مقالات

مضحکه “انقلاب شیر و خورشید” وقتی گذشته لباس آینده می‌پوشد و نان را با نشان عوض می‌کند علی جوادی

مضحکه “انقلاب شیر و خورشید”
وقتی گذشته لباس آینده می‌پوشد و نان را با نشان عوض می‌کند

علی جوادی

در دوره‌هایی که جامعه زیر بار فقر، سرکوب و بی‌آیندگی برای یک زندگی بهتر نفس ‌نفس می‌زند، واژه‌ها ناگهان قیمت پیدا می‌کنند. نیروهایی می‌کوشند پرطنین‌ترین کلمات را بقاپند، برق بیندازند و روی پیشانی پروژه‌ شان بچسبانند. از قرار امروز نوبت واژه “انقلاب” است، کلمه‌ای، مفهومی که قرار بود نام دگرگونی و بهبود انقلابی زندگی مردم باشد، حالا شده برچسب تبلیغاتی تاج.

اسم تازه‌اش را هم گذاشته‌اند “انقلاب شیر و خورشید”. عنوانی پوچ، خالی از محتوا، که بیش از آن‌ که به آینده نگاه کند، در آینه خاطرات دست ‌چین ‌شده چرکین، گذشته خودش را تماشا می‌کند. از همان ابتدا روشن است قرار نیست چیزی در بنیان های زندگی مردم دگرگون شود، فقط جای نشستن صاحبان قدرت عوض می‌شود.

انقلاب چیست، و چه نیست؟
در سنت ما، انقلاب نام تعویض دکور قدرت سیاسی حاکم نیست. انقلاب یعنی دگرگونی در بنیانهای قدرت. یعنی خلع ید سیاسی و اقتصادی از طبقه سرمایه دار حاکم. یعنی دست بردن در ماهیت مالکیت بر وسایل تامین نیازهای زندگی مردم. یعنی دست بردن در رابطه کار و سرمایه، و ساختار سیاسی‌ای که سود و حاکمیت اقلیت استثمارگر را تضمین می‌کند. یعنی بیرون کشیدن قدرت اقتصادی و سیاسی از چنگ طبقه سرمایه دار و قرار دادن آن در کنترل جامعه. یعنی پایان دادن به ریشه و علت اصلی تمامی مصائب گریبانگیر مردم و جامعه.

و اگر، مادامیکه این مناسبات دست ‌نخورده بماند، اگر نیروی کار همچنان کالا باشد، اگر ثروت همچنان در دست اقلیتی استثمارگر، موروثی و غیر موروثی بچرخد، آن‌ چه رخ می‌دهد، هر تغییری که صورت گیرد، نامش انقلاب نیست، تغییر مدیران همان دستگاه استثمار است.

“انقلاب شیر و خورشید” اما حتی ادای چنین تحولی را هم درنمی‌آورد. نه سخنی از پایان استثمار، نه طرحی برای برابری اجتماعی، نه تصوری از قدرت‌گیری واقعی مردم و نه هیچ وعده ای برای تغییرات مادی در زندگی مردم، و نه تلاشی برای از بین بردن فقر و فلاکت و ستم های موجود. برعکس، تمام افقش در یک تصویر خلاصه می‌شود: پرچم قدیمی، تاج طلایی، وعده بازگشت به ارتجاع گذشته، به نوعی دیگری از استبداد و استثمار و بی حقوقی. پدیده ای شبیه رونمایی از یک برند تاریخی تا پروژه رهایی انسان.

شیر و خورشید؛ نشان به‌ جای نان
اما باید پرسید: این “شیر و خورشید” دقیقا قرار است چه مسئله‌ای را حل کند؟ آیا قرار است اجاره‌ خانه‌ها را پایین بیاورد؟ آیا قرار است حداقل دستمزد را به سطح یک زندگی انسانی برساند؟ آیا قرار است درمان، آموزش، مسکن و بازنشستگی را از حوزه بازار و اقتصاد سرمایه بیرون بکشد و به حق عمومی جامعه تبدیل کند؟ آیا قرار است ساعت کار را کاهش دهد و بیکاری را ریشه ‌کن کند؟ نه.

شیر قرار است در قاب غرش کند. خورشید قرار است پشت تاج بتابد. پرچم قرار است در باد تکان بخورد. و از مردم خواسته می‌شود با شکوه در زیر این تصویر اشک شوق بریزند. یعنی در دوره‌ای که مردم نان و آب و زندگی ندارند، به آن‌ها نشان و پرچم داده می‌شود. در دوره‌ای که غذا ندارند، برایشان اسطوره تعریف می‌شود. در دوره‌ای که کار ندارند، برایشان پرچم تکان می‌دهند. این دیگر سیاست نیست، جایگزین کردن زندگی با نمادی پوسیده است. طنز تلخ ماجرا این است که هرچه سفره مردم خالی‌تر می‌شود، قاب‌ها طلایی‌تر می‌شوند.

مردم برای چه مبارزه میکنند؟
کارگری که زیر بار گرانی خم شده، برای چه به خیابان می‌آید؟ زنی که علیه تحقیر و کنترل می‌جنگد، چه می‌خواهد؟ جوانی که آینده‌اش مصادره شده، دنبال کدام افق است؟ پاسخ‌ها ساده و زمینی‌اند: رفاه، آزادی، برابری، امنیت، کرامت.

اما در پاسخ، روایت “انقلاب شیر و خورشید” با خونسردی شاهانه این مطالبات را به حاشیه می‌راند و می‌گوید: اول تاج برگردد، بعدا زندگی درست می‌شود. این “بعدا” همان سیاه چاله ای است که تاریخ بارها جوامع را در آن دفن کرده است. وقتی قدرت از بالا و به شکل موروثی و استبدادی تعریف شود، آزادی تبدیل می‌شود به عطا، نه حق، حقوق اجتماعی به مرحمت لطف شاهانه، نه دستاورد مبارزه. در این منطق، مردم نه شهروندان صاحب حق و اراده و انسانهای آزاد، که تماشاگران یک نمایش تاریخی‌اند. نقششان این است که کف بزنند تا صحنه آماده شود، با این وعده پوشالی که زندگی‌شان بعدا بررسی خواهد شد.

انقلاب یا مراسم تاج‌ گذاری با جمعیت سیاهی ‌لشکر
طنز تلخ ماجرا اینجاست: پروژه‌ای که می‌خواهد تاج را بازگرداند، خود را “انقلاب” می‌نامد، واژه‌ای که ذاتا علیه موروثی بودن قدرت است. انقلاب یعنی شکستن سلسله‌ها، اما این یکی یعنی بازسازی سلسله. انقلاب یعنی گسترش قدرت از پایین؛ این یکی یعنی فشرده کردن آن در یک دودمان، با یک شیر طلایی به ‌عنوان لوگو.

وقتی “انقلاب” به نماد تقلیل یابد، هر نشان تاریخی می‌تواند نامزد شود. اما جامعه زنده را نمی‌توان در قاب یک نشان جا داد. انسان‌های زنده، با کار و رنج و امیدشان، بزرگ‌تر از هر اسطوره‌ای‌اند.

پروژه‌ای که از جامعه زنده می‌ترسد
“انقلاب شیر و خورشید” فقط با جامعه زخمی و مطیع و “رعیت” شده راحت است، نه جامعه زنده و خواهان حق. در این پروژه کارگر متشکل خطرناک است، چون از دستمزد و استثمار و رهایی حرف می‌زند نه از شکوه باستان. زن برابری ‌خواه خطرناک است، چون از حق انسان حرف می‌زند نه از نماد شیر و خورشید. جوانی که آینده می‌خواهد خطرناک است، چون از زندگی واقعی حرف می‌زند نه از قاب طلایی.

برای همین این پروژه ذاتا نه یک نیروی انقلابی بلکه تماما یک نیروی ضد انقلابی پیشدستانه است. می‌داند اگر مردم واقعا وارد صحنه شوند و بخواهند ساختار قدرت و مناسبات اقتصادی را دگرگون کنند، جایی برای سلطنت،ـ هرقدر هم نمادین،ـ باقی نمی‌ماند. پس باید انقلاب را از محتوا خالی کرد و آن را به پرچم، نشان و خاطره تقلیل داد؛ انقلابی بی‌ دندان، بی‌قدرت، بی‌ خطر برای بالا و بی ‌فایده برای پایین.

در خاتمه
اما ما ماهیت این “انقلاب” را میشناسیم، نمونه دیگرش را دیده ایم: انقلاب اسلامی! این پروژه نه نوید رهایی، که بوی مشمئز کننده ارتجاع میدهد. ارتجاعی که از همین امروز زبانش را لو داده است. کافی است به گردهمایی ها و شعارهایشان نگاه کنید: صف هایی آکنده از فریاد “مرگ بر” دیگران، ستایش ساواک و حزب رستاخیز، لمپنیسم پر سر و صدا و قلدرمابانه. جریانی که هنوز به قدرت نرسیده، از حذف و سرکوب و پاکسازی و اعدام حرف میزند، نشان میدهد فردای مورد نظرش چه بویی دارد. این تصویر، نه چهره آینده، که سایه چوبه دار بر دیوار سیاست است.

انقلابی که با نفرت تغذیه میشود، که مخالف را نه رقیب که “دشمن سزاوار اعدام” میبیند، از همین حالا علیه جامعه زنده اعلان جنگ کرده است. این نه سیاست رهایی، که سیاست انتقام و ترس است، نه زبان آزادی، که ادبیات ارعاب و سانسور. جامعه ای که برای کرامت انسانی میجنگد، مردمی که با امید برای یک زندگی بهتر مبارزه میکنند، نباید پشت چنین صفی بایستد. جای چنین پروژه ای نه در صف آینده، که در حاشیه تاریخ و در زباله دان سیاست است.

انقلاب، اگر قرار است شایسته این نام باشد، باید زندگی اکثریت را از ریشه دگرگون کند: انقلابی برای آزادی، برابری، و رفاه همگان. تحولی که برای مردم نان و آب و آزادی و رهایی نشود، ساختار نابرابری و ریشه معضلات جامعه را دست نخورده میگذارد و فقط قاب ها را عوض میکند، انقلاب نیست، نوستالژی سازمان یافته، ارتجاع دیگر و بازگشت به عقب است.

مضحکه “انقلاب شیر و خورشید” شاید در شبکه های اجتماعی و به زور فیک اکانت ها و لایک های موساد برق بزند، شاید پرچمش رنگی باشد، اما نه تنها با زندگی واقعی مردم کاری ندارد بلکه هر تلاش واقعی آن ها را در هم میکوبد و یک جامعه سیاه تحویل مردم میدهد. و جامعه ای که برای آزادی و برابری و کرامت انسانی میجنگد، دیر یا زود فرق بین انقلاب و یک نشان طلایی مسخره روی یک پرچم را تشخیص میدهد.

۶ فوریه ۲۰۲۶