شکست پروژه سلطنت بر فراز ویرانه های جنگ چهل روزه
علی جوادی
رویای پوچ سلطنت بر فراز بمبارانها
جنگ چهل روزه فقط یک درگیری نظامی نبود، یک آزمایش سیاسی هم بود. در این آزمایش، سه نیروی ارتجاعی همزمان چهره خود را نشان دادند: رژیم اسلامی، بار دیگر نشان داد برای بقای ننگین خود جامعه را به گروگان میگیرد و تا بتواند به مسلخ می برد. دولت اسرائیل و آمریکا، که “رهایی” مردم ایران را به زبان آوردند اما بمب بر سر همان مردم ریختند و اعلام کردند که ایران را به غزه تبدیل خواهند کرد و گفتند که تمدن و این کشور را محو خواهند کرد. و جریان سلطنت طلب، که گمان کرد میتواند از لابلای دود و خاکستر و جنازه، تاج پوسیده را دوباره از قبرستان تاریخ بیرون بکشد.
اما پروژه جنگ بر یک سراب بنا شده بود: اگر در روزهای نخست جنگ، سران رژیم، مراکز فرماندهی، پایگاههای نظامی و ستونهای اصلی قدرت ضربه بخورند، رژیم اسلامی مانند خانه ای کاغذی فرو میریزد. سپس آمریکا و اسرائیل میتوانند از میان شکافهای درون رژیم، چهره ای قابل معامله بیرون بکشند، چیزی شبیه سناریوی ونزوئلا، اما این بار روی خاک خونین و خاکستر جامعه. در گزارشها حتی از طرحهایی برای استفاده از احمدی نژاد یا چهره هایی از درون نظام به عنوان گزینه انتقالی سخن رفت، یعنی همان واقعیت کریه سیاست امپریالیستی: مردم برایشان سوژه تحولات نیستند، ماده خام معامله اند، ابزارند.
در این میان، رضا پهلوی و دستگاه سلطنت طلب با ساده لوحی سیاسی و حرص طبقاتی خیال کردند که تاریخ را میتوان با تبلیغات تلویزیونی، کنفرانسهای چاپلوسان و کاسه لیسان در خارج کشور، تجمعات دست ساز و عکسهای دیپلماتیک جایگزین کرد. تصورشان این بود: آمریکا و اسرائیل میزنند، رژیم میشکند، مردم وحشت زده میمانند، دولتهای غربی دنبال نامی آماده میگردند، و سلطنت طلبان با پرونده ای پر از التماس و وفاداری و نوکر صفتی، خود را “آلترناتیو قابل دسترس” معرفی میکنند. به همین سادگی! گویا انقلاب اجتماعی، اعتصاب کارگری، جنبش آزادی زن، شورا، سازماندهی، آزادی، برابری و رفاه، همگی باید کنار بروند تا آقازاده ای از تبعید، بر ویرانه های جنگ، نقش ناجی بازی کند.
اما واقعیت بی رحم تر از خیال سلطنت پرستان بود. رژیم اسلامی ضربه خورد، اما فرو نپاشید. فرماندهان و مراکز قدرت هدف قرار گرفتند، اما ماشین سرکوب از کار نیفتاد. جنگ نه رژیم را نابود کرد، نه مردم را آزاد. برعکس، جامعه را زیر فشار نظامی، امنیتی، روانی و اقتصادی له کرد. اعتراضات اجتماعی عقب رانده شد. جنبشهای زنده جامعه، از جنبش زنان تا اعتراضات کارگری و بازنشستگان و جوانان، به حاشیه پرتاب شدند. رژیم اسلامی که زیر ضربه بود، دوباره با زبان “امنیت ملی”، “جنگ خارجی” و “دفاع از کشور” خود را بازسازی کرد. این همان منطق سیاه جنگ است: جنگی که به نام تضعیف رژیم آغاز میشود، در عمل میدان سرکوب مردم را برای همان رژیم وسیع تر میکند.
در این جنگ، بمب فقط بر پادگان ها نیفتاد. گزارشها از حمله به زیرساختها، مراکز صنعتی، آب، مدارس، دانشگاهها و مراکز غیرنظامی حکایت داشتند. جنگ، با همه الفاظ شیک دیپلماتیکش، در عمل یعنی قطع برق، قطع آب، سوختن بیمارستان، بسته شدن مدرسه، فرار کودکان، نابودی خانه ها، و تبدیل زندگی روزمره به جغرافیای مرگ. اینجا است که باید پرسید: جریان سلطنت طلب در برابر این ماشین کشتار چه کرد؟ آیا ایستاد و گفت آزادی مردم ایران از دهانه بمب نمیگذرد؟ نه! آیا گفت سرنگونی رژیم اسلامی کار مردم ایران است، نه ارتش اسرائیل و آمریکا؟ نه! آیا در برابر تخریب جامعه ایستاد؟ نه! کارنامه اش چیز دیگری است: تشویق و توجیه جنایت، سکوت مرگبار در برابر جنایت، فرصت طلبی، و التماس برای سهم بردن از سفره خون.
شاهزاده ای که در انتظار بمب نشست
اما این شکست، شکست تصورات پوچ نبود؛ شکست یک افق سیاسی بود. پروژه رضا پهلوی نشان داد که سلطنت طلبی در ایران امروز نه جنبش آزادیخواهی است، نه آلترناتیو اجتماعی، نه حتی نیرویی “مستقل”. این جریان در بزنگاه تاریخی همانطار که انتظار میرفت: نه به مردم که به بمب و موشک تکیه کرد؛ نه به سازماندهی اجتماعی که به فشار تحریم و حمله نظامی دول تروریست متخاصم؛ نه به انقلاب که به بمباران نظامی؛ نه به آزادی که به انتقال قدرت از بالا. تمام عظمت پوشالی آن در این خلاصه میشود: اگر قدرتهای خارجی راه را باز کنند، ما آماده ایم وارد شویم. اما وقتی معلوم شد که حتی خود طراحان جنگ، بیشتر به چهره هایی از درون رژیم می اندیشند تا به آقا زاده تبعیدی، مضحکه کامل شد. تاجی که تصور میکرد وارث آینده است، فهمید حتی در دفترچه سناریو نویسان جنگ نیز نقش اول ندارد.
اینجاست که ماهیت سیاسی – اجتماعی جریان پوسیده سلطنت بروشنی بیشتری آشکار میشود. این جریان از مردم سخن میگوید، اما از مردم میترسد. از انقلاب، انقلاب کذایی “شیر و خورشید”، حرف میزند، اما از شورا و اعتصاب وحشت دارد. از آزادی دم میزند، اما آزادی را فقط تا جایی میخواهد که نظم سرمایه، مالکیت، ارتش، پلیس، ساواک، نابرابری و فرمانبرداری طبقاتی دست نخورده بماند. سلطنت طلبی ضد رژیم اسلامی است، اما نه از موضع آزادی انسان؛ از موضع بازسازی دولت بورژوایی مقتدر، سرسپرده، ضد کارگر، ضد آزادی و ضد انقلاب. دشمنی اش با اسلام سیاسی، دشمنی با مذهب و استبداد نیست؛ رقابت دو پروژه ارتجاعی برای تصاحب قدرت است.
اما برای ما مسئله روشن است: رژیم اسلامی باید سرنگون شود، اما نه با بمب آمریکا و اسرائیل؛ نه با سناریوی امنیتی؛ نه با جایگزینی احمدی نژاد، سردار سپاه، شاهزاده یا تکنوکرات اجاره ای. سرنگونی واقعی یعنی دخالت مستقیم طبقه کارگر، زنان، جوانان، معلمان، بازنشستگان، پرستاران و همه انسانهایی که این نظام زندگی شان را بلعیده است. سرنگونی واقعی یعنی آزادی بی قید و شرط سیاسی، لغو اعدام، جدایی کامل مذهب از دولت و آموزش، برابری کامل زن و مرد، رفاه عمومی، شوراها، حق اعتصاب، حق تشکل، و پایان دادن به مالکیت و قدرت طبقاتی، خلع ید سیاسی و اقتصادی از سرمایه، که هر بار با لباس تازه ای بر جامعه سوار میشود.
جنگ چهل روزه یک پرده را کنار زد. نشان داد که هر نیرویی که نابودی جامعه را راه عبور از رژیم بداند نیز دشمن مردم است. نشان داد که اسرائیل و آمریکا آزادی صادر نمیکنند؛ آنها نظم مطلوب خود را با بمب، تحریم، معامله و ویرانی تحمیل میکنند. نشان داد که سلطنت طلبی نه ناجی، بلکه دلال سیاسی ویرانی و کشتار است. پرونده این جریان اکنون دیگر با شعارهای توخالی پاک نمیشود. در لحظه ای که جامعه زیر بمباران بود، اینان به فکر دولت موقت، کنفرانس قدرت، عکس یادگاری و اعلام جانشینی بودند و فراخوان نابودی زیرساختهای جامعه را میدادند. تاریخ این سیاست جنایتکارانه را فراموش نمیکند.
از این رو شکست پروژه رضا پهلوی نه با یک بیانیه، بلکه با خود واقعیت اعلام شد. جنگ آمد و نشان داد که این پروژه روی چه سیاستهایی بنا شده بود: روی دروغ، روی توهم فروپاشی سریع، روی حمله نظامی دول تروریستی جهان غرب، روی بی اعتنایی به قدرت مردم، روی تحقیر مبارزات اجتماعی، و روی امید بستن به اتاقهای جنگ. اما جامعه ایران، اگر قرار است آزاد شود، نه از آسمان و بمباران، بلکه از زمین مبارزه آزاد میشود. نه با شاه، نه با فراریان از اردوگاه رژیم اسلامی، نه با سردار سپاه، نه با احمدی نژاد، نه با نتانیاهو، نه با ترامپ. فقط با نیروی آگاه، سازمان یافته و رادیکال مردم؛ با آزادی، برابری، رفاه؛ با سوسیالیسم، با انسانگرایی و رادیکالیسم اجتماعی و انسانی.
اما تاریخ هیچگاه با شکست یک پروژه متوقف نمیشود. شکست پروژه سلطنت نیز به خودی خود آینده را تعیین نمیکند. جنگ چهل روزه به پایان رسید، اما بحرانی که آن را به وجود آورد همچنان پابرجاست. جمهوری اسلامی همچنان بر سر کار است. آمریکا و اسرائیل همچنان اهداف و محاسبات خود را دنبال میکنند. جامعه ایران همچنان زیر فشار فقر، سرکوب، بی حقوقی و ناامنی زندگی میکند. بنابراین پرسش واقعی امروز نه فقط این است که پروژه رضا پهلوی چرا شکست خورد، بلکه این است که در ادامه چه خواهد شد و در هر یک از مسیرهای محتمل آینده، جایگاه این جریان کجاست؟
نخستین سناریو میتواند توافق و سازش باشد. برخلاف تبلیغات هیستریک رسانه های جنگ طلب، سیاست جهانی همیشه با نابودی کامل طرف مقابل پایان نمی یابد. دولتها بارها پس از شدیدترین درگیری ها پشت میز مذاکره نشسته اند. ممکن است جمهوری اسلامی و آمریکا پس از نمایش قدرت، تهدید، تحریم و جنگ محدود، به توافقی جدید برسند؛ توافقی که نه آزادی مردم ایران را تضمین میکند و نه استبداد اسلامی را پایان میدهد، بلکه صرفا چهارچوبی برای مدیریت بحران و حفظ منافع متقابل قدرتهای درگیر فراهم میکند.
اگر چنین سناریویی شکل بگیرد، نخستین قربانی سیاسی آن جریان سلطنت طلب خواهد بود. زیرا تمام موجودیت سیاسی این جریان در دوره جنگ بر این فرض استوار بود که قدرتهای غربی تصمیم نهایی خود را برای سرنگونی جمهوری اسلامی گرفته اند. اگر همان قدرتها فردا با جمهوری اسلامی به توافق برسند، کل بنای سیاسی این جریان فرو میریزد. در آن صورت روشن تر از همیشه آشکار خواهد شد که آنان نه شریک استراتژیک قدرتهای غربی، بلکه صرفا ابزاری موقت برای اعمال فشار، موتور توجیه ماشین کشتار و جنایت دولتهای تروریست، سگ شکاری، و ابزاری که پس از پایان مصرف کنار گذاشته میشود.
اما سناریوی دیگری نیز وجود دارد؛ سناریوی شکست مذاکرات و بازگشت جنگ. این بار اما جنگ میتواند بسیار ویرانگرتر باشد. اگر دور جدیدی از رویارویی نظامی آغاز شود، دیگر مسئله صرفا حمله به چند مرکز نظامی یا حذف چند فرمانده نخواهد بود. تجربه عراق، سوریه، لبنان و غزه نشان داده است که جنگ مدرن به سرعت به جنگ علیه زیرساختهای زندگی تبدیل میشود. نیروگاهها، پالایشگاهها، شبکه های آب، مراکز تصفیه، بیمارستانها، مدارس، دانشگاهها، بنادر، فرودگاهها و شبکه های ارتباطی همگی به اهداف بالقوه جنگ بدل میشوند.
در چنین سناریویی آنچه میسوزد فقط ساختمانها نیستند؛ خود زندگی اجتماعی است که به آتش کشیده میشود. میلیونها انسان با بی برقی، بی آبی، بیکاری، آوارگی، فروپاشی خدمات درمانی و آموزشی و ناامنی دائمی روبرو خواهند شد. خاورمیانه ای که هم اکنون از غزه تا لبنان و از سوریه تا یمن زیر فشار جنگهای پی در پی زخم خورده است، میتواند وارد مرحله ای تازه از ویرانی و بی ثباتی غیر قابل شناخت تبدیل شود.
اما حتی در چنین شرایطی نیز موقعیت سیاسی سلطنت طلبان تقویت نخواهد شد. برعکس، هر چه ابعاد فاجعه انسانی گسترده تر شود، نقش واقعی آنان بیشتر آشکار خواهد شد. جریانی که بمباران را به عنوان مسیر رهایی تبلیغ میکرد، ناچار خواهد بود در برابر ویرانی بیمارستانها، مدارس، خانه ها و زیرساختهای زندگی پاسخگو باشد. هر چه هزینه انسانی جنگ سنگین تر شود، مشروعیت اخلاقی و سیاسی کسانی که برای تشدید آن کف میزدند بیشتر فرسوده خواهد شد.
سناریوی سوم، و شاید محتمل ترین سناریو، نه توافق کامل است و نه جنگ تمام عیار؛ بلکه ادامه وضعیت فرسایشی کنونی. جمهوری اسلامی ضعیف تر اما همچنان پابرجا. تحریمها ادامه دار. تهدیدهای نظامی مستمر. بحران اقتصادی مزمن. کشمکشهای منطقه ای و بی ثباتی دائمی.
در چنین وضعیتی نیز مسئله اصلی جامعه ایران نه بازگشت سلطنت، بلکه یافتن راهی برای خروج از بن بست اجتماعی و اقتصادی است. اینجا همان نقطه ای است که ضعف و شکست تاریخی جریان رضا پهلوی بار دیگر خود را نشان میدهد. این جریان نه سازمان اجتماعی دارد، نه ریشه ای در مبارزات کارگری و مردمی، نه نقشی در اعتصابات و اعتراضات واقعی جامعه ایفا میکند و نه برنامه ای برای پاسخ به مسائل بنیادین اکثریت مردم ارائه داده است. تمام سرمایه سیاسی آن بر حمایت خارجی، رسانه های وابسته و امید به دخالت قدرتهای بزرگ استوار بوده است.
در نتیجه، چه جمهوری اسلامی با آمریکا به توافق برسد، چه جنگی تازه آغاز شود و چه وضعیت فرسایشی کنونی ادامه پیدا کند، چشم انداز سیاسی سلطنت طلبان تفاوت بنیادینی نخواهد کرد. در بهترین حالت به حاشیه ای از تحولات تبدیل میشوند و در بدترین حالت به عنوان بخشی از ماشین تبلیغاتی جنگ و ویرانی در حافظه جامعه ثبت خواهند شد.
و این شاید مهمترین نتیجه سیاسی جنگ چهل روزه باشد. این جنگ فقط ناکامی یک عملیات نظامی نبود؛ فروپاشی یک توهم سیاسی نیز بود. توهمی که میگفت میتوان جامعه ای نود میلیونی را با بمب، تحریم، اتاقهای فکر نظامی و پروژه های انتقال قدرت از بالا مهندسی کرد. توهمی که میگفت مردم صرفا تماشاگرند و سرنوشتشان در واشنگتن، تل آویو یا نشستهای اپوزیسیون با پرچم ساواک و دفترچه گذار در خارج کشور تعیین میشود.
اما واقعیت بار دیگر خود را تحمیل کرد. نه جمهوری اسلامی با چند حمله فروپاشید و نه تاریخ راه میانبری برای بازگرداندن تاج و تخت پیدا کرد.
مسئله ایران همچنان همان است که پیش از جنگ بود: نبرد میان جامعه ای که آزادی، برابری، رفاه و کرامت انسانی میخواهد و مجموعه نیروهای ارتجاعی که هر یک به شکلی متفاوت بر استمرار سلطه، استثمار و سرکوب اصرار دارند. آینده نیز نه در اتاقهای جنگ و نه در کاخهای سلطنتی، بلکه در میدان مبارزه اجتماعی، سازمانیابی مردم، اعتصابها، جنبشهای آزادیخواهانه و دخالت آگاهانه اکثریت جامعه تعیین خواهد شد. در همین واقعیت است که هم محدودیت جمهوری اسلامی و هم بن بست تاریخی پروژه سلطنت آشکار میشود.
برای دور بعدی آماده تر
اما اگر جنگ چهل روزه یک چیز را روشن کرد، آن این بود که جامعه ایران دیگر نمیتواند سرنوشت خود را به جنگ دولتها، بمب، تحریم و آلترناتیوهای دست ساز گره بزند. این جنگ نشان داد که هر خلأ سیاسی و هر ضعف در سازمانیابی اجتماعی، میدان را برای ارتجاع، جنگ طلبان و پروژه های ضد انسانی باز میکند.
از این رو مسئله فقط نقد شکست پروژه سلطنت نیست. مسئله مهمتر، آماده شدن برای دور بعدی کشمکشهاست. زیرا بحران پایان نیافته است. جمهوری اسلامی همچنان بر سر کار است. خطر جنگ همچنان واقعی است. فقر، سرکوب و بی حقوقی همچنان ادامه دارد. و در چنین شرایطی، جامعه بار دیگر به میدان جدال نیروهای مختلف تبدیل خواهد شد.
اما این بار باید آماده تر بود؛ آماده تر نه برای دخیل بستن به قدرتهای جهانی و نه برای امید بستن به بمب و تحریم، بلکه برای سازماندهی از پائین و دخالت مستقیم مردم. وظیفه امروز، تلاش برای شکل دادن به آلترناتیو سوسیالیستی طبقه کارگر است؛ آلترناتیوی که بر آزادی، برابری، رفاه، شوراها، تشکلهای مستقل، اعتصاب و سازمانیابی اجتماعی استوار باشد. باید پرچم مبارزه سلبی علیه جمهوری اسلامی را با افق اثباتی آزادی و برابری گره زد و اجازه نداد نفرت از رژیم بار دیگر به سوخت پروژه های ارتجاعی دیگر تبدیل شود.
جنگ چهل روزه نشان داد که بدون یک آلترناتیو رادیکال و اجتماعی، میدان بارها میان جمهوری اسلامی، جنگ طلبان خارجی و اپوزیسیونهای ارتجاعی دست به دست خواهد شد. و دقیقا از همین جا مسئولیت نیروهای سوسیالیست، آزادیخواه و انقلابی آغاز میشود: تلاش برای سازماندهی اجتماعی و سیاسی، برای تامین رهبری جنبش سرنگونی، و برای تبدیل خشم پراکنده جامعه به نیرویی آگاه، متشکل و رهایی بخش.
آینده نه از آسمان بمباران نازل میشود و نه از کاخهای سلطنتی. آینده را باید در خیابان، در اعتصاب، در شورا، و در مبارزه آگاهانه مردمی ساخت که دیگر حاضر نیستند میان آلترناتیوهای ارتجاعی و بمب و حاکمیت کثیف اسلامی یکی را انتخاب کنند.
۲۹ مه ۲۰۲۶

