مصاحبه ها

میزگرد کمونیست هفتگی بررسی اوضاع بین المللی سند “استراتژی امنیت ملی” امریکا، پایان جهان “تک قطبی”، شکلگیری جهان دو قطبی و پیامدهای آن- بخش ۲

میزگرد کمونیست هفتگی
بررسی اوضاع بین المللی
سند “استراتژی امنیت ملی” امریکا، پایان جهان “تک قطبی”،
شکلگیری جهان دو قطبی و پیامدهای آن- بخش ۲
در هفته های اخیر، کاخ سفید سندی تحت عنوان “استراتژی امنیت ملی ایالات متحده آمریکا” منتشر کرده است که اساسا استراتژی سیاسی آمریکا را در عرصه داخلی، منطقه ای و بین المللی تبیین میکند. این سند یک تغییر ریل در سیاست داخلی و خارجی آمریکا است. در بخش دوم و پایانی این میزگرد به جوانب متعدد این سند می پردازیم؛
کمونیست هفتگی: آیا میتوان از چهارچوبهای ارائه شده در این سند بعنوان یک گرایش جدید هیات حاکمه آمریکا و مشخصاً ترامپیسم و یا نئوفاشیسم نام برد؟ آیا ادعاهای “دمکراسی غربی” تاکنونی تماما به کناری گذاشته شده است؟ مؤلفه هایی که به این سند چنین هویتی میتواند ببخشد، کدام است؟
رحمان حسین زاده: قطعأ این سند روند و گرایش متفاوتی را در سیاست و عملکرد هیئت حاکمه آمریکا نمایندگی میکند، اما محدود به دوره ترامپ و به این معنا جدید نیست. اما ترامپ و ترامپیسم قالب تکامل یافته و فاشیستی و یا نئوفاشیستی این روند و گرایش است. زمینه های شکل گیری این گرایش جدید به آغاز دهه هشتاد قرن بیستم و به صحنه آمدن “ریگانیسم” برمیگردد. از آن دوره تا دور اول ریاست جمهوری ترامپ و اکنون دور دوم آن از منظر منافع هیئت حاکمه امپریالیستی آمریکا و یا دقیقتر بگویم جناحی از آن هیئت حاکمه، نظم تعریف شده و توافق شده ماحصل جنگ جهانی دوم، مثل سه یا چهار دهه آغازین بعد از آن جنگ ویرانگر به تمام معنا در راستای اهداف اقتصادی، سیاسی و استراتژیک آمریکا عمل نمیکرد. آن ترتیبات سیاسی اقتصادی بر محور جهان دوقطبی بلوک شرق و غرب و ائتلافهای اقتصادی و سیاسی و سازمانها و نهادهای بین المللی برآمده از آن دوره و قید و بندهای تعیین شده برای قدرتهای کاپیتالیستی پیروز در جنگ جهانی دوم و در رأس آنها آمریکا، به تدریج دست و پاگیر شدند. “ریگانیسم” هنوز در چهارچوب همان نظم تعریف شده، با اقدامات دست راستی تکیه به اقتصاد بازار آزاد افسارگسیخته و تعرض وسیع به طبقه کارگر و انسان کارکن تحت نام گمراه کننده “نئولیبرالیسم” و تشدید رقابت و فشار همه جانبه بر شوروی و بلوک شرق رقیب به منظور از پای درآوردن آن به قول خودشان “رفرمهایی” در همان نظم جهنمی ایجاد کردند. با فروپاشی شوروی و بلوک شرق صورت مسئله به تمام معنا تغییر کرد. از دوره بوش پدر نقشه “نظم نوین جهانی” به سرکردگی یگانه آمریکا شکل گرفت. علیرغم اندک تفاوتهایی در دوره ریاست جمهوری کلینتون و دمکراتها نیز همین استراتژی ادامه پیداکرد. در قدم بعدی راست افراطی در قامت “نئوکانها” با هدایت بوش پسر و دیک چنی معاونش قصد تثبیت جهان تک قطبی با رهبری آمریکا را داشتند. راه اندازی جنگ در عراق و افغانستان به جای اینکه به تثبیت این نقشه کمک کند، برعکس با شکست و ناکامی آمریکا و متحدانش طرح جهان تک قطبی به سرکردگی آمریکا را به گل نشاند. میخواهم بگویم شیفت کردن به طرف راسیسم و فاشیسم دولتی، قبل از عروج ترامپ و ترامپیسم زمینه داشت. سند کنونی دولت ترامپ با عنوان “استراتژی امنیت ملی” آمریکا با صراحت از شکست همه استراتژیهای “نخبگان سیاسی” بخوان هیئت حاکمه آمریکا بعد از فروپاشی بلوک شرق صحبت میکند، به وضوح افول آمریکا و دست شستن از سلطه طلبی جهانی آمریکا را به رسمیت میشناسد. به روشنی نقش کنونی ناتو، سازمان ملل و سازمانهای جهانی وابسته به آنها را زیر سئوال برده است. کمترین ادعایی در مورد پایبندی به ادعاهای کذایی “دمکراسی و حقوق بشر” در مناسبات با کشورها و حتی در خود آمریکا ندارد. از طرحها و ایده های تضعیف مناسبات تاکنونی با “اروپای هم پیمان” منطبق با دکترین قرن نوزدهمی “مونرو” رئیس جمهور آن دوره آمریکا حمایت میکند. در این سند هم پیمانان اروپایی دولت ترامپ اساسأ احزاب راسیست و فاشیست هستند که هنوز بخش عمده قدرت دولتی را در دست ندارند. آشکارا دولت ترامپ ایده به قدرت رساندن هم پیمانان فاشیست در اروپا و هر جای جهان را دارد. در مورد نقش سنتی آمریکا در خاورمیانه، در قاره آسیا و آفریقا در این سند تجدید نظرهای قابل توجه وجود دارد. عمدتأ بر سرمایه گذاریهای کلان اقتصادی، کم کردن دخالت نظامی و کنار گذاشتن مطلق ادعاهای “دمکراسی و حقوق بشر” در این دو قاره اشاره دارد. در همانحال برنقش پررنگ و سیاست تعرضی در نیمکره غربی و تبدیل آن منطقه به حیاط خلوت آمریکا پافشاری میکند. اقدامات جنگی و غیر جنگی اخیر علیه ونزوئلا و منطقه کارائیب در این راستا است. بر شکل دادن به ائتلافها و پیمانهای جدید اقتصادی، سیاسی، دیپلماتیک جهانی- منطقه ای عمدتأ دو جانبه و یا چند جانبه با محوریت منافع اقتصادی”اول آمریکا” عمدتأ در تقابل با ائتلافهای کاپیتالیستی و قراردادهای فراگیر جهانی تاکنونی پافشاری میکند. در عرصه اقتصادی “پروتکشنیسم” و ناسیونالیسم اقتصادی مبتنی بر سودآوری نجومی متکی به استثمار شدید کارگران و کار ارزان و ایجاد تفرقه در صفوف طبقه کارگر و بر سیاست راسیستی و فاشیستی مهاجرستیزی و رسمأ نژادپرستانه تکیه دارد. این مجموعه در کنار هم اجزای نقشه ای کامل در تقابل با سیما و کارکرد، مدل “دمکراسی غربی” بعد از جنگ دوم جهانی است. این روند انعکاس آن واقعیت پایه ای است که وقت خود کمونیسم کارگری و شخص منصور حکمت نوشت با فروپاشی بلوک شرق، خود بلوک غرب زیر سئوال میرود. در نتیجه نقطه عزیمت این سند بازسازی مجدد نظم جهانی و موقعیت جدید آمریکا در آن است. میخواهد این واقعیت را منعکس کند، امپریالیسم آمریکا ادعای سرکردگی جهانی و رهبری جهان را کنار میگذارد. به موقعیت “قدرتمندترین و ثروتمندترین و نیرومندترین”کشور در دنیا و نه ادعای رهبری جهان رضایت میدهد. پاراگراف پایانی سند دولت ترامپ در این مورد گویا است. نوشته اند: “ما به‌دنبال سلطه جهانی نیستیم” و با لحن دفاعی مدعی اند “اما اجازه نخواهیم داد دیگران بر ما یا بر نظم جهانی‌ای که به نفع مردم ماست، مسلط شوند”.
کمونیست هفتگی: محورهای داخلی این استراتژی جدید در جامعه آمریکا چیست؟ گرایشی که از آن بعنوان “مگا” (عظمت را به آمریکا برگردانیم) نام برده میشود، ادعاهای رفاه بیشتر، اقتصاد شکوفا و موقعیت اقتصادی بهتری را میکند. واقعیت چیست؟ در عرصه سیاسی و اجتماعی این خط مشی چه پیامی برای جامعه و توده مردم کارکن دارد؟
علی جوادی: برای فهم محورهای داخلی این استراتژی جدید، باید پیش از هر چیز پرده از نمایش “مگا” کنار زد. “عظمت را به آمریکا برگردانیم” نه وعده رفاه است، نه برنامه بازسازی اجتماعی، و نه طرحی برای بهبود زندگی مردم. مگا نام مستعار یک پروژه تعرض عظیم طبقاتی است. تعرضی سازمان‌یافته، آگاهانه و خشن با پرچم ناسیونالیسم اقتصادی، پروتکشنیسم، و با زبان وقاحت‌آمیز ترامپیسم، به جان جامعه افتاده است. این پروژه، نه انحرافی موقتی، بلکه شکل سیاسی یک نیاز ساختاری سرمایه‌داری آمریکا در بحران در دوران حاضر است.
ترامپیسم پرچم این تعرض است. نه چون شخص ترامپ خلاقیتی ویژه دارد، بلکه چون این جریان، زبان و فرم مناسب یک سیاست و تعرض فاشیستی را در اختیار سرمایه گذاشته است. فاشیسم نه از آسمان می‌افتد و نه از توهمات فردی زاده می‌شود؛ فاشیسم زمانی به صحنه می‌آید که سرمایه برای حفظ موقعیت خود، دیگر حتی تظاهر به اجماع اجتماعی را هم زائد می‌داند و به سرکوب مستقیم، قطبی‌سازی خشن و بسیج ناسیونالیستی روی می‌آورد. در منطق مگا، “بهبود” معنایی کاملا وارونه دارد. هر جا از رونق و شکوفایی سخن می‌گویند، باید پرسید: رونق برای چه کسی؟ پاسخ روشن است: برای سرمایه، برای بالاترین بخش سرمایه، اقلیت استثمارگر حاکم. هر گام به جلو در این استراتژی، به معنای بهبود موقعیت سرمایه آمریکا در عرصه داخلی و رقابت بین‌المللی است. و هر بهبود برای سرمایه، دقیقا به معنای بدتر شدن شرایط زندگی طبقه کارگر است. شکاف طبقاتی عمیق‌تر می‌شود، سهم سرمایه بزرگ‌تر، سهم نیروی کار کوچک‌تر. خدمات اجتماعی زده می‌شود، امنیت شغلی فرسوده می‌گردد، و زندگی میلیون‌ها انسان به متغیری قابل حذف در معادلات سود بدل می‌شود.
اما این تعرض از کجا آغاز می‌شود؟ از همان‌جایی که کم ‌”هزینه‌تر” است: از کارگران مهاجر، به‌ویژه کارگران فاقد مدارک قانونی. ترامپیسم مهاجر را نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان دشمن داخلی معرفی می‌کند. این یک تصادف تبلیغاتی نیست، این منطق اقتصادی فاشیسم است. مهاجر، نیروی کار ارزان، بی‌حقوق و قابل اخراج است. حمله به او یعنی پایین آوردن سطح دستمزد عمومی، شکستن قدرت چانه ‌زنی کل طبقه کارگر، و تولید یک ارتش ذخیره مطیع‌تر. دستگیری‌ها، اخراج‌ها، گشت‌های خیابانی و جنگ پلیسی علیه مهاجران، گوشه ای از این تعرض به طبقه کارگر و جامعه است. ترامپیسم در اینجا دقیقا کارکرد فاشیستی خود را نشان می‌دهد: تبدیل بحران سرمایه به نفرت اجتماعی، و تبدیل هم‌طبقه‌ای به دشمن. کارگر آمریکایی در برابر کارگر مهاجر، “قانونی” در برابر “غیرقانونی”، “سفید” در برابر “غیر سفید”. این تقسیم‌ بندی‌ها تلاشی برای حل بحران از کانال تعرض به همبستگی طبقاتی و تکه پاره کردن آن است. ناسیونالیسم، این افیون مدرن، قرار است جای خالی عدالت را پر کند و پرچم فاشیسم معاصر را به‌جای نان بنشاند.
در همین چهارچوب، حمله به خدمات اجتماعی نه یک پیامد جانبی، بلکه جزء جدایی‌ناپذیر استراتژی است. آنچه رخ می‌دهد، یک باز توزیع معکوس عظیم ثروت است: از پایین به بالا. دولت قوی‌تر می‌شود، اما نه به‌عنوان ابزار تامین رفاه، بلکه به‌عنوان ماشین انباشت و سرکوب. فقر جرم ‌انگاری می‌شود، بیکاری به تقصیر فردی تقلیل می‌یابد، و زندگی میلیون‌ها انسان به موضوع “انضباط” بدل می‌گردد.
ترامپیسم این سیاست را با زبان وقاحت اجرا می‌کند. جایی که لیبرالیسم هنوز نیاز به نقاب داشت، ترامپیسم با افتخار مشت آهنین را بالا می‌برد. اینجا دیگر حتی ادعای حقوق بشر و دمکراسی هم زائد است. جامعه نه شهروند، بلکه جمعیتی برای مهار است. کارگر نه انسان، بلکه ابزار استثمار گسترده تر و رقابت ژئوپولیتیک است. “عظمت ملی” وعده داده می‌شود و معنایش ریاضت، سرکوب و جنگ داخلی اجتماعی است. در این تعرض فاشیستی، سرکوب اعتراض به سیاستهای نسل‌کشانه دولت اسرائیل و دفاع عریان دولت آمریکا از این جنایات، جایگاهی کاملا مرکزی دارد. اعتراض به کشتار غیرنظامیان، به قتل کودکان و به محاصره و گرسنگی دادن، نه به‌عنوان فریاد انسانی، بلکه به‌مثابه “تهدید امنیتی” تعریف می‌شود. این سرکوب تصادفی یا احساسی نیست. افشای نسل‌کشی، افشای پیوند ماشین میلیتاریسم و سرمایه است، و دقیقا به همین دلیل باید خفه شود. دفاع و تجهیز بی‌شرمانه دولت آمریکا از ماشین کشتار اسرائیل و همزمان حمله به معترضان، دو روی یک سیاست واحدند: حفظ موقعیت سیاسی و نظامی ابرقدرت امریکا با بمب و جنگ در بیرون و باتوم و تعرض اقتصادی و حمله به مهاجرین در درون.
در این میان، رسانه‌های جریان اصلی و دستگاه‌های ایدئولوژیک نقش بازوی نرم این سرکوب را بازی می‌کنند. کشتار “درگیری” نام می‌گیرد، جنایت “حق دفاع”، و اعتراض به نسل‌کشی “نفرت ‌پراکنی”. اتهام “یهود ستیزی” نه برای دفاع از انسان‌ها، بلکه به‌عنوان ابزار ساکت ‌سازی به‌کار می‌رود، برای تهدید، لیست ‌سازی، اخراج و پلیسی‌کردن دانشگاه‌ها. اینجا فاشیسم عریان می‌شود: جایی که انسانیت جرم است و جنایت سیاست رسمی. ترامپیسم با کنار زدن نقاب لیبرالیسم، این منطق را بی ‌پرده اجرا می‌کند و می‌کوشد هر صدای معترض را، پیش از آنکه به نیرویی اجتماعی بدل شود، در نطفه خفه کند. پیام واقعی مگا به توده مردم کارکن روشن است: ناامنی بیشتر، دستمزد کمتر، فشار کاری شدیدتر، سرکوب سازمان‌یابی، و ناسیونالیسم و فاشیسم. این پروژه نه برای نجات جامعه، بلکه برای نجات سرمایه از بحران خودش طراحی شده است.
کمونیست هفتگی: یک محور عمده این استراتژی فاصله گرفتن از ادعای رهبری جهان در دوره پیشین و دوران پسا جنگ سرد است، حتی شکست این سیاستها را اعلام میکند. معنای عملی این استراتژی چیست؟ آیا به معنای پذیرش واقعیت جهان دو قطبی کنونی است؟ از طرف دیگر سند بر قدرت نظامی بلامنازع و بی رقیب آمریکا در دوره آتی تاکید میکند. آیا حذف یا تعامل و یا کشمکش با رقیب اصلی مبنا و محور تقابلات اصلی جهان در دوره آتی خواهد بود؟ کدامیک؟ چه ترکیبی؟
سیاوش دانشور: قبلاً اشاره شد که این اعتراف صریح به اینکه آمریکا رهبر جهان سرمایه داری نیست و حرف اول و آخر را نمیزند، جدید نیست و از دوره اوباما شروع شد و گلوبالیستها تلاش داشتند در ائتلافهای دوره جدید جایگاه آمریکا را تثبیت کنند. به این معنا جدید است که طی روندی و تحت تاثیر مجموعه تحولات داخلی و جهانی، به آن در سند مهم استراتژیک صراحت داده شده است. معنای عملی آن هنوز این نیست که آمریکا سپر انداخته و در سیکل پیچیده رقابت و جنگ سرمایه ها و قطبهای سرمایه داری از موضع افول کرده یا یک قدرت متوسط حرف میزند. بنظر من ابداً اینطور نیست، آمریکا هنوز یک قدرت بزرگ اقتصادی با اهرمهای بازمانده از مناسبات جهان سرمایه داری بعد از جنگ دوم جهانی با یک ارتش وسیع و قدرتمند و اگرسیو است. در استراتژی جدید قرار است عقب افتادگی های اقتصادی بدلیل انتقال مراکز تولید به حوزه های کار ارزان، عقب افتادگی های تکنولوژیک و زیرساختها در قیاس با رقبا از جمله چین، کاهش هزینه های برون مرزی و افزایش بهره برداری از بحرانها و جنگها، دفاع صریح از اشغالگری و سیاستهای دخالتگرانه و توسعه طلبانه و نئوکولونیالیستی، چنگ انداختن به منابع مواد خام مورد نیاز تکنولوژی مدرن و انرژی و بالاخره ایجاد زیرساختها و شبکه های ائتلافی با شرکای متعدد دوجانبه و چند جانبه تا منطقه ای و جهانی است. این استراتژی برخلاف گلوبالیستها میگوید: “نخبگان ما نه‌تنها هدفی اساساً نامطلوب و غیرقابل تحقق را دنبال کردند، بلکه در این مسیر، ابزارهای لازم برای دستیابی به آن هدف را نیز تضعیف کردند: یعنی همان خصلت ملی‌ای که قدرت، ثروت و شرافت آمریکا بر آن بنا شده است”. استراتژی ناسیونالیستی ترامپ ضرورتاً خصلت انزواگرایانه ندارد بلکه در پی “آغاز عصر طلائی جدید” برای آمریکاست. معنای این خط مشی یک سرمایه داری هارتر و بالابردن قدرت نظامی و تکنولوژیکی و تسلط بیشتر بر مناطق ژئواستراتژک و منابع آنهاست. امری که محور رقابت جهانی دولتها و قدرتهای بزرگ سرمایه داری است.
بعنوان مثال ناسیونالیسم اقتصادی و پروتکشنیسم در عصر حاکمیت شرکتهای بین المللی در بازار جهانی، حتی برای سرمایه داران آمریکایی متحد ترامپ در سیلکون والی یک تناقض درخود است. ولی این سیاست در مقابل گلوبالیستها برای دولت آمریکا کم هزینه تر و برای خط استراتژیک مواجهه با چین ضروری محسوب میشوند. خط مشی اقتصادی ترامپ شباهتهایی به مرکانتلیستها دارد اما آمریکا به حکم مشخصات سرمایه داری امروز نمیتواند به سیاست اقتصادی شبه مرکانتلیستی برگردد، ولی با سیاستهای اعمال فشار سیاسی و اعمال محدویتهای اقتصادی میتواند سهم بیشتری را موقتا بگیرد و شرکا را به تعادلی وادار کند. “آمریکا اول” در واقع سیاستی برای تقویت بنیه اقتصادی و نظامی و نفوذ آمریکا برای بالا بردن توان رقابت است. رقابتی که بین اقشار سرمایه چه در “نیمکره غربی” و خود جامعه آمریکا و چه در سطح منطقه ای و جهانی قرار است با تکیه به مجموعه اهرمهای ضروری پیش برود.
آیا معنای این موضوع پذیرفتن واقعیت جهان دوقطبی است؟ به نظر هنوز نه، چون تا قوام جهان دوقطبی فاصله زیاد است و مسائل متعددی باید بطور مادی حل شوند و یا صورت بگیرند تا به چنین نقطه ای برسیم. جهان امروز چهارچوب دوره جنگ سرد را ندارد اما جهان چند قطبی هم نیست، جهانی در حال شدن و گذار و تکوین در سطوح مختلف است که خود را با تعلق به مجموعه ائتلافها و پیمانهای تجاری و سیاسی و یا امنیتی و نظامی باضافه تغییراتی که در مناطق نفوذ و کشمکش های موسمی اما مستمر نشان میدهد.
تمام نکته اینست که این روند بازتعریف و بازسازی چهارچوب های اساسی حاکم در دنیای امروز موضوع کشمکش است و این به معنای سربرآوردن الگوها و چهارچوبهای جدید در هر قلمرو اساسی است. ما با جابجائی ها و شکستن ائتلافهای تاکنونی و به صحنه آمدن ائتلافها و اشکال جدیدتر در مبادلات تجاری و مالی در قلمرو جهانی و منطقه ای روبرو خواهیم بود که فی الحال بخشاً صورت گرفته است. در چهارچوبهای استراتژیک و حوزه های نفوذ سابق نیز جابجائی ها در آفریقا و خاورمیانه و آمریکای لاتین درحال شکلگیری است. رقابت تسلیحاتی و رقابت در تکنولوژی جدید و پیامدهای آن وجه دیگر این روند است که امروز بشدت در جریان است. کشمکش ها و جنگ ها و کودتاها و برآمدهای توده ای و کارگری در دنیا نیز تاثیر اساسی بر شتاب و جهت این روند و ماحصل آن دارد. ما با جهانی پر از کشمکش در کانونهای قدیم و جدید بحران بمثابه جبهه های این رقابت جهانی روبرو خواهیم شد. از سوئی سیر عمومی اینست که در متن این رقابتها جهان بسوی الگوی سرمایه داری کم خرج تر و پرسودتر مدل چینی برود و از سوی دیگر ائتلافها و قطبها و شبه قطبها حول مشخصات اساسی استراتژیک تر جهانی صفبندی کنند. جهان دو قطبی آتی شمایلش شبیه جهان دوقطبی جنگ سرد نخواهد بود، همه میخواهند و ناچارند در یک بازار جهانی کار کنند. یکی دیگری را نمیتواند حذف کند اما هرکدام میتوانند تضعیف شوند و در موقعیت جدیدی قرار گیرند. واضح است که عده ای هم ممکن است نابود شوند، دولتهایی از بین رود و دولتها و “ملت”هائی ساخته شوند، اینها اجزائی از روند کلی است.
کمونیست هفتگی: در دوره ترامپ مناسبات آمریکا و اروپا و در همین چهارچوب نقش ناتو دستخوش تحولات جدی شده است. کلا چه ارزیابی از این مناسبات این دو نیرو در دوره آتی دارید؟ وضعیت ناتو بمثابه چتر نظامی حاکم بر اروپا و آمریکا چه میشود؟
رحمان حسین زاده: همانطور که بالاتر اشاره کردم، با فروپاشی بلوک شرق و شکست طرح جهان تک قطبی تحت رهبری آمریکا، معادلات جهانی به تمامی دستخوش تحول شده است. با فروپاشی بلوک شرق و حوزه نفوذ اصلی آن در شرق اروپا، اهمیت غرب اروپا به عنوان یک بلوک استراتژیک اقتصادی و سیاسی و دیپلوماتیک و حتی نظامی در نزد آمریکا کاهش یافته است. در این چهارچوب مناسبات آمریکا و اتحادیه اروپا و کل آنچه به بلوک غرب موسوم بود، در حال بازتعریف است. شکاف و تنش بین دولت ترامپ در دور اول و اکنون در دور دوم ریاست جمهوری اش با اتحایه اروپا و ناتو آشکار است. طرح و نقشه متفاوت آنها در قبال جنگ اوکراین و نحوه پایان دادنش این دوگانگی را با برجستگی نشان میدهد. اتحادیه اروپا خود با تنشها و شکافهای درونی به ویژه بعد از پیوستن برخی از کشورهای شرق اروپا روبرو است. خروج انگلستان و پدیده برگزیت نمونه ای از گسیختگی درونی اروپای واحد بود و با احتمال به دست گرفتن قدرت دولتی در بعضی کشورهای اروپایی مشخصأ در فرانسه و آلمان از جانب ترندهای راسیستی و فاشیستی مورد حمایت ترامپ، تمایل به گسیختگی درونی اتحادیه اروپا بیشتر هم خواهد شد. اتحادیه اروپا در کشمکشهای دو قطب اقتصادی و سیاسی جهان معاصر یعنی آمریکا و چین نیز تحت فشار و با پارادوکسها و انتخابها و گاهأ دوراهیهای سخت روبرو است. به علاوه گسترش ناتو به جای اینکه موجب امنیت در اروپا شود، تنش جنگی با روسیه را دامن زده و جنگ چهارساله در اوکراین با دخالت و حمایت ناتو از دولت زلنسکی نمونه بارز آن است. در یک کلام در سند استراتژی دولت ترامپ، اتحادیه اروپا بازنده است.
با این وجود گسست پایه ای در مناسبات آمریکا و قطب اروپا اتفاق نمی افتد. علاوه بر پیشینه قدیمی روابط، در آرایش جدید نظم جهانی کماکان دو طرف به هم نیاز دارند. اروپا بدون رابطه همه جانبه و مستمر و قابل تحمل با آمریکا، در رویارویی جهان دو قطبی بین آمریکا و چین و در سطح اروپا هم در مقابل روسیه به شدت ضربه پذیر خواهد بود. ناچار است به نقش دست دومی در مقابل آمریکا و در معادلات جهانی تن دهد. با بیشتر شرط و شروطهای دولت ترامپ همراهی کند. در عین حال همانطور که سران اتحادیه اروپا میگویند، به فکر قوی کردن بیشتر موقعیت قطب اتحادیه اروپا در معادلات جهانی و در مناسبات با آمریکا هستند. آمریکا و دولت ترامپ هم از سر منافع اقتصادی و سیاسی پایه ای هم پیمانی با اتحادیه اروپا را ناچار است ادامه دهد. به علاوه در معامله با چین و روسیه از کارت هم پیمانی با اتحادیه اروپا استفاده میکند. همزمان با تحمیل شرط و شروطهای بالادستی در قراردادهای اقتصادی و سیاسی، تحمیل هزینه های بیشتر ناتو بر گرده دولتهای اروپایی، مناسبات جدید و تحقیر شده ای را به اروپا تحمیل و ادامه میدهد. نمیخواهد مثل گذشته بار هزینه های امنیتی و حتی اقتصادی و تعهدات سیاسی اروپا را به عهده بگیرد. سند دولت ترامپ با صراحت اعلام کرده نباید “متحدان و شرکا هزینه دفاع خود را بر دوش مردم آمریکا بیندازند و گاه ما را به درگیری‌ها و منازعاتی بکشانند که برای منافع آن‌ها مرکزی، اما برای منافع ما حاشیه‌ای یا بی‌اهمیت بود. و سیاست آمریکا را به شبکه‌ای از نهادهای بین‌المللی گره زدند که برخی از آن‌ها آشکارا ضدآمریکایی و بسیاری دیگر مبتنی بر نوعی فراملی‌گرایی هستند که صراحتاً در پی حل‌کردن حاکمیت دولت‌های مستقل‌اند”. در ادامه سند دولت ترامپ با فرمول “تعهد به آزادی و امنیت متحدان اروپایی و در عین حال تأکید بر بالارفتن اعتمادبنفس آنها” برای چرخاندن امورشان نسخه آپدیت شده و امروزی همان دیدگاه مونرویی قرن نوزدهم مبنی بر عدم دخالت دولتهای دو سوی اقیانوس اطلس در امور همدیگر است.
پیمان نظامی ناتو از دوره فروپاشی پیمان نظامی ورشوی رقیب زیر سئوال رفته است. آمریکا به عنوان قدرت اول و تصمیم گیرنده در ناتو و متحدان غربی اش دوره ای به بهانه مقابله با “دولتهای سرکش” جهان سومی ضعیف مثل عراق و افغانستان و لیبی و … بعد از واقعه یازده سپتامبر ٢٠٠١ به بهانه مقابله با “تروریسم اسلامی” موجودیت ناتو را توجیه و تقویت و گسترش دادند. در یک دهه اخیر به بهانه صف بستن در مقابل قدرت احیا شده نظامی روسیه باز هم تقویت ناتو را ادامه دادند. در دکترین سند اخیر دولت آمریکا و البته به تأثیر از به هم خوردن معادلات جهانی کنونی، این فاکتورها تغییر کرده است. در دیدگاه ترامپ و سند دولت او ناتو جایگاه و اهمیت گذشته را ندارد. اما به دلایل متعددی نمیتواند به آن پشت کند. تلاش طرح ترامپ اینست دامنه عمل ناتو را محدود کند. همانطور که در برخورد به جنگ اوکراین می بینیم. میخواهد بارمسئولیت مالی، لجستیکی و حتی نظامی آمریکا را کاهش دهد. بر دیگر کشورهای عضو ناتو فشار گذاشته مسئولیت مالی و غیر مالی بیشتر در قبال ناتو را به عهده بگیرند. تحمیل اختصاص دادن پنج درصد تولید ناخالص داخلی هر کشور برای تأمین بودجه ناتو از این جمله است. در نتیجه فکر میکنم فعلأ ناتو میماند، با دخالت محدودتر آمریکا، تضعیف شده تر و دامنه عمل آن محدودتر خواهد بود.
در خاتمه یادمان باشد، این مسئله به درست مطرح است که روند و گرایش متفاوت و جدیدی که در هیئت حاکمه آمریکا عروج پیدا کرده و اکنون در شکل دولت نئوفاشیستی ترامپ تجلی پیدا کرده، آیا به روند پایدار و با ثبات در کل هیئت حاکمه امپریالیستی آمریکا تبدیل میشود؟ در آنصورت تغییرات بنیادی اجتناب ناپذیر در شکل دادن به نظم جهان دو قطبی مورد تأکید ما شتاب بیشتری به خود میگیرد. در صورت ناکامی و شکست محتمل دکترین و سند “استراتژی امنیت ملی” دولت ترامپ روند تحولات در آمریکا و در سطح جهان مسیر دیگری به خود میگیرد. از جمله رابطه آمریکا با اروپا و ناتو تغییر خواهد کرد. همانطور که در دوره قبل با انتخاب بایدن، شکست طرحهای ترامپ اعلام و به بایگانی سپرده شد.
کمونیست هفتگی: دوران جنگ سرد و همچنین به درجاتی دوران پسا جنگ سرد، دورانی بود که نهادهای بین المللی برخاسته از توافقات پایان جنگ دوم جهانی شکل دهنده سیمای مناسبات بین الملی جهان بود. سازمان های مانند سازمان ملل، سازمان بهداشت جهانی، بانک جهانی، و … نقش و جایگاه ویژه ای داشتند. وضعیت این نهادها در دوره آتی بر مبنای سند استراتژیک کاخ سفید دستخوش چه تغییراتی خواهد شد؟
علی جوادی: برای درک وضعیت و سرنوشت نهادهای بین‌المللی در دوره آتی، باید از نقطه پیدایش آن‌ها آغاز کرد، نه از توهم بی‌طرفی‌شان. بخش مهمی از نهادهایی چون سازمان ملل، بانک جهانی، سازمان بهداشت جهانی و نهادهای مشابه، محصول مستقیم نظم پس از جنگ دوم جهانی‌اند. نظمی که در آن، متفقین پیروز به‌سرعت به دو بلوک متخاصم تقسیم شدند و جهان وارد یک آرایش دو قطبی شد. این نهادها نه برای تحقق صلح و برابری، بلکه برای تنظیم مناسبات میان دو قطب، مهار بحران‌ها و قابل‌مدیریت‌کردن رقابت ایجاد شدند. آن‌ها ابزارهای سیاسی و حقوقی نظمی بودند که باید تضادها را کنترل می‌کرد، نه الزاما حل.
با فروپاشی بلوک شرق، این معماری وارد فاز تازه‌ای شد. آمریکا کوشید جهان تک ‌قطبی و “نظم نوین جهانی” را تثبیت کند و بسیاری از همین نهادها را به ابزار اجرای این پروژه بدل ساخت: از تحریم و ریاضت اقتصادی گرفته تا مداخله نظامی و رژیم‌چنج در لفافه حقوق بشر. اما این پروژه نه پایدار ماند و نه تثبیت شد. امروز، سند استراتژیک جدید کاخ سفید عملا پایان این توهم تک‌قطبی را اعلام می‌کند. از منظر هیات حاکمه آمریکا، دیگر ضرورتی برای حفظ نهادهایی که قرار بود “قواعد مشترک” بسازند، وجود ندارد. زیرا نه اجماعی باقی مانده و نه اراده‌ای برای مقیدشدن به قواعدی که دست قدرت های جدید را می‌بندند.
در نتیجه، آنچه شاهد آن هستیم نه اصلاح این نهادها، بلکه بی‌ اعتبار سازی، دور زدن و ابزاری‌سازی گزینشی آن‌هاست. سازمان ملل بیش از پیش به محلی برای جر و بحث، وتو و بن ‌بست بدل شده است. نهادی که نه جنگ‌ها را متوقف می‌کند و نه قادر به مهار بحران‌هاست. از غزه تا اوکراین، این نهاد بیشتر ثبت‌کننده ناتوانی خود است تا تنظیم‌کننده مناسبات جهانی. این وضعیت تصادفی نیست، بازتاب جهانی است که دوباره در حال قوام‌یافتن به‌صورت دو قطبی است. همین منطق را می‌توان در وضعیت سازمان بهداشت جهانی دید. پاندمی کرونا لحظه‌ای بود که نیاز واقعی بشر به هماهنگی جهانی را آشکار کرد، اما در عمل، سلامت عمومی به گروگان رقابت قدرت‌ها بدل شد. آمریکا از این نهاد خارج شد، بودجه را قطع کرد، و واکسن به کالایی ژئوپولیتیک تبدیل شد. توزیع نه بر اساس نیاز انسانی، بلکه بر اساس قدرت خرید و ملاحظات بلوکی صورت میگرفت. در جهان در حال قوام دو قطبی، چنین نهادهایی یا باید با سیاست‌های بلوک‌های مسلط همسو شوند یا به نهادهایی حاشیه‌ای و بی‌اثر تقلیل یابند.
نهادهای مالی بین‌المللی نیز همین مسیر را طی می‌کنند. بانک جهانی و نهادهای مشابه، که زمانی ستون‌های نظم تک‌قطبی بودند، اکنون به ابزارهای عریان‌تر فشار ژئوپولیتیک بدل می‌شوند. وام‌ها مشروط‌تر، ریاضت‌ها خشن‌تر و “اصلاحات” آشکارا سیاسی‌تر شده‌اند. همزمان، سازو کارهای موازی و منطقه‌ای رشد می‌کنند. نه از سر انسان ‌دوستی، بلکه چون هر بلوک می‌خواهد ابزار مالی و اعتباری خودش را داشته باشد. نتیجه برای جوامع پیرامونی چیزی جز بدهی مزمن، ریاضت دائمی و فرسایش زندگی اجتماعی نیست.
مساله مهاجرین نمونه گویای دیگری از این بازتعریف است. در نظم پیشین، حتی در اوج جنگ سرد، مهاجرت و پناهندگی ذیل مجموعه‌ای از کنوانسیون‌ها و نهادها تنظیم می‌شد. امروز این چارچوب‌ها عملا فروریخته‌اند. مرزها بسته می‌شوند، اخراج‌های جمعی عادی می‌شود، اردوگاه‌ها گسترش می‌یابند و پناهجو به ابزار چانه ‌زنی سیاسی بدل می‌شود. نهادهای بین‌المللی مرتبط یا به حاشیه رانده شده‌اند یا به گزارش‌نویس‌های بی‌اثر تقلیل یافته‌اند. انسان آواره دیگر “موضوع حقوق بین‌الملل” نیست، نیروی کار ارزان یا باری است که باید به دیگری تحمیل شود.
ناتو نیز در همین بستر، فلسفه وجودی کلاسیک خود را از دست داده است. این پیمان محصول جنگ سرد پیشین بود. امروز، با تمرکز آمریکا بر رقابت با چین و باز تعریف اولویت‌هایش، ناتو یا باید خود را با این دستور کار بازسازی کند یا به نهادی پرهزینه، پر اختلاف و کم ‌اثر بدل شود. این سردرگمی بازتاب فروپاشی نظم قدیم و عدم تثبیت نظم جدید است.
در چنین شرایطی، جهان عملا وارد یک آرایش دو قطبی جدید شده است. با آمریکا در یک رأس و چین در رأس دیگر. این دو قطب نه به‌دنبال اجماع، بلکه در پی مهار، فرسایش و تثبیت حوزه‌های نفوذ خود هستند. نتیجه منطقی این وضعیت، شکل‌گیری یک جنگ سرد جدید است. جنگی که نه با صف‌بندی ایدئولوژیک قرن بیستم، بلکه با ابزارهای اقتصادی، تحریمی، تکنولوژیک، مالی و نیابتی پیش می‌رود. بحران‌ها نه حل، بلکه منجمد می‌شوند.
ونزوئلا به میدان فرسایش اقتصادی و تحریم مزمن بدل می‌شود؛ ایران به گره‌گاه تعلیق دائمی، تحریم و میلیتاریسم در خاورمیانه. تایوان به نقطه بازدارندگی و جنگ اعصاب در شرق آسیا. و اوکراین به صحنه جنگی فرسایشی برای بازتعریف خطوط قرمز و توازن قوا. در همه این موارد، بلعیدن سریع کشورها ممکن نیست، اما زمین‌گیر کردن طولانی‌مدت جامعه کاملا در دستور کار است.
همه این تحولات یک معنا دارند: نهادهای بین‌المللی روبنای یک آرایش معین از سرمایه‌داری جهانی و بلوک بندی های آن هستند. با تغییر این آرایش، نهادها یا بازتعریف می‌شوند، یا بی‌اثر، یا کنار گذاشته می‌شوند. جهان امروز نه بر اساس نیازهای انسانی، بلکه بر اساس نیازهای انباشت سرمایه، رقابت و هژمونی باز تعریف می‌شود. و تا زمانی که افق مستقل طبقاتی و سوسیالیستی در برابر این روند قرار نگیرد، هر تغییر نهادی و هر “نظم جدید”، صرفا شکل تازه‌ای از همان سلطه طبقاتی قدیمی خواهد بود، نه پایان آن.
کمونیست هفتگی: به مساله خاورمیانه و جایگاه تقابل با رژیم اسلامی بر مبنای این سند بپردازیم. آیا سیاست “رژیم چنج” از دستورشان کاملا خارج شده است؟ مساله تامین امنیت شاهراه های تامین انرژی و “امنیت” اسرائیل چه جایگاهی در این سند دارد؟
سیاوش دانشور: نمیتوان گفت سیاست “رژیم چنج” به معنی رایج حمله نظامی و اشغال یا سرنگونی حکومت و جایگزینی طیفی مورد نظر بطور کلی از دستور کنار رفته است. این سیاست تا امروز در دستور نبوده است اما بدون تردید آمریکا برای حفظ نظم سرمایه دارانه در ایران در روند سرنگونی جمهوری اسلامی تلاش میکند به نیروی جایگزین “مطلوب” از نظر منافع آمریکا شکل دهد. این میتواند بصورت حمایت از تقویت روندهای درون حکومتی و تقویت جناحهای پرو غرب باشد، میتواند در شکل دادن به یک دولت انتقالی و ترکیبی از حاکمیت و اپوزیسیون یا یک دولت نظامی برای کنترل روند انقلابی باشد. خود سند تصریح میکند که: “تمرکز تاریخی آمریکا بر خاورمیانه در حال کاهش است؛ نه از سر بی‌اهمیتی، بلکه به‌دلیل تغییر شرایط. تنوع منابع انرژی، تضعیف نیروهای بی‌ثبات‌کننده و پیشرفت در مسیر صلح، این منطقه را از کانون بحران به عرصه شراکت و سرمایه‌گذاری تبدیل می‌کند”. درعین حال، در هر سطح از عقب نشینی یا مخالفت با قرارداد و چهارچوب سابق، بر “ممانعت از قوی شدن رقبا” در آن تاکید دارد. بعنوان مثال در مورد خاورمیانه تصریح میکند که؛ “ما می‌خواهیم مانع از آن شویم که یک قدرت خصمانه بر خاورمیانه، منابع نفت و گاز آن، و گلوگاه‌هایی که این منابع از آن‌ها عبور می‌کنند تسلط یابد، و در عین حال از «جنگ‌های بی‌پایان»ی که ما را با هزینه‌ای سنگین در این منطقه زمین‌گیر کرد، پرهیز کنیم”. اینها یعنی به هزینه کمتر و توسط شرکا و پایگاه های منطقه ای کنترل اوضاع را داریم اما دیگر خاورمیانه و کودتاها و جنگ برای “صدور دمکراسی” و رژیم چنج اولویت ما نیست.
اگر می بینید که آمریکا از طالبان در افغانستان حمایت میکند و دولت مستعجل خود ساخته اش را مجدداً تحویل طالبان میدهد و یا در سوریه از بقدرت رسیدن جولانی حمایت میکند، در کشورهای خاورمیانه هم با هر نوع حکومت و روش حکومتی مشکلی ندارند و انطباق آنها با ادعای دمکراسی و غیره را لازم نمیدانند. اسم این سیاست را “واقع گرائی انعطاف پذیر” گذاشتند. این سیاست اینگونه توضیح داده میشود که؛ “ما به دنبال روابط خوب و روابط تجاری مسالمت‌آمیز با ملت‌های جهان هستیم، بدون آن‌که بخواهیم دموکراسی یا سایر تغییرات اجتماعی ناسازگار با سنت‌ها و تاریخ آن‌ها را تحمیل کنیم”. با همین نگرش ترامپ حاضر به مذاکره با جمهوری اسلامی بعنوان یک شریک بود. امروز هم اگر سوسوی امیدی با تغییرات درون حکومتی باز شود، این سیاست با سرعت بیشتری پیش خواهد رفت.
در مورد خاورمیانه، آمریکا حضور گسترده نظامی اش را در تقابل استراتژیک و دفاعی منطقه ای و جهانی، تحت عنوان “منافع هسته ای و چتر امنیتی” حفظ خواهد کرد. اسرائیل مشت آهنین آمریکا در منطقه است و امنیت اسراییل در اولویت اصلی این استراتژی است. آمریکا و این سند بر “امنیت اسرائیل، بازبودن تنگه‌ها، جلوگیری از صدور تروریسم و ممانعت از سلطه دشمنان بر منابع انرژی” تاکید دارد اما میخواهد این چهارچوب برخلاف گلوبالیستها “بدون جنگ‌های بی‌پایان ملت‌سازی” دنبال شود. اینها خبر خوبی برای نیروهایی راستی نیست که استراتژی قدرتگیری شان را به ماشین نظامی آمریکا گره زده اند.
۲ ژانویه ۲۰۲۶