مقالات

قوم، ملت و زندان هویت‌های کاذب نگاهی به تفاوت قوم و ملت در اندیشه مارکس، انگلس و سنت کمونیسم کارگری وریا روشنفکر

قوم، ملت و زندان هویت‌های کاذب
نگاهی به تفاوت قوم و ملت در اندیشه مارکس، انگلس و سنت کمونیسم کارگری
وریا روشنفکر
یکی از جدی‌ترین ابزارهای طبقات حاکم برای تکه‌تکه‌کردن جامعه، ساختن مرزهای کاذب میان انسان‌هاست؛ مرزهایی که گاه نام “قوم” می‌گیرند و گاه نام “ملت”. در جوامع بحران‌زده، به‌ویژه در خاورمیانه، هر بار که فقر، بی‌ثباتی سیاسی و اعتراضات اجتماعی گسترش پیدا می‌کند، مسئله قوم و ملت دوباره به صدر سیاست رانده می‌شود. دولت‌ها، ناسیونالیست‌ها، رسانه‌های رسمی و بخش‌هایی از اپوزیسیون بورژوایی آگاهانه این دو مفهوم را درهم می‌آمیزند تا انسان‌ها را نه بر اساس موقعیت طبقاتی و منافع واقعی‌شان، بلکه بر اساس زبان، تبار و پرچم دسته‌بندی کنند. یک‌بار هر جمعیت زبانی را “ملت” می‌نامند و بار دیگر مردمی تحت ستم را به سطح “قوم محلی” تنزل می‌دهند. اما در سنت مارکسیستی، قوم و ملت دو مفهوم متفاوت‌اند و تمایز میان آن‌ها صرفاً یک بحث لغوی یا دانشگاهی نیست؛ این تفاوت مستقیماً به تاریخ پیدایش دولت، سرمایه‌داری و مبارزه طبقاتی مربوط می‌شود.
از نگاه مارکس و انگلس، ملت نه پدیده‌ای طبیعی و ابدی، بلکه محصول دوره معینی از تحول تاریخی بشر است. ملت همراه با رشد سرمایه‌داری، گسترش بازار سراسری، تمرکز قدرت سیاسی و شکل‌گیری دولت مدرن به‌وجود آمد. پیش از ظهور سرمایه‌داری، انسان‌ها عمدتاً در چهارچوب‌های ایلی، مذهبی، فئودالی، محلی و قومی زندگی می‌کردند. پراکندگی اقتصادی، چندپارگی سیاسی و سلطه قدرت‌های محلی اجازه شکل‌گیری ملت به معنای مدرن را نمی‌داد. این بورژوازی بود که برای انباشت سرمایه و گسترش بازار، به زبان رسمی، قوانین واحد، ارتش سراسری، پول مشترک و دولت متمرکز نیاز داشت. ملت مدرن نه از «خون مشترک»، بلکه از ضرورت‌های نظم سرمایه‌داری متولد شد.
مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست توضیح می‌دهند که بورژوازی با درهم‌کوبیدن پراکندگی فئودالی، جامعه را به‌سوی تمرکز اقتصادی و سیاسی سوق داد. بنابراین ملت پیش از هرچیز یک پدیده سیاسی و اقتصادی است. ملت معمولاً بر پایه سرزمین نسبتاً مشترک، اقتصاد واحد، ساختار سیاسی متمرکز، زبان غالب و تاریخ سیاسی معین شکل می‌گیرد. از این منظر، ملت نه یک احساس رمانتیک، بلکه محصول مستقیم مناسبات تولیدی و نیازهای تاریخی سرمایه‌داری است.
در مقابل، قوم الزاماً همه این ویژگی‌ها را ندارد. قوم بیشتر به اشتراکات فرهنگی، زبانی، تاریخی یا سنتی اشاره می‌کند. ممکن است گروهی دارای زبان و حافظه تاریخی مشترک باشند اما فاقد اقتصاد واحد، قلمرو سیاسی یکپارچه یا دولت مستقل باشند. یک قوم می‌تواند در چند کشور پراکنده باشد، زیر حاکمیت دولت‌های متفاوت زندگی کند یا اساساً پروژه تشکیل دولت نداشته باشد. به همین دلیل در سنت مارکسیستی، قوم بیشتر مفهومی فرهنگی- تاریخی است، در حالی که ملت مفهومی سیاسی- اقتصادی محسوب می‌شود.
مارکسیسم همچنین با هرگونه تعریف نژادی و خونی از “ملت” دشمنی آشتی‌ناپذیر دارد. مفاهیمی نظیر “ملت خالص”، “نژاد اصیل”، “تبار مقدس” یا “سرنوشت ملی” چیزی جز ابزارهای ایدئولوژیک طبقات حاکم برای بسیج توده‌ها پشت پرچم بورژوازی نیستند. مارکس و انگلس بارها تأکید کردند که ملت‌ها در طول تاریخ دائماً تغییر کرده‌اند، درهم آمیخته‌اند و مرزهایشان بارها جابه‌جا شده است. آنچه ناسیونالیسم به‌عنوان “هویت جاودانه ملی” تبلیغ می‌کند، در واقع محصول شرایط تاریخی معین و ساخته‌وپرداخته دولت‌ها و طبقات حاکم است.
از این منظر، کارگر کرد، فارس، ترک، عرب یا بلوچ، منافع مشترک بسیار بیشتری با طبقه کارگر سراسر جهان دارد تا با سرمایه‌دار “ملت خود”. به همین دلیل شعار “کارگران جهان متحد شوید” مستقیماً علیه تلاش بورژوازی برای تقسیم انسان‌ها بر اساس قومیت و ملیت طرح شد. ناسیونالیسم تلاش می‌کند استثمارشدگان را پشت پرچم “ملت واحد” به صف کند تا تضاد واقعی جامعه، یعنی شکاف طبقاتی، پنهان بماند.
البته مارکسیسم هرگز ستم ملی را انکار نکرده است و این همواره کمونیست ها بودند که راه حل واقعی برای رفع ستم ملی داشته اند. در بسیاری از کشورها، دولت‌های مرکزی از طریق سرکوب زبان، فرهنگ، آموزش و حقوق سیاسی، گروه‌های تحت ستم را به حاشیه رانده‌اند. در چنین شرایطی، ستم ملی و شکل حاد شده یعنی مسئله ملی به یک واقعیت سیاسی و اجتماعی تبدیل می‌شود. ولادیمیر لنین بر حق ملل در تعیین سرنوشت خود تا حد جدائی تأکید کرد و توضیح داد که کمونیست‌ها موظف‌اند علیه هرگونه ستم ملی مبارزه کنند. از نظر لنین، هر ملت تحت ستم باید حق جدایی و تشکیل دولت مستقل داشته باشد. اما دفاع از حق جدایی هرگز به معنای تقدیس ناسیونالیسم نبود. هدف کمونیسم، نابودی هرگونه اجبار ملی و ایجاد اتحاد آزادانه انسان‌هاست، نه تکثیر مرزها و پرچم‌های تازه.
در سنت کمونیسم کارگری و در آثار منصور حکمت، این مسئله با صراحت رادیکال‌تری بیان می‌شود. در این سنت، ناسیونالیسم نه جنبشی برای رهایی انسان، بلکه ابزار بورژوازی برای شکستن وحدت طبقاتی و سازمان‌دادن انسان‌ها زیر بیرق‌های قومی و ملی است. انسان نباید با قومیت، مذهب، زبان یا تبار تعریف شود؛ معیار باید انسانیت، آزادی و برابری باشد. هیچ ملت “برتر” و هیچ هویت قومی “مقدس” وجود ندارد. هر جا که ملیت به هویت اصلی انسان تبدیل شود، راه برای تبعیض، نفرت و سرکوب باز می‌شود.
در جهان امروز نیز سرمایه‌داری همچنان از ناسیونالیسم به‌عنوان سلاح کنترل اجتماعی استفاده می‌کند. هر زمان بحران اقتصادی، بیکاری، فقر و نارضایتی اجتماعی اوج می‌گیرد، دستگاه‌های تبلیغاتی طبقات حاکم ناگهان “هویت ملی”، “وحدت میهنی”، “خطر بیگانگان” و “قوم اصیل” را به مسئله روز تبدیل می‌کنند تا خشم مردم از نظم موجود منحرف شود. در خاورمیانه، دولت‌ها همزمان دو سیاست را پیش می‌برند: از یک‌سو سرکوب فرهنگی و ملی، و از سوی دیگر تحریک نفرت قومی و ناسیونالیستی. حاصل این وضعیت چیزی جز جنگ، شکافهای اجتماعی، عقب‌ماندگی سیاسی و تضعیف همبستگی مردم نیست.
از دیدگاه کمونیسم کارگری، پاسخ مسئله ملی نه در شوونیسم دولتی است و نه در قوم‌گرایی و ملت‌پرستی. مبارزه علیه هرگونه تبعیض ملی و دفاع از برابری کامل انسان‌ها یک اصل پایه‌ای است، اما تبدیل قومیت و ملیت به جوهر هویت انسان، بازتولید همان زندانی است که سرمایه‌داری ساخته است. انسان پیش از آنکه عضو یک قوم یا ملت باشد، یک انسان است؛ انسانی که باید بدون تبعیض، بدون مرزهای تحمیلی و بدون سلطه طبقاتی زندگی کند.
در نهایت، تفاوت قوم و ملت در سنت مارکسیستی را می‌توان چنین جمع‌بندی کرد: قوم عمدتاً یک اشتراک فرهنگی و تاریخی است، در حالی که ملت پدیده‌ای سیاسی، اقتصادی و تاریخی مرتبط با ظهور سرمایه‌داری و دولت مدرن محسوب می‌شود. اما کمونیسم از هر دو این چهارچوب‌ها فراتر می‌رود و تلاش می‌کند انسان را نه به‌عنوان عضو یک “خون”، “پرچم” یا “ملت”، بلکه به‌عنوان بخشی از جامعه جهانی انسان‌ها تعریف کند. رهایی واقعی زمانی ممکن می‌شود که انسان از اسارت مذهب، قومیت، ملیت و سلطه طبقاتی عبور کند و جامعه‌ای شکل بگیرد که در آن معیار هویت انسان نه مرز و پرچم، بلکه آزادی، برابری و حرمت انسانی باشد.
۲۲ مه ۲۰۲۶

See l