مقالات

جنگ تروریست‌ها: فصل اتمی؟ “مدل ژاپن”؛ از شکست نظامی جنگ تا زمینه ‌سازی برای هیروشیمایی دیگر علی جوادی

جنگ تروریست‌ها: فصل اتمی؟
“مدل ژاپن”؛ از شکست نظامی جنگ تا زمینه ‌سازی برای هیروشیمایی دیگر
علی جوادی
آریا کنگرلو در “رو در رو”، برنامه‌ای از محمود احمدی، می‌گوید: “به نظر من جمهوری اسلامی هویتی دارد که از طریق انقلاب‌های توده‌ای سرنگون نخواهد شد. چرا؟ برای اینکه به‌وسیله ایدئولوژی‌ای رهبری می‌شود که آن ایدئولوژی، بیش از لیبرال‌دمکراسی، کمونیسم، مارکسیسم، هر ایسم دیگری و حتی ملی‌گرایی، در میان مردم ریشه دارد. هنوز که هنوز است، میلیون‌ها نفر از مردم ایران با پای پیاده به کربلا می‌روند؛ هنوز مناسک سنتی را انجام می‌دهند؛ هنوز ۹۰ درصد ایرانی‌ها نام فرزندانشان را محمد، حسین و عبدالله می‌گذارند. بنابراین، به نظر من جمهوری اسلامی در ایران شرایطی ایجاد کرده است که باید یا از طریق مدل شوروی سرنگون شود یا از طریق مدل ژاپن.”
این سخنان را نباید یک اظهار نظر نسنجیده، یک لغزش زبانی یا نمونه‌ای دیگر از جامعه‌ شناسی عامیانه راست تلقی کرد. این جملات حلقه تازه‌ای از یک زنجیره سیاسی معین‌اند: از تحریم اقتصادی تا حمله نظامی، از انتظار قیام مردم زیر بمباران تا تحقیر مردمی که حاضر نشدند نیروی زمینی جنگ آمریکا و اسرائیل شوند، و از شکست جنگ متعارف تا طرح “مدل ژاپن” و زمینه ‌سازی سیاسی برای هیروشیمایی دیگر در فردای تحولات سیاسی ایران.
“مدل ژاپن” در اینجا یک استعاره خنثی تاریخی نیست. نام مرحله‌ای بالاتر از جنگ است: عبور از بمباران متعارف به آستانه اتمی؛ از شکست ارتش به درهم‌ شکستن جامعه؛ از جنگ برای تغییر حکومت به نابودی شهرها برای تحمیل تسلیم. این دیگر صرفا انکار تلاش و خیزش مردم نیست؛ جایگزین‌ کردن انقلاب با انهدامی خونین و اتمی است.
چهار پرده شکست یک سیاست
برای فهم معنای واقعی سخنان کنگرلو، باید به مسیری نگاه کرد که راست جنگ ‌طلب در کشمکش میان آمریکا و اسرائیل از یک سو و جمهوری اسلامی از سوی دیگر طی کرده است.
نخست، تحریم اقتصادی به‌عنوان راه سرنگونی حکومت عرضه شد. قرار بود بستن شریان‌های مالی، نفتی و تجاری جمهوری اسلامی را به زانو درآورد و جامعه را به نقطه انفجار برساند. حامیان تحریم، فقر، بیکاری، کمبود دارو، سقوط دستمزد و فروریختن زندگی روزمره میلیون‌ها انسان را “فشار بر رژیم” نامیدند. مردم باید گرسنه‌تر می‌شدند تا شاید حکومت ضعیف‌تر شود.
اما حکومت سقوط نکرد. تحریم بیش از آنکه ماشین سرکوب را از کار بیندازد، سفره کارگر، داروی بیمار، آینده کودک و توان مقاومت جامعه را فرسود. با این همه، مدافعان تحریم نتیجه نگرفتند که این سیاست علیه مردم، ضد انسانی و بیمارگونه است. گفتند فشار کافی نبوده است.
سپس جنگ دوازده‌ روزه فرا رسید. حمله نظامی آمریکا و اسرائیل قرار بود فرماندهی و توان نظامی جمهوری اسلامی را درهم بکوبد و مردم را به خیابان بکشاند. رضا پهلوی در قامت احمد چلبی ایرانی، آماده بود تا از فراز موشک‌ها برای جامعه فرمان قیام صادر کند. قرار بود بمب ‌افکن‌های خارجی ضربه بزنند و مردم نقش نیروی زمینی پروژه بازگشت سلطنت را بازی کنند.
اما مردم به فرمان بمب ‌افکن‌ها قیام نکردند. بسیاری مناطق زیر حمله را ترک کردند تا خود و خانواده‌هایشان را از مرگ نجات دهند. این ابتدایی‌ترین و انسانی‌ترین واکنش به جنگ بود. با این حال، کنگرلو از خروج مردم برآشفت: چرا زیر بمباران نماندید؟ چرا به خیابان نریختید؟ چرا سناریوی ما را به پایان نرساندید؟
گویا وظیفه مردم این بود که زیر آوار منتظر بمانند، از میان دود و خون برخیزند و برای مدعی سلطنت هورا بکشند. مردمی که از برابر بمب می‌گریزند، از آزادی نمی‌گریزند؛ از مرگ می‌گریزند. فقط سیاستی که جان انسان در محاسباتش صفر است می‌تواند این غریزه انسانی را به “خیانت” تعبیر کند.
مرحله بعد، جنگ چهل ‌روزه بود؛ حمله‌ای گسترده‌تر که ضربات سنگینی به جمهوری اسلامی وارد کرد و هم‌ زمان جان و امنیت مردم را زیر فشار گذاشت. اما این جنگ نیز به هدف سیاسی مورد انتظار آمریکا، اسرائیل و راست، یعنی فروپاشی حکومت و انتقال قدرت، نرسید. یک بار دیگر معلوم شد برتری هوایی و قدرت تخریب ماشین های جنگی، جای نیروی اجتماعی، سازمان‌ یافتگی، رهبری و انقلاب را روی زمین نمی‌گیرد.
تا زمانی که قرار بود مردم با فرمان رضا پهلوی و صدای انفجار موشک‌ها به خیابان بیایند، همین مردم “ملت آماده قیام” بودند. وقتی نیامدند، ناگهان مذهبی، خرافی و ناتوان از انقلاب کشف شدند. جامعه در این فاصله تغییر نکرده بود؛ پروژه سیاسی شکست خورده بود. این نظریه تازه، جامعه ‌شناسی ایران نیست؛ برائت‌نامه سیاست شکست‌ خورده جنگ است.
پرده چهارم: “روز D اقتصادی”
پس از آنکه دو مرحله جنگ متعارف نتوانست هدف سیاسی واشنگتن و راست جنگ‌ طلب را محقق کند، دولت آمریکا بار دیگر به جنگ اقتصادی بازگشته است؛ این بار در ابعادی گسترده‌تر، با محاصره و گسترش تحریم‌های ثانویه.
اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری آمریکا، این مرحله را “روز D اقتصادی” و “بزرگ‌ترین تهاجم مالی‌ای که تاکنون علیه یک دشمن سازمان داده شده” نامیده و هدف را رساندن ایران به “انزوای کامل مالی” و واداشتن شرکای اقتصادی آن به انتخاب میان تجارت با ایران یا دسترسی به نظام مالی آمریکا اعلام کرده است. او از این مرحله به‌عنوان “بازی پایانی” و خفه‌کردن اقتصادی حکومت سخن گفته است. انتخاب اصطلاح “روزD” تصادفی نیست. به سنت زبان عملیات نظامی را به عرصه اقتصاد منتقل می‌کند: بانک، بندر، تجارت و انتقال پول به سنگرهای دشمن و کل اقتصاد یک کشور به میدان جنگ تبدیل می‌شود.
اما اقتصاد جمهوری اسلامی ساختمانی جدا از جامعه نیست که بتوان آن را منفجر کرد و مردم را سالم بیرون آورد. وقتی اقتصاد را خفه می‌کنند، ابتدا گلوی کارگر، بازنشسته، بیمار، کودک و خانواده کم‌ درآمد را می‌فشارند. سپاه و طبقه حاکم شبکه‌های قاچاق، انحصار و منابع اختصاصی خود را دارند؛ این مردم‌اند که در صف دارو، کارخانه تعطیل ‌شده و سفره کوچک ‌شده معنای واقعی “روز D اقتصادی” را تجربه می‌کنند.
در فرهنگ لغت وزارت خزانه‌داری آمریکا این “تهاجم اقتصادی” است؛ در زندگی مردم، گرسنگی، بیکاری، بیماری و تباهی آینده است. تحریم ادامه جنگ با وسایل دیگر است؛ جنگی علیه زندگی که خون را آهسته‌تر و دور از دوربین‌ها جاری می‌کند.
پس از شکست جنگ اقتصادی، کدام سناریو؟
منطق تصاعدی این سیاست روشن است. هر بار که یک مرحله به هدف نمی‌رسد، خود استراتژی زیر سوال نمی‌رود؛ تنها شدت آن ناکافی اعلام می‌شود. تحریم جواب نداد؛ محاصره کامل‌تر. جنگ دوازده ‌روزه جواب نداد؛ جنگ گسترده‌تر. جنگ چهل ‌روزه نتیجه مطلوب نداد؛ خفه ‌کردن اقتصادی جامعه. و سؤال کلیدی این است: اگر “روز D اقتصادی” نیز جمهوری اسلامی را سرنگون نکند، مرحله بعد چیست؟
این دیگر صرفا یک پرسش نظری نیست. گزارش‌های منتشرشده در اوت ۲۰۲۶ نشان می‌دهند که درست در همین مقطع، در ساختار نظامی آمریکا بحث درباره افزایش نقش سلاح‌های هسته‌ای تاکتیکی و حتی امکان استفاده از سلاح هسته‌ای علیه ایران جریان داشته است.
ان‌بی‌سی نیوز به نقل از پنج منبع مطلع گزارش کرد پنتاگون در حال بازبینی استراتژی هسته‌ای آمریکا با تأکید بیشتر بر سلاح‌های تاکتیکی است. هدایت این بازبینی بر عهده البریج کالبی، معاون سیاست‌گذاری وزارت جنگ، قرار گرفته؛ کسی که سال‌ها پیش آشکارا از ضرورت ایجاد توانایی آمریکا برای “جنگ هسته‌ای محدود” نوشته بود.
در همان ماه، مارجوری تیلور گرین گفت در جلسات راهبردی درباره استفاده از سلاح هسته‌ای علیه ایران بحث شده است. این ادعا تکذیب شد، اما اندکی بعد تاکر کارلسون گفت پیشنهاد مشخص حمله هسته‌ای در وزارت جنگ به اسلایدهای برنامه ‌ریزی تبدیل شده است. جو کنت، رئیس پیشین مرکز ملی ضد تروریسم آمریکا، نیز از سلاح هسته‌ای با “کاربرد محدود” برای نفوذ به تأسیسات عمیق زیرزمینی به‌عنوان یکی از سناریوهای محتمل سخن گفته است.
این گزارش‌ها به معنای اتخاذ تصمیم برای حمله اتمی نیستند. اما یک واقعیت را نشان می‌دهند: گزینه اتمی دیگر صرفا خیال ‌پردازی حاشیه‌ای نیست؛ وارد قلمرو بحث، محاسبه و گزینه ‌سازی نظامی شده است.
چرا ژاپن؟
آنچه “مدل ژاپن” را از شکست متعارف نظامی متمایز می‌کند، شکست زمینی، دریایی یا حتی بمباران معمول شهرها نیست. ژاپن پیش از اوت ۱۹۴۵ شکست‌های سنگینی متحمل شده بود؛ اما آنچه “مدل ژاپن” را در حافظه تاریخی جهان تعریف می‌کند، هیروشیما و ناگازاکی است: عبور از آستانه اتمی و تسلیم پس از آن.
در زبان سیاسی امروز، قرار دادن “مدل ژاپن” در برابر “مدل شوروی” معنایی روشن دارد. شوروی از درون فروپاشید؛ ژاپن از بیرون، پس از ویرانی شهرها و بمباران اتمی، به تسلیم واداشته شد و سپس زیر اشغال قدرت‌های پیروز قرار گرفت.
اگر منظور کنگرلو صرفا شکست نظامی متعارف بود، ده‌ها نمونه تاریخی دیگر وجود داشت. انتخاب ژاپن، آن هم پس از ناکامی جنگ‌های متعارف علیه ایران، نمی‌تواند از هیروشیما و ناگازاکی جدا شود.
وقتی “مدل ژاپن” با نقشه‌های پنتاگون تلاقی می‌کند
اینجاست که دو خط ظاهرا مستقل به نقطه‌ای هولناک نزدیک می‌شوند. از یک طرف، نظریه‌ پرداز راست ایرانی اعلام می‌کند جامعه ایران چنان در اسلام ریشه دارد که قادر نیست از طریق انقلاب توده‌ای جمهوری اسلامی را سرنگون کند و بنابراین باید به “مدل ژاپن” اندیشید. از طرف دیگر، در دستگاه نظامی بزرگ‌ترین قدرت هسته‌ای جهان، بحث بر سر افزایش نقش سلاح‌های “قابل استفاده‌تر” جریان دارد و ایران نیز به‌عنوان یک سناریوی مشخص مطرح می‌شود.
این دو از یک مرکز فرماندهی صادر نشده‌اند، اما می‌توانند یکدیگر را تکمیل کنند. یکی امکان فنی انفجار را محاسبه می‌کند؛ دیگری جامعه‌ای را که ممکن است زیر آن انفجار قرار گیرد از صلاحیت سیاسی ساقط می‌کند. آنجا مهندسی انفجار است؛ اینجا مهندسی رضایت به انفجار.
این روند فقط مختص محافل آمریکایی نیست. در ۶ آوریل، شیمون ریکلین در تلویزیون اسرائیل و در حضور ایتمار بن‌گویر آشکارا از استفاده اسرائیل از بمب اتم در ایران سخن گفت. استدلالش نیز همان منطق آشنای جنگ بود: تلفات فوری ممکن است “محدود” باشد، اما در درازمدت جان‌های بیشتری نجات خواهد یافت.
این همان حسابداری سیاسی مرگ است: انسان امروز را می‌کشند و جان فرضی انسان فردا را در ستون سود می‌نویسند. کلمه کلیدی در همه این بحث‌ها یکی است: محدود. جنگ هسته‌ای محدود. کاربرد محدود. سلاح تاکتیکی. تلفات محدود. اما “محدود” دقیقا چند انسان است؟
سه میلیون؛ “محدود” یعنی این
پاسخ این سؤال را لازم نیست از ادبیات جنبش ضدجنگ بگیریم. می‌توان به مطالعه‌ای بازگشت که مشخصا درباره کاربرد سلاح هسته‌ای سنگرشکن علیه ایران انجام شد.
میان سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ دولت بوش پروژه “نفوذگر هسته‌ای مقاوم” یا RNEP را دنبال می‌کرد؛ کلاهکی در مقیاس ۱٫۲ مگاتن برای هدف قراردادن تأسیسات عمیق زیرزمینی. در جریان همان بحث، اتحادیه دانشمندان نگران آمریکا سناریوی استفاده از چنین سلاحی علیه تأسیسات زیرزمینی اصفهان را با نرم‌افزار پیش‌بینی خطر مورد استفاده پنتاگون شبیه‌سازی کرد. نتیجه؟ سه میلیون کشته بر اثر تشعشع ظرف دو هفته. و حدود سی‌ و پنج میلیون انسان دیگر در افغانستان، پاکستان و هند می‌توانستند در معرض سطوحی از تشعشع قرار گیرند که خطر سرطان را افزایش می‌دهد.
سه میلیون. اینجاست که واژه “تاکتیکی” باید از زبان ژنرال به زبان انسان ترجمه شود. سه میلیون انسان، سه میلیون زندگی: کودک، کارگر، پرستار، راننده، دانشجو، مادر، پیرمرد، زندانی سیاسی، مخالف جمهوری اسلامی؛ حتی کسی که شاید همان صبح علیه حکومت اعتراض کرده باشد.
فیزیک انفجار نیز با بازی‌های لغوی پنتاگون تغییر نمی‌کند. آکادمی ملی علوم آمریکا در بررسی سلاح‌های هسته‌ای نفوذگر به این نتیجه رسید که هیچ بمب نفوذگری نمی‌تواند آن‌قدر در زمین فرو رود که آثار رادیواکتیو انفجار هسته‌ای را مهار کند. برای هدفی در محیط شهری، حتی برآوردهای رسمی از صدها هزار تا میلیون‌ها کشته و مجروح سنگین سخن گفته‌اند. پس دفعه بعد که کسی گفت “سلاح هسته‌ای تاکتیکی”، می‌توان واژه تاکتیکی را کنار زد و عدد پشت آن را دید: سه میلیون. این عدد ترجمه انسانی “کاربرد محدود” است.
نخست مردم را بی‌صلاحیت اعلام می‌کنند
اما در فلسفه سیاسی راست، پیش از آنکه بتوان کشتار یک جمعیت میلیونی را چنین وقیحانه توجیه کرد، باید آن جمعیت را از مقام انسان‌های صاحب اراده پایین کشید. باید ثابت کرد که آنان “عقب‌ مانده”، “متعصب”، “ناتوان” و فاقد “ظرفیت رهایی”‌اند. باید آنان را “مادون انسان”، “تروریست” قلمداد کرد تا بتوان نسخه هیروشیما و ناگازاکی را با “وجدان راحت‌تر” برایشان تجویز کرد.
در نظریه کنگرلو (الهیار کنگرلو)، زیارت کربلا، مناسک مذهبی و نام‌هایی چون محمد و حسین به شواهد ناتوانی تاریخی مردم تبدیل می‌شوند. میلیون‌ها انسان با تفاوت‌های طبقاتی، سیاسی، فرهنگی و نسلی یکباره “اسلامی” قلمداد می‌شوند. نام شناسنامه‌ای جای آگاهی سیاسی، مناسک فردی جای رفتار اجتماعی و صف زائران کربلا جای کل جامعه ایران را می‌گیرد.
نام کودک را خانواده هنگام تولد انتخاب می‌کند؛ اما سیاست و آگاهی انسان در جریان زندگی، کار، ستم، مبارزه و تجربه تاریخی شکل می‌گیرد. داشتن نام محمد یا حسین نه کسی را الزاما مدافع ولایت فقیه می‌کند و نه دشمن آزادی. هزاران مخالف، زندانی و جان‌باخته راه آزادی و سوسیالیسم نام‌های عربی – مذهبی داشته‌اند.
این هم لابد تازه‌ترین متد جامعه ‌شناسی راست است: برای سنجش ظرفیت انقلابی یک جامعه دیگر نیازی به بررسی طبقات، اعتصابات، جنبش زنان، اعتراضات، بحران قدرت و سازمان‌های سیاسی نیست؛ کافی است به اداره ثبت احوال بروید و اسم بچه‌ها را بشمارید.
اما کنگرلو به چنین تصویری نیاز دارد. زیرا اگر مردم ایران قادر به انقلاب باشند، ضرورت ارتش ناجی فرو می‌ریزد. و اگر مردم صاحب حق و اراده باشند، سخن گفتن از “مدل ژاپن” عریان‌تر و کریه‌تر از آن می‌شود که بتوان تحملش کرد. مردم را از صلاحیت سیاسی ساقط می‌کنند تا بمب‌افکن‌ها صلاحیت پیدا کنند.
انقلاب به گواهی‌نامه بی‌دینی نیاز ندارد
یک فرض بنیادی کنگرلو این است که “جامعه مذهبی” قادر به انقلاب نیست. اما تاریخ هیچ شاهدی برای این حکم ارائه نمی‌کند. انقلاب‌ها زمانی رخ نمی‌دهند که مردم ابتدا در یک امتحان فلسفی و ایدئولوژیک نمره قبولی بگیرند. انقلاب محصول بحران حکومتی، باز شدن مسئله قدرت سیاسی، ورود توده‌های مردم و طبقه کارگر به میدان، گسترش مبارزه طبقاتی، سازمان‌یافتگی و وجود افق و رهبری سیاسی است. آگاهی مردم نیز در جریان مبارزه تغییر می‌کند. انقلاب فقط محصول آگاهی پیشین نیست؛ خود مدرسه عظیم دگرگونی آگاهی، روابط و قدرت اجتماعی است.
اما چه کسی گفته است جامعه ایران “اسلامی” است؟ حکومت اسلامی است. مذهب بی‌تردید رنگ سیاه خود را بر بخش‌هایی از جامعه زده است، اما جمهوری اسلامی بیان طبیعی فرهنگ سیاسی مردم ایران نیست. برخلاف افسانه‌ای که جمهوری اسلامی، سلطنت‌طلبان و بخش بزرگی از تاریخ‌ نگاری رسمی مشترکا تکرار می‌کنند، انقلاب ۵۷ یک انقلاب “اسلامی” نبود. اسلامیست‌ها سرانجام قدرت را تصرف کردند؛ اما نام حکومتی که از شکست یک انقلاب بیرون آمد، ماهیت آن انقلاب را تعیین نمی‌کند.
مردم برای برپایی ولایت فقیه، حجاب اسلامی، دادگاه شرع، قصاص، اعدام و حکومت آخوندها به خیابان نیامدند. برای خلاصی از استبداد سلطنتی، ساواک، زندان، شکنجه، سانسور، نابرابری، بی‌حقوقی و تحقیر به میدان آمدند. کارگران صنعت نفت برای اسلامی‌کردن جامعه اعتصاب نکردند؛ دانشجویان برای جایگزین‌کردن ساواک با اطلاعات سپاه نجنگیدند؛ زنان برای آن به خیابان نیامدند که چند ماه بعد حق پوشش، کار و زندگی‌شان زیر حمله اوباش اسلامی قرار گیرد. انقلاب خیزش جامعه علیه نظم موجود بود؛ جمهوری اسلامی پاسخ ضدانقلاب اسلامی به آن خیزش شد.
و کافی است به جامعه امروز نگاه کنیم. اعتراض روزمره زنان علیه حجاب اسلامی، مقاومت جوانان در برابر قوانین مذهبی، مبارزات کارگری، اعتراضات دانشجویی و نفرت گسترده از دستگاه روحانیت، همگی در برابر تصویر جامعه یکپارچه “اسلامی” قرار دارند. حکومتی که برای اسلامی نگه‌داشتن جامعه به گشت ارشاد، زندان، سانسور، باتوم و اعدام محتاج است، تجسم اسلام جامعه نیست؛ نیروی تحمیل و جهاد اسلامی بر علیه جامعه است.
قدرت مردم نیز با تعداد تفنگ‌هایشان سنجیده نمی‌شود. جامعه‌ای که می‌تواند تولید را متوقف کند، حمل‌ونقل را بخواباند، دستگاه اداری را فلج کند، دانشگاه و مدرسه را به کانون اعتراض بدل سازد، محلات را سازمان دهد و فرمانبری در دستگاه سرکوب را درهم بشکند، دست خالی نیست. قدرت کارگر در تعداد موشک و جنگنده نیست؛ در جایگاه او در تولید و بازتولید جامعه است. قدرت زن در بمب‌افکن خارجی نیست؛ در مبارزه‌ای است که یکی از ستون‌های ایدئولوژیک رژیم را در زندگی روزانه شکسته است. قدرت مردم در اعتصاب عمومی، شورا، سازمان‌یابی، قیام و فروپاشاندن اطاعت اجتماعی از حکومت است.
راست جنگ ‌طلب این قدرت را انکار می‌کند، زیرا اگر مردم فاعل انقلاب باشند، جایی برای احمد چلبی ایرانی و ارتش “نجات‌بخش” آمریکا و اسرائیل باقی نمی‌ماند.
“بمب اتمی تاکتیکی”؛ نام فنی یک جنایت عظیم
اکنون می‌توان معنای واقعی اصطلاح “بمب اتمی تاکتیکی” را دقیق‌تر فهمید. “تاکتیکی” به نقش نظامی سلاح اشاره دارد، نه به محدود بودن رنج انسان. هیچ دیوار جادویی‌ای پیرامون محل انفجار کشیده نمی‌شود که تشعشع را در “محدوده تاکتیکی” نگه دارد.
برای کودکی که در موج حرارتی می‌سوزد، بمب اتمی تاکتیکی نیست. برای مادری که اثری از جسد فرزندش پیدا نمی‌کند، تاکتیکی نیست. برای پزشکی که بیمارستان و بیمارش هم‌زمان زیر آوار می‌روند، تاکتیکی نیست. برای نسلی که با سرطان، آلودگی آب و خاک و آثار تشعشع زندگی می‌کند، تاکتیکی نیست.
تاکتیک متعلق به ژنرال است؛ مرگ متعلق به مردم.
این قدرت زبان بورژوازی مدرن است: ابتدا جنایت را به اصطلاح فنی تبدیل می‌کند و سپس اصطلاح فنی را جای واقعیت می‌نشاند. گرسنگی می‌شود “فشار حداکثری”، خفه‌کردن اقتصاد می‌شود “روز D اقتصادی”، بمباران شهر می‌شود “عملیات دقیق” و کشتار میلیونی با سلاح هسته‌ای می‌شود “کاربرد محدود”.
بمب اتمی میان فرمانده سپاه و کارگر، زندانبان و زندانی سیاسی، جلاد و قربانی، مذهبی و بی‌مذهب تمایز نمی‌گذارد. شهری را می‌کشد تا حکومتی را وادار به تسلیم کند. حکومت هدف اعلام‌شده است؛ اما مردم سوخت واقعی ماشین جنگ‌اند.
“مدل ژاپن” را به فارسی ساده ترجمه کنیم: کودکی که پوستش می‌سوزد؛ محله‌ای که در چند ثانیه ناپدید می‌شود؛ انسانی که هیچ نقشی در قدرت ندارد اما به خاکستر تبدیل می‌شود؛ شهری که برای واداشتن حاکمان به تسلیم، همراه ساکنانش مجازات می‌شود. هیروشیما مدل سرنگونی حکومت نیست؛ نام یک جنایت عظیم علیه بشریت است.
نه جمهوری اسلامی، نه محاصره، نه هیروشیما
مخالفت با جنگ و تحریم اقتصادی، دفاع از جمهوری اسلامی نیست. این دوگانه را دولت‌ها و تبلیغاتچی‌هایشان ساخته‌اند تا مردم را میان دو سوی ارتجاع زندانی کنند.
جمهوری اسلامی رژیمی آدمکش، ضد زن، ضد کارگر و دشمن آزادی است. باید سرنگون شود. اما آمریکا و اسرائیل برای آزادی مردم ایران نمی‌جنگند. دولت‌ها برای منافع ژئوپولیتیک، امنیتی و اقتصادی خود می‌جنگند. بمب آنان حامل آزادی و برابری نیست؛ حامل ویرانی، میلیتاریسم و سناریوی سیاه است.
اردوی انسانی و سوسیالیستی در مبارزه علیه جمهوری اسلامی پشت جنگ آمریکا و اسرائیل قرار نمی‌گیرد. نقطه عزیمت ما زندگی، آزادی و قدرت مردم است. ما رژیم را برای نجات جامعه می‌خواهیم سرنگون کنیم؛ آنان آماده‌اند جامعه را برای سرنگونی رژیم قربانی کنند. این تمام فاصله دو سیاست است.
برای ما، هر کودک، هر زن، هر کارگر، هر بیمار و هر انسان ساکن ایران غایت سیاست است، نه عددی در جدول “تلفات قابل قبول”. مردم در ایران نه امت جمهوری اسلامی‌اند و نه گوشت دم توپ اپوزیسیون جنگ ‌طلب. آنان انسان‌اند؛ نیروی بالقوه انقلاب و صاحبان جامعه‌اند.
راه رهایی ایران از “روز D اقتصادی”، محاصره، بمباران و “مدل ژاپن” نمی‌گذرد. از اعتصاب عمومی، سازمان‌یابی کارگری، جنبش رهایی زن، شوراها، نافرمانی اجتماعی، قیام توده‌ای و تبدیل‌شدن کارگر، کمونیسم و آزادی‌خواهی به نیرویی قدرتمند در رأس اعتراض جامعه می‌گذرد. جمهوری اسلامی باید سرنگون شود، اما نه با سوزاندن جامعه؛ با برخاستن مردم ایران.
آزادی از دهانه بمب اتم بیرون نمی‌آید. هیچ جامعه آزاد و برابری بر خاکستر کودکان بنا نمی‌شود.

۴ سپتامبر ۲۰۲۶

See less