مقالات

از میان رویدادهای هفته: علی جوادی قتل عام کردند، اما پایان را امضا کردند!

از میان رویدادهای هفته: علی جوادی
قتل عام کردند، اما پایان را امضا کردند!
این عکس فریاد نمی‌زند. داد نمی‌کشد. حتی اعتراض هم نمی‌کند. ساکت است. و همین سکوت، از هر فریادی هولناک‌تر است.
در این تصویر، انسانی زنده، انسانی مانده، عزیزی جانباخته را در آغوش گرفته است. آغوشی که خیلی دیر رسیده. گفتگویی که هرگز آغاز نشده. هیچ واژه‌ای رد و بدل نمی‌شود، چون دیگر گوشی برای شنیدن نیست. تنها چیزی که میان این دو جریان دارد، بو است؛ بوی تن، بوی مو، بوی خاطره، بوی زندگی‌ای که تا همین دیروز جاری بود. این آخرین ارتباط است. یک ارتباط یک ‌طرفه. بدون پاسخ. بدون امکان بازگشت.
این تصویر عمیقا تکان ‌دهنده است، چون حقیقت را بی‌پرده نشان می‌دهد: جنایت، فقط لحظه شلیک نیست. جنایت، لحظه‌ای هم است که بازمانده، با تمام وجود می‌فهمد که عشقش، عزیزش، دیگر پاسخی نخواهد داشت.
این صحنه محصول یک اتفاق، یک تصادف نیست. محصول خطا یا سوء تفاهم، یا ناشی از یک بیماری هولناک نیست. این تصویر، سند یک جنایت دولتی، گوشه ای از یک قتل عام دولتی و سازمانیافته است. جنایتی که رژیم اسلامی در پس خیزش اخیر توده های مردم مرتکب شد. با آگاهی. با برنامه. با تمام دستگاه سرکوب.
تصاویر بسیارند. خیابان‌ها، بیمارستان‌ها، سردخانه‌ها، زندان‌ها. هر تصویر، یک مشت به صورت انسانیت. و این کشتار، نه واکنش عصبی بود و نه افراط ماموران. قتل عام بود. قتل عام دولتی!
رژیم اسلامی با این قتل عام، نه قدرت که ضعف خود را عریان کرد. با گلوله به مرگ خودش سرعت بخشید. چنین حجمی از کشتار در چنین بازه کوتاهی، چیزی نیست که جامعه و بشریت متمدن بتواند از کنار آن عبور کند. این یکی از بزرگ‌ترین قتل عام‌های دولتی قرن بیست و یکم است. و تاریخ، این تصاویر را نگه خواهد داشت. نه فقط برای اشک ریختن، بلکه برای بخاطر سپردن و داوری.
اما برای من، این فقط سیاست نیست. این فقط تحلیل نیست. این درد، درد شخصی من است. من این درد را می‌شناسم.
درد لحظه‌ای که خبر می‌رسد و جهانی فرو می‌ریزد. درد فهمیدن اینکه دیگر هرگز صدایش را نخواهی شنید. درد اینکه باید کسی را به خاک بسپاری که قرار نبود زودتر از تو برود. درد اینکه باید با دست خودت، خاک روی زندگی‌ات بریزی.
من دخترم را از دست دادم. جوانی ۲۴ ساله. نه در صحنه نبرد با رژیم اسلامی، در مصاف با بیماری، اما مهلک.
۱۹ سال پیش، در چنین روزی. و هیچ واژه‌ای نیست که این فقدان را توضیح دهد. گویا زمان نمی‌گذرد. فقط زخم کهنه‌تر می‌شود. و دردی که در اثر گذر زمان التیام هم نمی یابد.
برای همین است که این تصویر را فقط نگاه نمی‌کنم. من در آن زندگی کرده‌ام. با تمام سلول‌هایم آن را می‌شناسم. می‌دانم این آغوش یعنی چه. می‌دانم این سکوت یعنی چه.
این‌ها عدد نیستند. این‌ها گزارش نیستند. این‌ها “هزینه” نیستند. این‌ها انسان‌اند. زندگی‌اند. عشق‌اند. و جنایتی که این زندگی‌ها را گرفت، نام خاصی دارد: رژیم آدمکشان اسلام و سرمایه.
ما با این درد زندگی می‌کنیم. اما با آن کنار نمی‌آئیم. نه می‌بخشیم. نه فراموش می‌کنیم. روزی که این جانیان، تمامی آمران و عاملان، به جرم جنایت علیه مردم در ایران به پای میز محاکمه عادلانه و در مقابل چشمان بشریت قرار بگیرند، دور نیست. نه: آن روز دور نیست!
“میک ایران گریت اگین”
یا دستورالعمل ساختن عظمت از جیب خالی مردم؟
این شعار با قیافه ای ساده لوحانه و صدایی پدرانه عرضه می شود. انگار تاریخ ایران یک پروژه نیمه کاره بوده که فقط یادمان رفته دکمه “عظمت” را بزنیم. کافی است کسی بیاید، دستی به ریش گذشته بکشد، پرچمی تکان بدهد و بگوید: “برگردیم به دوران طلایی”. سیاست اما قصه شبانه کودکان نیست. هر شعاری که وعده بازگشت به عظمت می دهد، دارد چیزی را پنهان می کند.
سوال ساده است، و پاسخ ویرانگر: عظمت چه کسی؟ برای چه طبقه ای؟ و روی شانه های چه کسانی؟
عظمت ایران؟ یعنی عظمت چه کسانی دقیقا؟
در کدام برهه از تاریخ ایران که امروز با آه و حسرت از آن یاد می شود، کارگر و توده مردم زحمتکش سهمی از این عظمت داشتند؟ در امپراتوری ها؟ عظمت شمشیر بود و تاج. مردم رعیت بودند، و سوخت جنگ و مالیات و کار بی مزد. در عصر پهلوی؟ عظمت ویترین بود. برج و جشن و ژست مدرن. اما کارگر بی تشکل، زن نا برابر، دهقان کنده شده از زمین، و پلیس و ساواک، همیشه آماده. در جمهوری اسلامی؟ عظمت شد موشک و عمامه و لشگرهای اجیر شده نیابتی و “عمق راهبردی”. و زندگی مردم شد صف، تحقیر، فقر، نابرابری و سرکوب.
پس این “ایران گریت” دقیقا کجای تاریخ نفس می کشید؟ هیچ جا. چون عظمت هیچ وقت متعلق به مردم نبود. عظمت همیشه مال قدرت و طبقه حاکمه بود، هر بار با یک لباس تازه.
معنای عملی شعار: ساکت باش، ما بزرگ می شویم
اما “میک ایران گریت اگین” یعنی چه؟ یعنی بگوئیم دعوای اصلی نه سر نان است، نه آزادی، نه برابری. دعوا سر “پرستیژ ملی” در صحنه منطقه ای و بین المللی است. یعنی موقعیت طبقه حاکمه سرمایه داری در جهان، استبداد سیاسی و نابرابری را با لعاب غرور ملی بزک کنیم و بگوییم: “فعلا سختی بکش، داریم بزرگ می شویم”، “باید کار کنی جانم”، و یا “باید بیشتر کار کنی و کمتر انتظار داشته باشی”!
این شعار وعده نمی دهد که تو بهتر زندگی کنی، وعده می دهد که بالادست قوی تر شود. این عظمت، عظمت سرمایه است. سرمایه ای که نیروی کار ارزان تر می خواهد، اعتراض ضعیف تر می خواهد، جامعه مطیع تر و تو سری خورده می خواهد. این شعار نه برنامه رهایی، که دستورالعمل مدیریت خشم و سرکوب و بی حقوقی مردم است.
وقتی “عظمت ایران” و “عظمت اسلام” یک لطیفه اند
نقطه خنده دار و البته دردناک ماجرا اینجاست: این حرف ها را قبلا هم شنیده ایم. جمهوری اسلامی سالها با همین منطق حکومت کرد. فقط واژه ها فرق داشت: عظمت اسلام، عظمت امت، عظمت نظام! و نتیجه؟ فقر مقدس شد. سرکوب توجیه شد. اعتراض جرم شد. و انسان و نیازهایش، آزادی و برابری و رفاهش، مزاحم پروژه عظمت.
اسلام سیاسی هم مثل ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی امروز گفت: “زندگی ات مهم نیست، رسالت داریم”. یکی گفت رسالت الهی، آن یکی می گوید رسالت ملی. اما هر دو یک کار کردند: قدرت طبقه و دستگاه حاکمه را مقدس کردند. انسان و آرزوهایش را له کردند. و از مردم خواستند به فقرشان افتخار کنند.
امروز گفتن “میک ایران گریت اگین” همان قدر مضحک است که دیروز گفتن “اسلام ما را به قله می رساند”. هر دو وعده هایی بودند که فقط جلادان، مدیران و صاحبان قدرت از آن سود بردند.
نسخه امریکایی: عظمت یعنی لگد از بالا
اگر هنوز کسی شک دارد، کافی است به نسخه امریکایی این شعار نگاه کند. آنجا عظمت چه شد؟ میلیتاریسم افسارگسیخته، قلدری رسمی، حمله فاشیستی به مهاجر، تعرض به حقوق مدنی، و انداختن طبقه کارگر به جان خودش.
عظمت یعنی نجات سرمایه از بحران، با تحقیر فقیرترها. یعنی ساختن دشمن خیالی برای پوشاندن نابرابری واقعی. یعنی سیاست با مشت آهنین، نه با زندگی. حالا همان نسخه، با نوستالژی ایرانی، بازارش از قرار دوباره گرم شده و روی میز است.
یک نتیجه گیری ساده: عظمت یعنی فقر شیک
بی پرده بگوئیم: این شعار یعنی شکاف طبقاتی عمیق تر، یعنی حقوق مدنی کمتر، یعنی دولت قوی تر و جامعه ضعیف تر، یعنی بازتولید همان نظمی که مردم از آن به ستوه آمده اند، فقط با بسته بندی تازه.
ما عظمت نمی خواهیم. ما زندگی می خواهیم. زندگی آزاد، برابر، مرفه و امن. اگر قرار است چیزی، پدیده ای، “گریت” شود، فقط یک چیز است: انسان، نه دولت، نه سرمایه، نه طبقه حاکمه و نه تاریخ جعلی. و هر کس که عظمت را جای زندگی می نشاند، نه ناجی، که دلال ارتجاع است؛ با لبخند، با پرچم، و با وعده ای که همیشه از جیب مردم خرج می شود.
از بیعت با خمینی تا پیام رضا پهلوی: ارتش همیشه طرف طبقه حاکم است
“شما ارتش ملی ایران هستید، نه ارتش جمهوری اسلامی. وظیفه شما دفاع از ملت ایران است.”
همین جمله کافی است تا پرده کنار برود. نه به این دلیل که تازه است، بلکه دقیقا چون بیش از حد آشناست. این را قبلا شنیده ایم. با همین لحن، همین وعده، همین توهم. و هر بار، نتیجه اش نه آزادی که بازسازی دستگاه سرکوب بوده است.
ارتش شاهنشاهی، وقتی هنوز شاه بود، به خمینی پیوست
این داستان را باید از همان جایی شروع کرد که معمولا دوست دارند فراموش شود. از روزهایی که هنوز شاه در ایران بود، هنوز تاج بر سر بود، هنوز ارتش “شاهنشاهی” نام داشت، اما ستون فقرات فرماندهی همان ارتش، آرام و بی سروصدا، داشت جای خود را عوض میکرد. نه پس از سقوط شاه، نه بعد از فرار، بلکه در همان روزهایی که سلطنت هنوز نفس میکشید.
وقتی ژنرال هویزر در تهران قدم میزد، ماموریتش دفاع از شاه نبود. ماموریتش مدیریت یک انتقال بود. انتقالی تمیز، بدون فروپاشی اسکلت قدرت. و ارتش، مثل هر نیروی مزدبگیر حرفه ای، دقیق و منظم عمل کرد. فرماندهان ارتش شاهنشاهی جمعی با خمینی بیعت کردند. نه از سر ایمان، نه از سر شجاعت، بلکه از سر عقل و وظیفه طبقاتی.
صحنه را باید خوب دید: شاه هنوز هست، اما ارتش اش دیگر نه. تاج هنوز روی کاغذ است، اما تفنگ ها در حال مذاکره اند. و همان ارتشی که قرار بود “نگهبان تاج و ملت” باشد، با لبخندی خشک، دست در دست روحانیت گذاشت تا فقط یک چیز حفظ شود: ستگاه سرکوب.
آنچه سقوط کرد، شخص شاه بود، نه ارتش. آنچه تغییر کرد، پرچم بود، نه ساختار. ارتش شاهنشاهی نه شکست خورد، نه منحل شد، نه کنار رفت. فقط یونیفرم عوض کرد و به استقبال نظم سیاسی تازه رفت. این اسمش خیانت نیست، اسمش انجام وظیفه طبقاتی است.
“ارتش ملی” یعنی چه؟ یعنی اسلامی نیست؟
حالا رضا پهلوی با لحنی پدرانه میگوید: “شما ارتش ملی ایران هستید، نه ارتش جمهوری اسلامی”. واقعا؟ یعنی اگر اسم الله را از روی دیوار پادگان ها پاک کنند، گلوله انسانی تر میشود؟ یعنی اگر فرمانده کراوات بزند، سرکوب اخلاقی میشود؟
این عوامفریبی، ساده لوحانه نیست، خطرناک است. چون میکوشد حقیقت را پنهان کند: ارتش نه به خاطر اسلامی یا غیر اسلامی بودنش، بلکه به خاطر ماهیت طبقاتی اش سرکوبگر است. ارتش نهادی است که حقوق میگیرد، آموزش میبیند، و سازماندهی میشود تا در روز بحران، برای حفظ نظم و طبقه حاکم وارد میدان شود. این نه انحراف است و نه سوء تفاهم، شرح وظیفه است. نیرویی که مزد میگیرد تا روزی علیه جامعه عمل کند، هر نامی روی خودش بگذارد، ملیت، اخلاق، سوگند، همه تزئینات اند. آنچه تعیین کننده است، رابطه اش با قدرت و سرمایه است.
ارتش دستگاه سرکوب است، نه نهاد رهایی
امروز هم ارتش، درست مانند سپاه، در خدمت حکومت حاکم است. تفاوتشان در ماهیت نیست، در تقسیم کار است. یکی رسمی تر، دیگری ایدئولوژیک تر. اما هر دو، در لحظه تعیین کننده، یک کار میکنند: حفظ طبقه حاکم با زور سازمان یافته. مساله این نیست که آیا ارتش “دلش با مردم است یا نه”. مساله این است که ارتش، به عنوان یک نهاد، برای دل داشتن با مردم ساخته نشده است. ساخته شده تا وقتی نظم سیاسی طبقاتی موجود به خطر افتاد، وارد عمل شود.
پرسش واقعی: این نیروی اجیر شده را چگونه خنثی کنیم؟
پرسش اساسی این نیست که ژنرال ها و سرداران را نصیحت کنیم یا از آنها بخواهیم “به مردم بپیوندند”. پرسش این است: چگونه شرایطی بسازیم که دیگر نتوانند به مردم شلیک کنند؟
پاسخ در توازن قواست. هرچه جنبش توده ای، گسترده تر، ریشه دارتر و سازمان یافته تر شود، امکان سرکوب کاهش مییابد. نه به خاطر وجدان فرماندهان و امرای ارتش، بلکه چون هزینه سرکوب از توان دستگاه بالاتر میرود. در چنین شرایطی است که شکاف در صفوف دستگاه سرکوب به یک واقعیت مادی تبدیل میشود. اما این شکاف خود به خود به نفع مردم عمل نمیکند. نیازمند سیاست است، سازماندهی است، و حضور آگاهانه نیروهای انقلابی.
بلشویک ها چه کردند؟ شوراهای سربازان و شکستن ستون فقرات سرکوب
بلشویک ها منتظر اخلاقی شدن ارتش تزاری نماندند. به ژنرال ها نامه ننوشته شد. کسی خیال نکرد که یونیفرم با چند جمله زیبا از خشونت تهی میشود. آنها یک چیز را دقیق فهمیده بودند: ارتش به عنوان نهاد، دشمن انقلاب است، اما سربازان، به عنوان کارگران به زور و ناچاراً مسلح، بخشی از جامعه اند.
از همین جا سیاست واقعی آغاز شد. بلشویک ها شوراهای سربازان را ساختند، نه به عنوان ضمیمه ارتش، بلکه به عنوان قدرت موازی. شوراهایی که دستورات را بررسی میکردند، فرماندهان را به چالش میکشیدند، و زنجیره فرماندهی را از درون میشکستند.
تفنگ ها همان تفنگ ها بودند، اما دیگر معلوم نبود فرمان از کجا می آید. این سیاست، نفوذ اخلاقی نبود، انهدام کار کردی دستگاه سرکوب بود. سرباز وقتی میفهمد قرار است برای حفظ نظم سیاسی و طبقاتی حاکم سرمایه داری بجنگد، وقتی میبیند آن سوی لوله تفنگش نه دشمن، بلکه کارگری شبیه خودش ایستاده، دیگر ابزار مطیع باقی نمیماند. در لحظه تعیین کننده، اسلحه نه به سوی مردم، بلکه به سوی فرماندهانی چرخید که دستور شلیک میدادند. این تصادف نبود، حاصل سال ها کار سیاسی و تشکیلاتی بود.
فردای پیروزی: انحلال دستگاه سرکوب، نه باز آرایی آن
در فردای پیروزی طبقه کارگر و سوسیالیسم، هیچ نسبت و نیازی به نگه داشتن این نیروی اجیرشده ندارد. دستگاهی که برای سرکوب ساخته شده، در جامعه آزاد جایی ندارد، ضرورتی ندارد. ارتش، سپاه، و هر شکل از نیروی مزد بگیر مسلح مافوق مردم باید منحل شوند، نه باز نام گذاری.
در جامعه ای که قدرت از آن شوراهای مردمی است، دفاع از دستاوردهای اجتماعی و آزادی ها به دست خود مردم سازمان مییابد. نه از بالا، نه با ژنرال، بلکه با شوراهای مردم، شوراهای محلات، و سازماندهی آگاهانه انسان هایی که دیگر موضوع سرکوب نیستند.
سوسیالیسم، پایان منطق نیروی اجیرشده است. پایان این ایده که عده ای پول بگیرند تا روزی علیه اکثریت محروم جامعه وارد میدان شوند.
در آخر: رضا پهلوی و بازتولید یک توهم خطرناک
پیام رضا پهلوی به ارتش، بازتولید همان افسانه ای است که یک بار جامعه را تحویل خمینی داد: اینکه میتوان بدون درهم شکستن دستگاه سرکوب، فقط با جا به جایی نمادها، به آزادی رسید. او کودنانه ارتش را ابزار رهایی میبیند، نه دشمن آزادی. درست همان طور که پدرش دید. درست همان طور که خمینی دید. تفاوت در کلمات است، نه در افق.
اما آزادی نه از دل پیام به ژنرال ها بیرون می آید، نه از توهم پوچ “ارتش ملی”. آزادی از دل قدرت سازمان یافته طبقه کارگر و شوراهای مردمی بیرون می آید، از جامعه ای که دیگر اجازه نمیدهد نیرویی مزد بگیرد تا علیه خودش مسلح شود.
این خط تمایز است. یک سو، انتقال قدرت از بالا و بازسازی دستگاه سرکوب. سوی دیگر، انقلاب اجتماعی، انحلال ارتش، و جامعه ای که خودش ایستاده است و از آزادی اش دفاع میکند. و تاریخ، بی رحمانه، همیشه نشان داده است کدام مسیر به انسان و رهایی ختم میشود و کدام به فاجعه.
۱۶ ژانویه ۲۰۲۶