مقالات

گذشته پرستی و نستالژی سلطنت سیاوش دانشور

گذشته پرستی و نستالژی سلطنت
سیاوش دانشور
موج جهانی راستگرائی، حس ناتوانی عمومی یا القای این حس توسط رسانه‌ها و پلاتفرمهای دیجیتال، عدم حضور قدرتمند یک ترند فکری و سیاسی آلترناتیو، مجموعاً وضعیتی را ایجاد کرده که گذشته پرستی و نستالژی به قطبنمای سیاسی عده ای از ایرانیان بدل شده است. این “توده” همواره معطوفِ به قدرت و دارای حس بی هویتی، با توسل به باستانگرائی و سلطنت در پی یک “ناجی” و احراز یک “هویت گمشده” است. این یکی از حادترین تضادهای روبنائی جامعه ایران است. اینکه چطور در عصر هوش مصنوعی و دسترسی آزاد به اطلاعات، ناگهان شاهد بازگشت بخشی از جامعه به الگوهای قرن نوزدهمی و حتی قدیمتر، اعم از ناسیونالیسم تندرو و سلطنت‌طلبی تا قومیگری و مذهب هستیم، پارادوکس عجیبی است اما دلائل قابل توضیح و مادّی دارند.
بحرانِ “آینده” و پناه بردن به “گذشته”
وقتی اقتصادیات یک جامعه دچار انسداد کامل می‌شود و هیچ افق روشنی برای بهبود مادی زندگی نمی‌بیند، ناخودآگاه از آینده می‌ترسد. از آینده ناروشن و ناامن. در این وضعیت طبیعی است که ذهنیت جمعی برای فرار از ناامنیِ حال، به سمت گذشته نوستالژیک پرتاب می‌شود. سلطنت‌طلبی یا ناسیونالیسم باستان‌گرا و لایه فاشیست آن در واقع یک “پروژه سیاسی” برای آینده نیست، برای جمهوری اسلامی یک ابزار فشار است و برای مردم یک “آرام‌بخش فرهنگی”. بخشی از جامعه‌ای که احساس می‌کند هویت و امنیتش در حال فروپاشی است، به گذشته پناه برده است.
تحولات تکنولوژیک نحوه زندگی را تغییر داده است. از جمله هوش مصنوعی و ابزارهای ارتباطی وسیله‌ای برای نبش قبر گذشته شده است. انقلاب ارتباطات انتشار اطلاعات را بینهایت سرعت بخشیده اما رسانه‌های دیجیتال درعین حال یه صنعت فراموشی تبدیل شدند. بنظر دیگر انسان‌ها قادر به تاریخ خواندن و مطالعه و تحقیق نیستند، جوابهای ساده و کوتاه و حتی مکالمات و روابط در بازه زمانی “چتی” میخواهند، این دقیقاً محصولِ ساختار رسانه‌های جدید است. رسانه هائی که در آن تصویر بر متن سلطه دارد، احساس بر تحلیل می چربد و حرف نامربوط بیشتر توجه جلب میکند. مثلاً یک کلیپ ۳۰ ثانیه‌ای با موسیقی حماسی از گذشته، بسیار موثرتر از یک کتاب ۵۰۰ صفحه‌ای درباره ریشه‌های تاریخی بحران عمل می‌کند. مهندسی افکار عمومی در دوره رسانه‌های دیجیتال با بمباران اطلاعاتی، نوعی “کوریِ” حقیقت جوئی ایجاد کرده‌اند. وقتی اطلاعات زیاد است، تشخیص سخت می‌شود و فرد ترجیح می‌دهد ساده‌ترین و آماده‌ترین بسته‌ی فکری را بدون تعمق کردن و حوصله بحث بعنوان یک امر قدسی بپذیرد؛ چه چیزی ساده تر از توهم یک ناسیونالیسم رمانتیک.
موج جهانی راست‌گرایی
ایران تافته‌ جدابافته‌ای از جهان امروز نیست. عروج ترامپ در آمریکا، مودی در هند یا راست‌های افراطی در اروپا، همگی نشان‌دهنده رشد یک گرایش جهانی در سیاست هستند. راست جدید جهانی در دهه هشتاد با وعده آزادی و دمکراسی سر کار آمد اما کشورها را به سمت قرون وسطی هُل داد و افسار مذهب و نژادپرستی و راسیسم و فاشیسم را آزاد کرد. پیامدهای جنگهائی که اینها تحت پرچمهای کاذب بپاکردند هنوز التیام نیافته‌اند. در ایران، این موج جهانی با نارضایتی عمیق داخلی گره خورده و به شکل تمایل به “اقتدارگراییِ باستان‌گرا” ظاهر شده است.
نفی عاملیت مردم و القای حس ناتوانی
رسانه‌ها مدام این حس را القا می‌کنند که “شما به تنهایی کاری نمی‌توانید بکنید، پس به یک نجات‌دهنده نیاز دارید”. با این تئوری از جنگ و حمله نظامی و سناریوی جنگ داخلی دفاع میکنند. این دقیقاً برعکسِ مفهوم “آگاهی طبقاتی” و “سازمان‌دهی اجتماعی” است. در این فضا، سیاست از یک عمل جمعی به یک تماشای رسانه‌ای تبدیل می‌شود؛ مردم به جای اینکه بازیگر باشند، تماشاگرانی هستند که منتظرند کسی از گذشته بیاید و آن‌ها را “نجات” دهد. به نظر با مکانیسم پیچیده تکنولوژی جدید، بارِ شناختیِ جهانِ مدرن بیش از توان پردازش مغز بشر است. در نتیجه، بسادگی اذهان را میتوان به سمت میان‌برهای ذهنی مانند سنت، ناسیونالیسم و کلیشه‌ها سوق داد. وقتی سیاست به نمایش تبدیل شود، فاشیسم یا بازگشت به سنت‌های مقتدرانه و استبدادی متولد می‌شود. جامعه‌ای که در تغییر واقعی مشکلات اساسی خود ناتوان است، شروع به رویاپردازی درباره “افتخارات” قدیمی‌اش می‌کند.
آیا این گرایش ناسیونال فاشیستی، صرفاً یک “تب زودگذر” ناشی از فشار رسانه‌ای است یا پتانسیل این را دارد که در صورت وقوع یک تحول، به ساختار قدرت واقعی و پایدار تبدیل شود؟ برای پاسخی دقیق به این سوال باید بین ناسیونالیسم بمثابه پروژه و ناسیونالیسم بمثابه یک گرایش اجتماعی و طبقاتی تفاوت قائل بود. ناسیونالیسم ایرانی یک پدیده یکپارچه نیست، حتی بیشتر ناسیونالیست‌های ایرانی سلطنت‌طلب نیستند، امروز بخش هاردلاینر و فاشیست و غیر سیاسی تر آن میداندار است و فعلاً از لایه های ناراضی همین بستر نیرو میگیرد.
جست و خیز سلطنت طلبان با امکانات مالی و رسانه ای فراوان و فابریکی، یک پروژه سیاسی است. بخشی از این برآمد سلطنت‌طلبی کارکردی ابزاری در کشمکش دیپلماتیک دارد. قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای از این موج ناسیونالیستی (به‌ویژه نسخه تهاجمی آن) به عنوان یک “مترسک” یا اهرم فشار استفاده می‌کنند تا نظم مستقر را به سازش وادارند. چنانچه مذاکره با جمهوری اسلامی به توافقی منجر شود، این لایه فاشیستی که امروز در رسانه‌ها غوغا می‌کند، احتمالاً مانند یک قطعه مصرف‌شده به حاشیه رانده می‌شود، چون کارکردش دیگر تمام شده است.
اما ناسیونالیسم به مثابه یک گرایش اجتماعی، یک ایدئولوژی حکمرانی که در قالب ایران‌شهری نونوار شده است، یک جریان اجتماعی طرفدار اعاده نظم و یک نیروی مدافع پروپاقرص سرمایه‌داری است. ناسیونالیسم در ایران صرفاً یک شعار خیابانی نیست، بلکه یک سنت حکمرانی است که ریشه در تاریخ و لایه‌های عمیق بوروکراسی و طبقه متوسط و بعدتر طبقه بورژوازی دارد. این بخش از ناسیونالیسم (که تحت نام ایران‌شهری بازتعریف شده است)، پتانسیل این را دارد که در هرگونه “انتقال قدرت” یا “بازسازی نظم”، به عنوان زبان مشترک جدید عمل کند. این لایه می‌تواند هم در درون بدنه بوروکراتیک فعلی نفوذ کند و هم در دولت‌های موقت آتی، به عنوان ملاتی برای جلوگیری از فروپاشی سرزمینی و ایجاد یک “نظم نوین ایرانی” به کار گرفته شود.
تضاد و تناقض ناسیونالیسم در مقابل خواستهای مردم
با سرنگونی و یا تغییر در درون جمهوری اسلامی، مبارزه کارگران و مردم در داخل کشور تمام نمی‌شود، جائی که بازسازی نظم استثمارگر و بعبارتی زیربنای اقتصادی با روبنای ایدئولوژیک تصادم میکند. این نیرو بجز قبول اجباری اصلاحات ناچیزی به اساس تبعیض و نابرابری و دستگاه سرکوب و بورکراسی دست نمیزند و چه بسا آنرا قویتر کند. لذا ناسیونالیسم، چه نسخه فاشیستی و چه نسخه شبه لیبرال ایران‌شهری، معمولاً پاسخی برای خواستهای رفاهی و آزادیخواهانه و ضد تبعیض ندارد و از نظر سیاسی بشدت سرکوبگر و شوونیست است.
واقعیت اینست که تشدید بحران اقتصادی و فلاکت گسترده و شکاف طبقاتی عظیم، بحرانهای اجتماعی از محیط زیست تا سلامت و آب و غیره، با اتکا به “شکوه موهوم باستانی” حل نمی‌شود. بنابراین، حتی اگر ناسیونالیسم بتواند در سطح روبنای سیاسی یک دولت انتقالی بسازد یا در آن شریکش کنند، باز هم با موج دوم اعتراضاتی مواجه خواهد شد که از عمق نابرابری‌های مادی و اجتماعی سرچشمه می‌گیرند. این گذشته‌پرستی و برجسته کردن نستالژی گذشته یک بی‌حسی جمعی است که برای “توده” تنها با تجربه حسی و آمپریک بدرجاتی رفع میشود. اما ناسیونالیسم افراطی و شاه پرست امروز صرفاً یک کاتالیزور و اهرم فشار بین‌المللی است و نقش بیشتری ندارد. ناسیونالیسم بوروکراتیک و ایران‌شهری که چهره “لیبرال هوادار بازار آزاد” بخود میگیرد و در میان طبقه بورژوازی و خرده بورژوازی نفوذ دارد، کاندیدای اصلی برای “مدیریت گذار” و ادغام در نظم جهانی خواهد بود.
جامعه و جنبشهای اجتماعی و طبقاتی همچنان به دلیل حل نشدن تضادها و مشکلات واقعی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، ناگزیرند به مبارزه خود ادامه دهند و به احتمال بسیار بالا در برابر شلنگ تخته انداختن ناسیونال فاشیستها بشدت مقاومت خواهد کرد. این رویاروئی در فضای قطبی ایران بیش از پیش خود را نشان خواهد داد. کشمکش اساسی در ایران، تقابل و جدال بین دو اردوی وسیعتر آزادی و ارتجاع است. سلطنت طلبان و رگه‌های مختلف ناسیونالیسم به کمپ ارتجاع سیاسی و دوران عتیق تعلق دارند.
۲۶ فوریه ۲۰۲۶