از میان رویدادهای هفته: علی جوادی
خامنه ای قتل عام میکند، روحانی می فریبد، پهلوی قمار میکند؛ مردم میپردازند
تهدید آخر دیکتاتور
وقتی خامنهای میگوید “اگر جنگ شود، جنگ منطقهای خواهد شد”، در حال نمایش قدرت نیست. در حال اعتراف به یک بن بست است. این صدای یک حاکم مطمئن نیست، صدای کسی است که میداند دیوارها ترک برداشته و میخواهد با صدای انفجار، صدای فروریختن خودش را بپوشاند.
حکومت او سالهاست مشروعیت اجتماعی اش را از دست داده. نه انتخابات مهندسی شده آن را برگرداند، نه سرکوب خونین خیابانها و نه تلاش مذبوحانه اصلاح طلبان حکومتی. تنها سرمایه سیاسی باقیمانده برایش “ترس” است. ترس از جنگ، ترس از ویرانی، ترس از منطقهای شدن آتش. این تهدید در واقع پیام دیگری دارد: اگر ما برویم، همه چیز را با خود میکشیم. این همان منطق سالهای پایانی جنگ ایران و عراق است: یا ما، یا ویرانی. در این نگاه، جامعه مجموعهای از انسانها با هزاران امید و آرزو نیست. سپر انسانی یک حکومت فروپاشیده است. جان مردم نه ارزش انسانی دارد، نه حق زندگی، فقط ابزار چانه زنی سیاسی است.
خامنهای در پایان مسیر سیاسی خود ایستاده، عملا تمام شده است. و خطر دقیقاً همین جاست: حاکمی که آیندهای برای خود نمیبیند، میتواند برای جامعه هم آیندهای نخواهد. تهدید به گسترش جنگ، بیش از آنکه استراتژی باشد، انتقام از مردمی است که از او عبور کردهاند و خواهان بزیر کشیدن این حکومت مرگ و مذهب و سرمایه اند.
اصلاحات؛ دستگاه تنفس مصنوعی یک جسد سیاسی
در سوی دیگر، روحانی ایستاده است. هنوز با کابینه اش جلسه میگیرد. نه با تهدید، بلکه با وعده. اما وعده او نه به آینده، بلکه به گذشته تعلق دارد. او از “اصلاح بزرگ” حرف میزند، در حالی که مردم از “پایان بزرگ” حرف میزنند.
اصلاحات در جمهوری اسلامی سالهاست از یک پروژه سیاسی به یک شگرد بقاء تبدیل شده. هر بار که جامعه به نقطه انفجار میرسد، بخشی از حاکمیت با چهرهای نرمتر جلو میآید تا بگوید: کمی صبر کنید، ما خودمان خودمان را اصلاح میکنیم. روحانی نماینده همین منطق است. او نه بیرون از ساختار، بلکه محصول همان ساختاری است که سرکوب، تبعیض، فقر و زندان را بازتولید کرده. وقتی از اصلاح سخن میگوید، منظورش تغییر توازن قدرت به نفع مردم نیست. منظورش ترمیم مشروعیت حکومتی است که مردم آن را تماما پس زدهاند.
او امید دارد – اما امیدش به رهایی جامعه نیست، امیدش به بازگشت به قدرت در همان نظامی است که نفس مردم را گرفته. دارد خودش را برای فردای پس از خامنه ای و بند و بست احتمالی با آمریکا آماده میکند. در حالی که برای مردم، مساله نجات از کلیت حکومت اسلامی است.
آلترناتیوی که مردم را بی سپر به خط آتش میفرستد
اما این تصویر بدون ضلع سوم کامل نمیشود. جریانی که بیرون از حکومت ایستاده، اما همان منطق استفاده ابزاری از مردم را با زبانی دیگر تکرار میکند. رضا پهلوی از “لحظه تاریخی” گفت، از “پایان نزدیک”، از “بلند شوید”، “این آخرین نبرد است”. اما وقتی مردم بلند شدند، چه داشتند؟ نه تشکل سراسری، نه شبکه دفاعی، نه ابزار هماهنگی، نه حتی یک برنامه روشن برای فردای سقوط. آنچه بود، خشم انباشته مردمی بود که با دست خالی و با وعده های پوشالی “کمک در راه است” به مصاف ماشینی رفتند که دهههاست فقط یک تخصص دارد: کشتار، جنایت، اعدام و امروز قتل عام.
طنز تلخ اینجاست: حاکمیت با گلوله کشت، و مدعی رهبری از بیرون با توهم. یکی ماشه را کشید، دیگری مردم را به خط آتش فرستاد بیآنکه مسئولیت جانشان را بپذیرد. سیاستی که هزینهاش را مردم بدهند و سودش را قدرتهای آینده ببرند، سیاست رهایی نیست؛ قمار بر سر جان جامعه است. از “حمایت بینالمللی” گفتند، از کمک نظامی ترامپ و اسرائیل، از سناریوهایی که بوی خونین جنگ میداد. اما برای مردمی که در خیابان زیر گلوله بودند، “کمک در راه است” سپر نشد. ادعاهای پوچ جلوی گلولهها را نگرفتند، وعدهها جلوی تیر جنگی را سد نکردند. آنچه ماند، خانوادههایی بود که فرزندانشان را دفن کردند، و سیاستمداری که بدون قبول کوچکتری مسئولیتی و زمانیکه کشته شدگان را بی شرمانه “تلفات جنگی” میدانست از دور پیام همدردی فرستاد. شرم آور است.
مردم: میان تهدید، وعده و توهم
خامنهای میگوید اگر برویم، منطقه را میسوزانیم. روحانی میگوید بگذارید بمانیم، شاید نرمتر بسوزانیم.
پهلوی میگوید بلند شوید، شاید این بار دیگران با جنگ بیایند بسوزانند. طنز تلخ اینجاست که بخشهایی از جامعه این توهم شوم را راه رهایی میدانند.
سه روایت، یک نقطه مشترک: جان مردم ابزار است.
اما جامعهای که این همه خون داده، کم کم دارد یک چیز را با وضوح میبیند: آزادی پروژه نیابتی نیست. نه با موشک خارجی میآید، نه با اصلاحات درون زندانی به نام ایران، نه با بازگشت تاجی که تاریخ مصرفش تمام شده. هر نیرویی که مردم را بدون سازماندهی آگاهانه، بدون افق روشن، و بدون مسئولیت پذیری به مصاف ماشین کشتار بفرستد، شریک غیرمستقیم همان فاجعه است.
پایان یک دوره، آغاز یک امکان
علی خامنه ای با زبان ترس حرف میزند چون چیزی جز ترس و مرگ ندارد. حسن روحانی با زبان امید واهی حرف میزند چون چیزی جز گذشته شکست خورده ندارد و در مقابل مردمی قرار دارد که میگویند، دیگه تمامه ماجرا. و رضا پهلوی با زبان “نجات” حرف میزند چون خواهان اعاده قدرت گذشته و بدون هیچگونه مسئولیتی در قبال سیاستهایی که مردم را به مسلخ فرستادند.
اما تاریخ همیشه در اتاقهای فکر قدرت نوشته نمیشود. گاهی در خیابانهای خشمگین، در کارخانههای خاموش، در خانههای عزادار، در دل نسلی که دیگر نمیخواهد میان بد و بدتر انتخاب کند، ورق میخورد. مساله امروز نه اصلاح این حکومت است، نه ترس از فروپاشی آن، نه دل بستن به ناجی از راه رسیده. مساله ساختن نظمی است که انسان در آن ابزار نباشد؛ نه سپر جنگ منطقهای، نه سوخت اصلاحات نمایشی، نه نردبان بازگشت سلطنت و دستگاه ارباب و رعیتی.
و این همان چیزی است که هم تهدید دیکتاتور از آن میترسد، هم وعده اصلاح طلب آن را دور میزند، و هم مدعیان “نجات ملی” از آن طفره میروند: قدرتی که از پایین ساخته شود، با پرچم و آزادیخواهی و سوسیالیستی کارگر شکل بگیرد، بسادگی قابل مصادره از بالا نیست.
مرثیه ای برای فرزندان، پیمانی برای فردا
وقتی “دایه دایه وقت جنگه” دیگر فقط یک آهنگ نیست
همگان دیده ایم، تصویر مادران و پدرانی که بر جنازه فرزندشان و شاید فرزندانشان، میرقصند. اما این تصاویر فقط تصویر یک مادر و یک پدر نیست. فقط تصویر یک بدن خمیده بر خاک نیست. فقط تصویر صدایی نیست که از گلو بیرون نمی آید. این تصویر، چهره یک جامعه است. جامعه ای که داغ قتل عام دی ٤٠٤ را با پوست خود لمس کرده، که مرگ را نه در خبرها، که در آغوش خانه هایش دیده است.
ما با یک سوگ فردی روبه رو نیستیم. با یک فاجعه جمعی طرفیم. هر خانه ای عزاخانه شده است. هر خیابان، رد قدمهای کسی را در خود دارد که دیگر برنمیگردد. نامها فقط اسم نیستند، تاریخهای ناتمام اند. مادرانی که عکس در دست دارند، پدرانی که سکوتشان از فریاد بلندتر است، خواهران و برادرانی که یکباره بزرگ شده اند. این غم، غم یک نفر نیست. غم یک جامعه ٩٠ میلیونی است.
اما این جامعه فقط سوگوار نیست. خشمگین هم هست. خشمی که از دل عشق به زندگی می آید. خشمی که از دیدن آینده دزدیده شده جوانانش زاده میشود. این خشم، کور نیست. انتقام جو نیست. این خشم، ایستادگی است. همان نیرویی که نمیگذارد این مردم زانو بزنند. همان نیرویی که باعث میشود در میان اشک، سر را بالا بگیرند.
و در این میانه آهنگی قدیمی “دایه دایه وقت جنگه” وارد صحنه میشود. بیان یک سیاست. اکنون این آهنگ دیگر فقط یک ترانه نیست. مرثیه جمعی یک مردم است. لالایی برای خواب ابدی فرزندانشان، و در عین حال سرودی برای بیداری و برخاستن زندگان. صدایی که از دل خاک برمیخیزد و در کوه و دشت میپیچد. صدای فرزندی که مادرش را صدا میزند، و در همان صدا، همه ما را به یاد آوردن، به ایستادن، به ادامه دادن فرامیخواند.
رژیمی که با گلوله و زندان و چوبه دار و با قتل عام خواست جامعه را بشکند، یک چیز را نفهمید. جامعه فقط جسم نیست که با کشتار نابود شود. جامعه، خاطره است. رابطه است. پیوند است. امید است. هر پیکر که بر زمین افتاد، هزار پیوند دیگر را بیدار کرد. هر خونی که ریخت، هزار سوال را در ذهنها زنده تر کرد. این مردم زخمی شده اند، داغدار شده اند، اما خاموش نشده اند. این درد، این فاجعه، آنها را به هم نزدیکتر کرده است. سوگ، آنها را از هم جدا نکرده، به هم دوخته است. در مراسم خاکسپاری، در جمع شدنهای خاموش، در اشکهایی که بی صدا سرازیر میشود، یک عهد نانوشته شکل گرفته است. عهدی که میگوید این خونها بی نام نمیمانند. این زندگیهای بریده شده، به خاطره ای زنده بدل خواهند شد که راه را ادامه خواهند داد.
پیام این روزها فقط گریه نیست. فقط ناله نیست. فقط سنت شکنی در مراسم خاکسپاری نیست، پیامی است که از دل همین غم عظیم بیرون می آید. پیامی که میگوید ما شکسته ایم، اما تمام نشده ایم. ما داغداریم، اما تسلیم نیستیم. ما سوگواریم، اما هنوز ایستاده ایم. و ما را “مستاصل” قلمداد نکنید تا پروژه جنگ طلبی خودتان را به پیش ببرید. و این پیام به حکومتیان که: “وحشت کنید از جامعه ای که مادر و پدرش بر جنازه فرزندانشان میرقصند، حکایت از جنگی بزرگ دارد.”
و همین مردم، همین مادران، همین پدران، همین جوانان زخم خورده، روزی دوباره برخواهند خاست. نه از سر نفرت، که از سر عشق به زندگی، برای تحقق آن. نه برای تکرار مرگ، که برای بازپس گرفتن حق نفس کشیدن. از دل همین خاکها، از دل همین اشکها، از دل همین دایه دایه های سوزناک، نیرویی برمیخیزد که سرکوب شاید دیگر نتواند خاموشش کند، و شاید نتوانند یک استبداد دیگر را، استبداد سلطنتی را، به آنها حقنه کنند.
۶ فوریه ۲۰۲۶

