از میان رویدادهای هفته: علی جوادی
پادشاه در کنگره: کمدی سیاه جهان وارونه
سفر چارلز سوم به آمریکا فقط سفر یک پیرمرد اشرافی با کت اتوکشیده و تاج نامرئی نیست. این سفر، نمایش فشرده یک جهان وارونه است؛ جهانی که در آن انگلهای تاریخی به نام “سنت”، جنگ طلبان به نام “امنیت”، فاشیستها به نام “دموکراسی”، و نمایندگان سرمایه به نام “آزادی” بر سرنوشت انسانها حکومت میکنند.
پادشاه بریتانیا، این یادگار موزه یکی از کهنه ترین دستگاههای سلطه طبقاتی، به کنگره آمریکا رفت تا درباره دموکراسی سخن بگوید. طنز تاریخ همین جاست: کسی که نه انتخاب شده، نه پاسخگوست، نه حتی برای مقام خود کمترین فرایند سیاسی را طی کرده، در قلب یکی از مراکز قدرت سرمایه جهانی ظاهر میشود و برای مردم جهان نسخه “آزادی” و “امنیت” میپیچد.
او چه ویژگی خاصی دارد؟ دانش سیاسی؟ تجربه مبارزه اجتماعی؟ نمایندگی مردم؟ هیچ و تماما هیچ! تمام “صلاحیت” او در این خلاصه میشود که از شکم یک خانواده سلطنتی بیرون آمده است. در زبان سیاست “مدرن” به این میگویند “تداوم نهادی”؛ در زبان ساده تر یعنی ارث بردن امتیاز، ثروت، احترام رسمی و میکروفن جهانی از راه خون و شجره نامه.
اما نقد سلطنت تنها نقد یک خانواده نیست. سلطنت، شکل عریان و بی پرده همان منطقی است که در کل جهان سرمایه داری حاکم است: اقلیتی حاکم میشود، اکثریتی کار میکند و استثمار میشوند؛ اقلیتی فرمان میدهد، اکثریتی اطاعت میکند؛ اقلیتی مالک ابزار تولید نیازمندیهای زندگی است، اکثریتی برای زنده ماندن نیروی کار خود را میفروشد. فرق سلطنت با جمهوری سرمایه داری این است که اولی بی شرمانه میگوید قدرت موروثی است، دومی با صندوق رای، رسانه، پول، لابی، ارتش و بازار، همان سلطه طبقاتی را بزک میکند.
در بریتانیا سلطنت بالای سر جامعه ای ایستاده که کارگرانش زیر فشار فقر، مسکن گران، خدمات عمومی فرسوده و ریاضت اقتصادی له میشوند. در آمریکا نیز جمهوری سرمایه، زیر پرچم دموکراسی کهنه شده، جامعه ای ساخته که در آن میلیونها انسان از درمان، مسکن، امنیت شغلی و آینده محرومند. این دو نظام، یکی با تاج و دیگری با دلار، یک حقیقت واحد را نمایندگی میکنند: حاکمیت طبقه سرمایه دار بر زندگی انسان.
چارلز سوم به کنگره رفت تا از اتحاد غرب دفاع کند. اما این اتحاد چیست؟ اتحاد مردم نیست؛ اتحاد دولتهای سرمایه داری، ارتشها، بازارها، صنایع نظامی و نهادهای امپریالیستی است. او درباره جنگ اوکراین سخن گفت، اما نه از منظر کارگر اوکراینی که خانه اش ویران شده، نه از منظر سرباز روسی که گوشت دم توپ شده، نه از منظر خانواده هایی که قربانی جدال قدرتها شده اند. او از منظر ناتو، دولت، امنیت ژئوپولیتیک و نظم غربی حرف زد.
جنگ اوکراین جنگ آزادی نیست. جنگی ارتجاعی است، از هر دو سو. از یک سو روسیه پوتین، با ناسیونالیسم عظمت طلب، سرکوب داخلی و ماشین نظامی خونین ایستاده است؛ از سوی دیگر ناتو و آمریکا، با سیاست گسترش، مداخله، رژیم چنج و تبدیل اوکراین به میدان جدال با روسیه. نقطه عطف این مسیر، پروژه های سیاسی آمریکا در اوکراین و چرخش این کشور به میدان تقابل بلوکها بود. قربانیان این جنگ نه پادشاهانند، نه ژنرالها، نه مدیران صنایع اسلحه؛ قربانیانش مردم اوکراین، مردم روسیه، کارگران، زحمتکشان، آوارگان و جوانانی هستند که به نام میهن، ملت، خاک و امنیت به کشتارگاه فرستاده میشوند.
وقتی چارلز سوم از “صلح عادلانه و پایدار” حرف میزند، باید پرسید: عدالت برای چه کسی؟ پایداری برای کدام نظم؟ برای نظمی که جنگ را تولید میکند و سپس برای جنازه هایش کنفرانس صلح میگذارد؟ برای جهانی که هر بحرانش به بازار اسلحه، بودجه نظامی، تحریم، لشکرکشی و قربانی گرفتن از مردم ختم میشود؟
او از دموکراسی غربی دفاع میکند. اما این دموکراسی در بسیاری از مراکز خود به انتهای تاریخی اش رسیده است. در آمریکا، فاشیسم دیگر در حاشیه نیست؛ در متن هیات حاکمه، در دادگاهها، در خیابانها، در رسانه ها، در حزبهای رسمی و در خود دستگاه دولت نفس میکشد. در اروپا نیز راست افراطی، نژادپرستی، ضدیت با مهاجران و اسلام سیاسی در قامت دولت و دستگاه حاکم، هر روز بیشتر جلو می آید. دموکراسی بورژوایی دیگر حتی ماسک سابق خود را هم به سختی نگه میدارد. هرگاه سود و مالکیت و نظم طبقاتی به خطر بیفتد، همین دموکراسی با چکمه، پلیس، زندان، مرز، اخراج و جنگ و فاشیسم پاسخ میدهد.
اما پاسخ به این بن بست، بازگشت به گذشته نیست. نه سلطنت، نه ناسیونالیسم، نه دولت مذهبی، نه فدرالیسم قومی، نه عظمت طلبی امپراتوری، نه نوستالژی شاه و تاج. آینده را نمیتوان با جنازه های سیاسی گذشته ساخت. رضا پهلوی و امثال او، همین منطق انگلی تاریخند در نسخه تبعیدی و بی تاج: کسانی که از مردم چیزی جز پله قدرت نمیخواهند و از آزادی چیزی جز نام رمز بازگشت طبقه حاکم سابق نمیفهمند
.
مساله اساسی آزادی و رهایی انسان است. آزادی از سلطنت، آزادی از دولت مذهبی، آزادی از فاشیسم، آزادی از ناسیونالیسم، اما همچنین آزادی از خود مناسباتی که همه اینها را بازتولید میکند: کار مزدی، مالکیت سرمایه دارانه، بازار، سود، رقابت، دولت طبقاتی و سلطه اقلیت بر اکثریت. انسانی که مجبور است برای زنده ماندن نیروی کارش را بفروشد، هرچقدر هم در روز انتخابات رای بدهد، هنوز آزاد نیست. جامعه ای که ثروتش را کارگران تولید میکنند و قدرتش را سرمایه داران تصاحب میکنند، هرچقدر هم پارلمان و پرچم و سرود داشته باشد، هنوز اسیر است.
جهان وارونه همین است: پادشاه از دموکراسی سخن میگوید، جنگ طلب از صلح، سرمایه دار از آزادی، فاشیست از مردم، و وارث سلطنت از نجات جامعه. این جهان را نباید اصلاح آرایشی کرد. باید آن را از قاعده اش بر زمین گذاشت. نه با بازگشت به تاج، نه با دخیل بستن به ناتو، نه با امید به قصرهای واشنگتن و لندن؛ بلکه با دخالت مستقیم انسانهای کارکن، زنان، جوانان، مهاجران، محرومان، و همه کسانی که این جهان را میسازند اما از آن سهمی جز اضطراب، اجاره، جنگ و تحقیر ندارند.
نتیجه روشن است: تا وقتی سلطنت و سرمایه، تاج و بازار، ارتش و بانک، پارلمان و میلیاردر، در کنار هم بر زندگی انسان حکم میرانند، آزادی چیزی جز عبارت تشریفاتی در دهان حاکمان نخواهد بود. آزادی واقعی از جایی آغاز میشود که جامعه از این مناسبات رها شود؛ جایی که انسان نه رعیت باشد، نه شهروند بی قدرت بازار، نه سرباز جنگهای ارتجاعی، نه کارگر اسیر مزد؛ بلکه صاحب سرنوشت خود و جامعه خود باشد.
1 مه 2026

