از میان رویدادهای هفته: علی جوادی
پاسخی به پزشکیان
وقتی شنیدن یعنی شناسایی، حذف و سرکوب
“ما نوکر مردم هستیم، آمادهایم صداها را بشنویم و با آنها تقابل نکنیم، باید شکافها را درمان کنیم و با وحدت و تحت فرمان رهبری در برابر تهاجمات بایستیم.”
این جملات را مسعود پزشکیان در مراسم فرمایشی ۲۲ بهمن امسال در حالی بر زبان آورد که زمین این سرزمین هنوز از خون هزاران انسان خشک نشده است. همین تناقض، خود بهترین تفسیر این سخنان است: خطابهای نرم، بر فراز واقعیتی خونین و مرگبار. پس از آن قتل عام که هزاران انسان زنده را به عدد و خاکستر تبدیل کرد، ایستادن پشت تریبون و ادعای “نوکری مردم” بیشتر به لطیفهای سیاه میماند تا گوشه ای از واقعیتی سیاسی. وقتی خیابان هنوز بوی خون میدهد و مادران و پدران هنوز میان عکس و سنگ قبر رفت و آمد میکنند، سخن گفتن از “شنیدن صداها” چیزی جز توهین به شعور جمعی این مردم زخمدیده نیست.
این جنایتکاران میگویند “صداها را میشنویم”. بله، میشنوید. اما با دوربین، با دستگاه های شنود، با پرونده سازی، با احضاریه. گوش شما بسیار تیز است، اما فقط برای تشخیص خطر. هر صدای آزادیخواهانهای در دستگاه شما به عنوان تهدید ترجمه میشود. شما صدا را نمیشنوید تا بفهمید. میشنوید تا مهار کنید. میشنوید تا حذف کنید. میشنوید تا خاموش و اعدام کنید.
میگوید “تقابل نکنیم”. عجیب است. گلوله را چه کسی شلیک کرد؟ زندان را چه کسی پر کرد؟ خیابان را چه کسی به میدان تیر تبدیل کرد؟ چه کسی جوانان این جامعه را به طنابهای دار می سپارد؟ مردمی که سهم شان را از آزادی و برابری و رفاه میخواستند یا حکومتی که بقایش را در وحشت عمومی و قتل عام جستجو میکند؟ این همان طنز سیاه تاریخ است: قاتل بر بالین قربانی میایستد و پیشنهاد میکند که با هم گفتگو کنیم.
و بعد از “درمان شکاف” سخن میگوید. کدام شکاف. شکاف میان گرسنگی و ثروت. میان استبداد و تقلا برای کسب آزادی؟ میان کارگر بی امنیت و فقر زده و سرمایه امن. میان زن تحقیر شده و سیستم اسلامی و مردسالار. میان جوان بی افق و نظامی که فقط فرمان قتل عام میدهد. شکاف میان اکثریت عظیم مردم و حکومت جانیان اسلامی؟ این شکاف، سوء تفاهم نیست که با چند جمله پر شود. این شکاف محصول یک نظم است. نظمی که سالهاست زندگی اکثریت عظیم توده کارکن و جامعه را فدای بقای حاکمیت کثیف اسلامی و اقلیت استثمارگر حاکم کرده است.
از “وحدت تحت فرمان رهبری” میگوید: همان رهبری که نامش علی خامنه ای است و سایهاش بر تمام این ساختار افتاده و مردم شعار مرگ برش را فریاد میزنند؟ وحدت در چه؟ در سکوت. در پذیرش. در فراموشی جنایت و قتل عام. وحدتی که شرطش ندیدن خون است، ندیدن تاریخ جنایت و حاکمیت اسلامی است، وحدت نیست، بی حسی اخلاقی است. میخواهید جامعه عزادار باشد اما بی صدا. خشمگین باشد اما منضبط و مطیع. سوگوار باشد اما فرمانبردار. این نسخه همان نسخه ای است که مردم سالهاست در مقابلش فریاد میزنند: “اصلاح طلب، اصول گرا دیگه تمومه ماجرا”.
با این همه، در دل همین تاریکی حقیقتی روشن ایستاده است. جامعهای که چنین رنجی را تجربه کرده، ساده لوح نیست. کارگر، زن، دانشجو، معلم، پرستار، بازنشسته، همه آنان که زندگی را هر روز با کار خود بازتولید میکنند، میدانند که کرامت انسانی با این عوامفریبی ها بازگردانده نمیشود. آزادی امتیاز نیست، حق طبیعی انسانها است. و حقی که بارها پایمال شده، اکنون برای تحقق اش به شعار سرنگونی رژیم اسلامی تبدل شده است.
اما جامعهای که بر کرامت و حق خود آگاه است، دیر یا زود راهی برای رهایی مییابد. نه از سر انتقام، که از سر ضرورت زندگی. نه برای جابجایی چهرهها، که برای دگرگونی بنیادها. این همان نقطهای است که تاریخ از زیر دست قدرتمندان میلغزد و به دست طبقه و مردمی میافتد که تصمیم گرفتهاند دیگر فقط شنونده نباشند.
و آن روز، دیگر کسی نخواهد گفت “ما نوکر مردم هستیم”. چون مردمی که بر پای خود ایستادهاند، به “نوکر” احتیاج ندارند چرا که این مقوله جایی در فرهنگشان نخواهد داشت، چون خود از طریق شوراهای مردمی حاکم بر سرنوشت خود خواهند شد. و این نکته پایانی: این مردم به آزادی احتیاج دارند. به برابری، به رفاه. به نظمی که انسان را محور بداند، نه قربانی.
در نقد پروژه تواب سازی گلشیفته فراهانی
درباره یک مصاحبه، یک عقب نشینی، و حقیقتی که با ارعاب خاموش نمیشود
گلشیفته فراهانی در یک مصاحبه تلویزیونی در فرانسه، نه پرچم برافراشت، نه مانیفست نوشت، نه انقلاب اعلام کرد. تنها جمله ای گفت که حافظه جمعی بشریت متمدن سالهاست آن را فریاد میزند: حمله نظامی به ایران میتواند همان سرنوشتی را رقم بزند که عراق، لیبی، سوریه و افغانستان را بلعید.
این نه کشف قاره ای تازه بود، نه تحلیل پیچیده اقتصادی، نه تئوری توطئه. یادآوری تجربه بود. تجربه ای که هنوز بوی باروت و خون و هرج و مرج میدهد. اما در دوره ای که برخی نیروها تغییر سیاسی را با مختصات موشک اندازه میگیرند و آزادی را با شعاع انفجار محاسبه میکنند، حتی اشاره به این تجربیات نیز از قرار جرم تلقی میشود. حافظه، دشمن پروژه جنگ های ارتجاعی است.
اما مساله گلشیفته و تغییر موضع اش نیست. هر کس مجاز است نظرش را تغییر دهد. گلشیفته شکست، زیر فشار، در پی یک کمپین تواب سازی. و شکستن زیر فشار جرم نیست. عقب نشینی در برابر هجوم سازمان یافته تحقیر، تهدید، زن ستیزی کور، جرم نیست. انسان، فولاد نیست. اما آنچه جرم است، سازمان دادن ارعاب است. جرم، ساختن میدان عمومی به سبک بازجویی است. جرم، تبدیل کردن اختلاف نظر به کمپین ارعاب، تهدید، توهین است.
سلطنت طلبان امروز، بعضا با ظاهری آراسته به واژه های “آزادی”، “سکولاریسم” و “حقوق بشر” در انظار ظاهر میشود، اما در کنار این ظاهر، سیاست واقعی خود را دنبال میکنند، با منطق حذف و انتقام و تهدید و خط نشان برای اعدام. در سالهای اخیر، در تجمعات خارج کشور، در شبکه های اجتماعی، در شعارهای خیابانی و در کارزارهای آنلاین، وعده “دادگاههای سریع”، “پاکسازی”، و حتی “طناب دار” برای مخالفان با چنان سهولتی بیان شده که گویی درباره تغییر دکوراسیون سخن میگویند. وقتی از تریبون ها شعار “مرگ بر مخالف” طنین می اندازد، پرسش ساده است: این کدام آزادی است که با آرزوی مرگ آغاز میشود؟
اما این فقط زبان خشن نیست. این یک روش و سیاست است. روشی آشنا برای جامعه ایران. ساواک پروژه ای را به نام “تواب سازی” راه انداخت: شکستن انسان، واداشتن او به اعتراف علنی، تحقیر او در برابر جمع، و تبدیلش به ابزار نمایش قدرت. رژیم اسلامی همان پروژه را به اوج رساند. در زندان ها، در تلویزیون، در دادگاههای نمایشی. تواب، محصول شکنجه نبود فقط، محصول تحقیر سازمان یافته بود.
امروز، در فضای مجازی، وقتی کمپین هایی برای درهم شکستن یک صدا به راه می افتد، وقتی فردی وادار به عقب نشینی علنی میشود، وقتی “توبه سیاسی” مطالبه میشود، ما با تداوم همان سنت روبرو هستیم. تفاوت فقط در ابزار است، نه در منطق. آنجا کابل و سلول انفرادی بود، اینجا سیل سازمان یافته توهین و تهدید و ارعاب. جامعه ای که از تواب سازی زخم خورده، نمیتواند نسخه مجازی همان پروژه را با پرچمی دیگر بپذیرد. هر نیرویی که این منطق را بازتولید کند، مستقل از هر ادعای پوچی، نه پرچمدار آزادی بلکه وارث همان سنت کثیف و ضد انسانی ساواک و ساواما است. سنت شکستن انسان برای به تسلیم کشاندن انسان. استبداد فقط با تصرف یک کاخ آغاز نمیشود. استبداد از لحظه ای آغاز میشود که مرگ مخالف سیاسی فضیلت میشود. وقتی حتی تردید نسبت به “حمله نظامی نجات بخش” جرم تعبیر میشود، ما با آزادی طرف نیستیم، با تمرین قدرت استبدادی روبرو هستیم.
گلشیفته عقب نشست. اما حقیقتی که گفت عقب ننشست. تاریخ را با فریاد نمیتوان پاک کرد. تاریخ را شکست نخوردگان می نویسند. هیچ حمله نظامی در این منطقه، جامعه ای آزاد و عادلانه نساخته است. عراق پس از ۲۰۰۳ “آزاد” نشد. در گرداب تجزیه، جنگ فرقه ای و صدها هزار کشته فرو رفت. لیبی پس از بمباران ناتو به “ثبات” نرسید، فروپاشید. افغانستان پس از دو دهه اشغال به “دموکراسی” نرسید؛ به نقطه آغاز و طالبان بازگشت. اصرار بر تکرار همان نسخه ضد انسانی برای ایران، یا بی خبری از تاریخ است یا بی اعتنایی به جان انسانها، و چه بسا ترکیبی از هر دو.
هیچ بمبی بشر دوست نیست. هیچ موشکی عدالت شناس نیست. جنگ های ارتجاعی، کارخانه منظم مرگ است، و در این کارخانه، کارگران، زنان، کودکان و فرودستان نخستین قربانیان اند. رژیم اسلامی با سرکوب، زندان، اعدام و قتل عام، جامعه را به بن بست رانده است. این رژیم مسئول مستقیم ویرانی های سیاسی و اقتصادی امروز است. اما آن نیرویی که آتش بمب افکنها را “راه حل” معرفی میکند نیز بیرون از این معادله نیست. در معادله جنگ، هر دو سوی آن در ویرانی سهیم اند: یک سوی آن استبدادی که جامعه را خفه کرده، و سوی دیگر پروژه ای که بحران را با بمباران و رقابت دو نیروی تروریست و مرتجع پاسخ میدهد.
گلشیفته حقیقتی ساده گفت اما زیر فشار عقب نشست. این تراژدی یک فرد نیست. تراژدی آنجاست که جامعه ای نظاره گر این سیاست باشد و سکوت کند.
ما اعلام میکنیم: نه به شکنجه، نه به ارعاب، نه به تواب سازی سیاسی، نه به بمب. آزادی نه با طناب دار می آید و نه با موشک و نه با تحقیر و تهدید علنی مخالف. آزادی با آگاهی، سازمانیابی آزادیخواهانه و قدرت انقلابی جمعی مردمی، به دست می آید که حاضر نیستند آینده شان را به انفجار یا به اتاق بازجویی مجازی بسپارند. تاریخ به یاد خواهد آورد چه کسانی از زندگی دفاع کردند و چه کسانی آتش و تحقیر را “نجات” نامیدند.
۱۲ فوریه ۲۰۲۶

