مصاحبه ها

میزگرد کمونیست هفتگی بررسی اوضاع بین المللی سند “استراتژی امنیت ملی” امریکا، پایان جهان “تک قطبی”، شکلگیری جهان دو قطبی و پیامدهای آن- بخش ۱

میزگرد کمونیست هفتگی
بررسی اوضاع بین المللی
سند “استراتژی امنیت ملی” امریکا، پایان جهان “تک قطبی”،
شکلگیری جهان دو قطبی و پیامدهای آن- بخش ۱
جهان معاصر در عرصه مناسبات بین المللی دستخوش تغییرات جدی و قابل ملاحظه ای شده است که تاثیرات بسزایی بر زندگی و مبارزه طبقاتی و اجتماعی در دوره کنونی و آتی خواهد داشت. در این میزگرد به بررسی تحولات بین المللی و شکلگیری جهان دو قطبی، کشمکش این دو قطب کاپیتالیستی، آنچه که “جنگ سرد” جدید نامیده میشود و پیامدهای آن می پردازیم. برای شروع باید کمی به عقب برگشت:
کمونیست هفتگی: جنگ جهانی دوم با تمام مصائب و مشقاتش با پیروزی “متفقین” پایان یافت. اما این جبهه پیروز خود بسرعت به دو اردوی متخاصم تقسیم شد. اروپا عملا به دو بخش شرق و غرب و به تبع آن جهان به دو بلوک اساسی تقسیم شد و متعاقبا توافقات و کشمکشهایی در سطح جهانی میان این دو اردو شکل گرفت که بعدها از آن بعنوان “جنگ سرد” یاد شد. بطور موجز یک تصویر عمومی از آغاز و پایان این دوره، ویژگی ها، تعاریف، توافقات، عرصه های کشمکش، چگونگی پایان یافتن آن و تاثیراتش بر تحولات اجتماعی و مبارزه طبقاتی، ارائه دهید.
رحمان حسین زاده: سئوالتان مرکب و چند سئوال را در مورد یک دوره تعیین کننده از تحولات جهانی مطرح میکند و اگر بخواهم موجز به آن جواب دهم، ناچارم تیتروار به موضوعات آن دوره مهم اشاره کنم. به عنوان فاکت دوره “جنگ سرد” همانطور که اشاره شده، به مناسبات پیچیده، کشمکشها و سازشها و توافقات دو ابرقدرت برآمده و پیروز جنگ جهانی دوم یعنی شوروی و ایالات متحده آمریکا اولی دررأس بلوک شرق و دومی دررأس بلوک غرب در فاصله سالهای ١٩٤٧ تا ١٩٩١ اشاره دارد. اما نشانه های شروع این بلوک‌بندی و رقابتها و پیامدهای بعدی آن، اتفاقأ در مقطع همکاری طرفین در جنگ ضد فاشیسم هیتلری در کنفرانس یالتا (فوریه ١٩٤٥) تقریبأ سه ماه قبل از پایان جنگ جهانی دوم پدیدار شد. در آن مقطع شکست قطعی فاشیسم و پایان جنگ جهانی دوم مسجل شده بود. آجندای اصلی کنفرانس یالتا با حضور رهبران سران جبهه متفقین پیروز جنگ (استالین- روزولت- چرچیل) شکل دادن به نظم جهانی بعد از جنگ دوم و شکل دادن به پیمان نامه ها و مؤسسات بین المللی حاصل آن، تقسیم مناطق و حوزه نفوذ جغرافیایی و سیاسی و اقتصادی و به عبارت دیگر تقسیم غنائم بین فاتحان جنگ بود. تنشها و اختلافات سر مسائل گرهی در مذاکرات و مباحثات کنفرانس یالتا و در شکل تشدیدیافته‌تر در کنفراس چند ماه بعدتر در پوتسدام (هفدهم ژوئیه تا دوم اوت ١٩٤٥) ثبت شده است. با این وجود و در بطن دیپلماسی پیچیده و سازشها و توافقات و الزامات آن دوره پیمانهای یالتا و پوتسدام بسته شدند. به عنوان فاتحین جنگ علیرغم رقابتهای بنیادی، اما در شکل دادن به نظم جهانی بعد از جنگ، ایجاد سازمان ملل با ایده “حفظ تناسب قوا و نظم موجود به نفع کشورهای فاتح جنگ” و به معنای دیگر ایجاد نهاد مطیع و متکی به حق وتوی دو قدرت اصلی و متحدان نزدیک هرکدام، ایجاد نهادهای وابسته به سازمان ملل مانند سازمان بهداشت جهانی و غیره، ایجاد نهادهای مالی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و … ذینفع بودند. این نهادها و مؤسسات بین المللی منطبق با معادلات جهانی جدید مورد حمایت هر دو قطب شروع بکار کردند.
در بعد جغرافیایی شرق اروپا منطقه نفوذ شوروی و بلوک شرق و غرب اروپا به عنوان منطقه نفوذ آمریکا و بلوک غرب درآمدند. ژاپن تسلیم شده، با ضرب بزرگترین جنایات تاریخ بشر “بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی” تحت کنترل آمریکا قرارگرفت. این تقسیم بندی و کشمکشهای منبعث از آن صرفأ جغرافیایی نبود، ایدئولوژیک سیاسی و مهمتر اقتصادی و نظامی هم بود. اتحاد شوروی به نام “سوسیالیسم” مبلغ و اجرا کننده الگوی سیاسی اقتصادی سرمایه داری دولتی در شرق اروپا و دیگر مناطق تحت نفوذش در جهان بود. در مقابل ایالات متحده آمریکا الگوی لیبرالیسم سیاسی اقتصادی و سرمایه داری خصوصی و اقتصاد بازار و پارلمانتاریسم را در غرب اروپا و دیگر مناطق نفوذش در جهان موعظه و اجرا کرد. رقابت تسلیحاتی هسته ای و غیرهسته ای مخرب جهانی دو طرف، و پیمانهای نظامی ناتو و ورشو، در مقابل هم قدعلم کردند. در جنگهای منطقه ای و محلی متعدد، همانند جنگ کره، ویتنام، بحران کانال سوئز، جنگ در افغانستان، در دیگر مناطق جهان در آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین دو طرف در مقابل هم صف آرایی داشتند. متحدان دو طرف در فرمت دولتها، ائتلافها و جنبشها و جریانات و احزاب مختلف در هر پنج قاره و در اکثر کشورها شکل گرفتند.
در نتیجه کشمکشهای ژئوپولیتیکی، تقابلهای ایدئولوژیک و سیاسی و دیپلماتیک و تنشهای نظامی و جنگهای منطقه ای و نیابتی فراوان بین دو بلوک نزدیک به پنج دهه جهان را تحت تأثیر قرار داد. طبق آمارهای به رسمیت شناخته شده، در همین جنگهای منطقه ای و محلی نیابتی و در این دوره به اصطلاح “جنگ سرد” حدود ٢٢ میلیون انسان جان خود را از دست دادند. به نظرم عنوان گمراه کننده “جنگ سرد” بیشتر به این معنا بکار برده میشود، که غول نیروهای نظامی و هسته ای دو طرف وارد جنگ مستقیم با هم نشدند. هرچند بارها نفس بشریت از ترس جنگ هسته ای از جمله در تنش موشکی کوبا به سال ١٩٦٢ در سینه ها حبس شد و همواره این “شمشیر داموکلس” را بالای سر انسانیت گرفته بودند. معادلات حساس همزمان رقابت و همکاری و سازش و تقابل و تلاش مستمر برای تضعیف همدیگر این دو قطب فراز و نشیب فراوان داشت. این پدیده پیچیده احتیاج به بررسی جامعتری دارد و در اینجا فرصت آن نیست. آنچه لازم است تأکید کنم، از مقطع دهه هفتاد میلادی بلوک شرق به لحاظ اقتصادی و تکنولوژی قدم به قدم از بلوک غرب عقب ماند. رکود اقتصادی مزمن، از دست دادن قدرت رقابت تکنولوژیکی و اقتصادی و در تولید صنعتی و غیر صنعتی به لحاظ کمی و کیفی در سطح جهانی و در داخل کشورهای بلوک شرق، کاهش خدمات اجتماعی و عدم تأمین امکانات معیشتی مناسب در یکی دو دهه پایانی برای شهروندان کشور تحت اداره خود، آنطور که قبلتر امتیاز قابل توجه دولتهای بلوک شرق نسبت به آمریکا و تعدادی از حکومتهای بلوک غرب بود، به همراه نبودن آزادیهای سیاسی همگی به پاشنه آشیل شوروی و بلوک شرق تبدیل شدند. در اواسط دهه هشتاد میلادی گورباچف رهبر وقت شوروی با پلاتفرمهای “پروسترویکا” و “گلاسنوست” در صدد اصلاح اوضاع اقتصادی و سیاسی جامعه شوروی برآمد. سرمایه داری دولتی سالها به بن بست رسیده با “رفرمهایی” از درون همان نظم کاپیتالیسم دولتی فرسوده نه تنها بهبود نیافت، بلکه مسیر فروپاشی را طی کرد که در دسامبر ١٩٩١ به سرانجام رسید. به این ترتیب جنگ سرد به پایان رسید.
شما از تأثیرات دوره جنگ سرد بر مبارزه طبقاتی و تحولات اجتماعی میپرسید؟ در یک پاسخ کوتاه، جنگ جهانی دوم و پیامدهایش و از جمله دوره “جنگ سرد” عقبگرد دهشتناک بزرگی را به زندگی بشریت، به جدال طبقه کارگر علیه کاپیتالیسم و به تحولات اجتماعی و مبارزاتی در سطح جهان و در هردو بلوک شرق و غرب وارد کرد. مشخصأ با آغاز “جنگ سرد” برای چندین دهه دو قطبی بلوک شرق و غرب تا دهه پایانی قرن بیستم بشدت در خدمت حاشیه ای کردن دو قطبی کار و سرمایه و جدال طبقاتی ناشی از آن در راستای حفظ نظم مصیبت بار سرمایه در هر دو قطب متفاوت و حتی متخاصم عمل کرد. کمونیسم بورژوایی و خرده بورژوایی قرن بیستم و شاخه های مختلف آن، مبلغ و توجیه کننده این وارونگی بودند. در تقابل با این وارونگی همواره تلاش مارکسیستی بر برجسته کردن حقیقت پایه ای دو قطبی ریشه دار نظم سرمایه داری یعنی دو قطبی کار و سرمایه و کشمکش آنها به مثابه موتور محرکه تحولات تاریخی و ترسیم کننده راه پیشروی بشریت برای خلاصی از نظم موجود سرمایه چه در قالب سرمایه داری عریان و افسارگسیخته بازار آزاد و چه سرمایه داری دولتی استثمارگر زیرلوای “سوسیالیسم دروغین” بود.
کمونیست هفتگی: جهان دو قطبی با فروپاشی و سقوط بلوک شرق پایان یافت. اردوی پیروز برای شکل دادن به جهان تک قطبی به رهبری آمریکا خیز برداشت. در ابتدا تبیینی از جهان پس از جنگ سرد داده شد؛ “پایان مبارزه طبقاتی”، “پایان تاریخ”، “نظم نوین جهانی” و … تعاریفی بودند که بعضاً مطرح شدند. واقعیت چه بود، معنای این “پیروزی” چه بود؟ چه اقداماتی برای شکل دادن به این نظم مورد نظر در این دوران تحت رهبری آمریکا صورت گرفت؟ مختصات مناسبات بین المللی در این دوره کدامها بودند؟ چرا این دوره، علیرغم تمام تلاشهای آمریکا و متحدانش عملا بمثابه یک نظم جهانی پایدار تثبیت نشد؟ و مهم تر اینکه چگونه عملا پایان یافت؟
علی جوادی: پیروزی جنگ سرد را فقط زمانی میتوان فهمید که آن را از انبوه توهمات ایدئولوژیک دستگاه سرمایه در غرب و تبلیغات مسموم و کور بلوک پیروز جدا کنیم. آنچه در آغاز دهه نود میلادی رخ داد، نه پیروزی آزادی بود، نه شکست کمونیسم، نه تحقق برابری، و نه آغاز صلح جهانی. آنچه پیروز شد، یک بلوک سرمایه داری بود بر بلوک دیگر سرمایه داری. یک سوی ماجرا بلوک سرمایه داری دولتی ای قرار داشت که تحت نام “سوسیالیسم”، با جعل، دروغ و سرکوب، مناسبات کار مزدی، دولت و استثمار را بازتولید میکرد. سوی دیگر سرمایه داری بازار آزادی بود که خود را مدعی آزادی و دمکراسی معرفی میکرد، در حالی که آزادی اش اساسا چیزی جز آزادی عنان گسیخته سرمایه، بازار و انباشت سرمایه نبود. این جدال، نه جدال رهایی، بلکه نزاع دو شکل از مناسبات تولیدی سرمایه داری بود که در لفافه های سیاسی ایدئولوژیک متمایز پیچیده شده بود.
از اینرو با صدای بلند باید گفت: آنچه در سال نود فرو ریخت، کمونیسم نبود. کمونیسم در روسیه بسیار پیشتر، در اواسط دهه سی میلادی، شکست خورده بود. آنجا که حکومت کارگری در روسیه از درهم شکستن مناسبات استثمارگرایانه کار مزدی ناتوان ماند و به جای لغو مناسبات سرمایه داری، آن را در شکل دولتی اش بازسازی کرد. و پس از آن در دوره استالین سرمایه داری دولتی را به نام سوسیالیسم به جامعه بشری فروختند و سپس فروپاشی آن را بلوک غرب به عنوان شکست کمونیسم جار زدند. این یک جعل آگاهانه تاریخی بود. شکست سال نود، شکست یک الگوی سرمایه داری بود. الگویی که نه از نظر اقتصادی، نه از نظر تکنولوژیک، و نه از نظر سازماندهی نوین تولید، توان رقابت با سرمایه داری رقابتی در غرب را در شرایط جدید نداشت.
سرمایه داری دولتی بلوک شرق، در برابر تحولات عمیق تکنولوژیک، انقلاب در کاربرد تکنولوژی های نوین، و تغییرات اساسی در تقسیم کار جهانی، عملا فلج شده بود. فروپاشی اش نه محصول پیروزی “آزادی”، بلکه نتیجه ناتوانی در انباشت موثر سرمایه و کاربرد تکنولوژی در بلوک شرق بود. اما بلوک پیروز این شکست را به شکلی مسموم به عنوان شکست هر ایده رهایی بخش سوسیالیستی و برابری طلبانه معرفی کرد تا هم گذشته خود را تطهیر کند و هم آینده بشریت را از پیش مسدود سازد. و از همین جا افسانه “پایان مبارزه طبقاتی و تاریخ” متولد شد. فوکویاما نه نظریه پرداز تاریخ، بلکه سخنگوی نشئه قدرت یک الگوی پیروز بود که این تصور را القاء میکرد با حذف بلوک رقیب، تناقضات درونی این نظام نیز حذف شده اند. بلاهتش در این بود که سرمایه داری بازار آزاد و رقابتی را آخرین ایستگاه تاریخ بشر اعلام کرد. اما تاریخ و مبارزه طبقاتی نه محو شد و نه تعلیق. فقط از ادبیات رسمی بلوک پیروز برای مدتی آنهم کوتاه حذف شد ولی به خیابانها، کارخانه ها، حاشیه شهرها، اردوگاههای پناهجویان و میدانهای جنگ منتقل شد. جهان نه صحنه صلح و صفا، بلکه باز میدان میلتاریسم و بازتقسیم خشونت و سلطه شد.
آنچه جورج بوش پدر “نظم نوین جهانی” نامید، در واقع تلاش برای تثبیت موقعیت ابرقدرتی آمریکا در غیاب بلوک رقیب بود. این نظم نه با رضایت، بلکه با جنگ، بمب، تحریم و مداخله بنا شد. جنگ آمریکا علیه عراق در اوایل دهه نود، نخستین نمایش بزرگ تلاش برای تثیبت این نظم بود. جنگی برای تنبیه، برای نمایش قدرت، و برای اعلام این پیام که دوران تمرد پایان یافته است. بمباران وحشیانه صربستان و پروژه تجزیه یوگسلاوی، زیر پرچم حقوق بشر و انسان دوستی، ادامه همین منطق بود. کشوری که زمانی نماد توازن مستقل در جنگ سرد بود، باید با تکیه بر جدال ناسیونالیستها تکه تکه میشد تا نظم تک قطبی بی رقیب بماند.
دهه نود دهه صلح نبود. دهه جنگهای به ظاهر محلی اما در واقع به نوعی “جهانی” بود. جنگهایی که همگی یک هدف مشترک داشتند: تلاش برای تثبیت برتری آمریکا و تحمیل قواعد نظم جدید. از خاورمیانه تا بالکان، از تحریمهای مرگبار تا اشغال نظامی، از بمباران تا سیاست رژیم چنج، این نظم با زور و قلدری و میلیتاریسم میکوشید مستقر شود. سیاستمدارانی که این دوره را دوران صلح نامیدند، یا کور بودند یا شریک. صلحی که با کشتار مردم، ویرانی شهرها و گرسنگی تحمیل شده تعریف شود، فقط در ذهن کسانی میتواند صلح نام بگیرد که جان انسان برایشان عددی در گزارشهای استراتژیک است.
اما چرا این نظم نوین جهانی هرگز تثبیت نشد؟ چون از ابتدا نه یک تعادل پایدار، بلکه یک وقفه موقت در نظام دوقطبی جهان سرمایه داری بود. وقفه ای ناشی از فروپاشی یک قطب، نه حل تضادهای بنیادی سیستم. سرمایه داری پیروز، این وقفه را به اشتباه پایان رقابت و تاریخ تلقی کرد. اما سرمایه داری حتی در لحظه پیروزی نیز از قانونمندی های خودش رها نمیشود. بحران اقتصادی ۲۰۰۷ نقطه عطف این فروپاشی توهم بود. این بحران نشان داد که سرمایه داری پیروز غربی، با وجود گسترش حوزه های جدید سرمایه گذاری، خصوصی سازی، مالی سازی افسارگسیخته و بدهی، همچنان و عمیقا شکننده است. بحرانهای ادواری فقط به تعویق افتاده بودند، نه اینکه حل شده باشند. اقتصاد آمریکا، ستون نظم تک قطبی، ناگهان با سقوط بانکها و مداخله عظیم دولت برای نجات سرمایه عریان شد. و افسانه بازار خود تنظیم گر همانجا فرو ریخت.
همزمان، چین به تدریج و با سیری رو به افزایش به یک قدرت اقتصادی قابل ملاحظه تبدیل شد. نه از مسیر جنگ، بلکه از دل همان جهانی سازی ای که آمریکا فرماندهی اش را بر عهده داشت. این روند، ماهیت واقعی این دوران را عیان کرد: سهم خواهی از جهان. سرمایه داری جهانی حتی در شرایط تک قطبی، تحمل انحصار واقعی ندارد. انباشت سرمایه، ناگزیر به حوزه های جدید اقتصادی تحت نفوذ و رقابت و قطب بندی بازمیگردد. از اینجا به بعد، نظم تک قطبی شروع به ترک خوردن کرد. هزینه های نظامی، جنگهای فرسایشی، اشغالهای پرهزینه و فرسایش مشروعیت، توان آمریکا برای ایفای نقش ژاندارم جهانی را تحلیل برد. تک قطبی از درون پوسید. آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه یک بی نظمی تصادفی، بلکه بازگشت سرمایه داری جهانی به آرایش دوقطبی است، این بار با محوریت آمریکا و چین.
واقعیت این است که تلاش برای تثبیت نظم تک قطبی شکست نخورد چون “تک قطبی” بود، بلکه چون حوزه نفوذ سرمایه داری در گوشه ای از جهان است. همانطور که سرمایه داری دولتی شوروی نتوانست تثبیت شود، سرمایه داری بازار آزاد تک قطبی نیز نتوانست. هر دو اسیر تناقضات قانون ارزش، انباشت و رقابت اند. و برای طبقه کارگر، این جابه جایی قطب ها انتخاب میان زندانهاست، نه رهایی. بطور خلاصه پیروزی جنگ سرد، پیروزی سرمایه داری بر یک نسخه شکست خورده از خودش بود. نه تاریخ تمام شد، نه مبارزه طبقاتی، نه جنگ و میلیتاریسم و توحش. نظم نوین جهانی، نه “نو” بود و نه نظمی توافق شده جهانی. وقفه ای گذرا در تاریخ دو قطبی جهان سرمایه داری بود که هرگز تثبیت نشد و نمیتوانست تثبیت شود. تا زمانی که سرمایه داری برقرار است، نه تک قطبی صلح می آورد و نه دوقطبی. تنها چیزی که تغییر میکند، شکل رقابت و جغرافیای بحران است.
کمونیست هفتگی: جهان “تک قطبی” علیرغم تمام تلاشهای بلوک پیروز در جنگ سرد شکل نگرفت و به نظم جهانی تبدیل نشد. جهان چند قطبی هم عملا شکل نگرفت. اما اکنون شاهد شکل گیری جهانی دو قطبی هستیم. در راس این دو قطب از یک طرف آمریکا و در طرف دیگر چین قرار دارد. هر کدام از نیروها دارای متحدان نزدیک و دور خود هستند. ویژگی های این جهان دو قطبی جدید چیست؟ تفاوتها و تشابهات آن با جهان دو قطبی دوران پس از جنگ دوم جهانی کدام است؟ آیا شاهد جنگ سرد جدیدی خواهیم بود؟
سیاوش دانشور: ضروری است بدواً یک نکته بدیهی و مهم براین بحث ناظر باشد و آن اینست که از موضع اجتماعی کارگر کمونیست و جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر، جهان دیروز و امروز و فردا هر شمایل و قطب‌بندی‌ای که داشته و خواهد داشت، جهانی سرمایه‌داری است و قوانین تولید سرمایه داری بر شرایط کار و زندگی میلیاردها نفوس کره خاکی حاکم بوده است. ما داریم در باره سیر تقابل و کشمکش بلوکهای سرمایه‌داری صحبت میکنیم. در دوره جنگ سرد که حاصل توازن پایدارتر بعد از جنگ دوم جهانی است، این رقابت و تقابل در ادبیات و تبلیغات دو بلوک تحت عنوان “تقابل سرمایه‌داری و کمونیسم” شناسانده شده بود و به همین اعتبار با سقوط اردوگاه سرمایه داری دولتی بلوک شرق و یک قطب مهم این دنیای دوقطبی، ادعای جهان “تک قطبی”، سلطه بلامنازع سرمایه داری بر کره خاکی، “پایان تاریخ”، “پایان مبارزه طبقاتی” و “پایان کمونیسم” را جار زدند. واضح است که بخش مهمی از این ادعاها تبلیغات بود، ادامه تبلیغات ضد کمونیستی دوران جنگ سرد، تلاش برای تثبیت و هژمونیک کردن ایدئولوژی هار بازار آزاد که از دهه هشتاد تحت پرچم تاچریسم و ریگانیسم و مانیتاریسم عروج کرد.
این دوره ای است که خط مشی طبقه حاکم و روشنفکران بورژوا اینست که پایان یک اردوی مفلوک و به بن بست رسیده سرمایه داری دولتی را، “پایان و شکست” آرمان سوسیالیسم و کمونیسم و هر تلاش کارگر و انسان امروز برای بهبود و تغییر انقلابی جلوه دهند. این یک جبهه جنگ طبقاتی بورژوازی علیه پرولتاریا، بعد از پیروزی در جنگ درون طبقاتی و رقابت بلوکهای شرق و غرب سرمایه داری بود. کمی بعدتر، ادعای “نظم نوین جهانی” تیم بوش و رامسفیلد و دیک چنی و شرکا، با عروج دور جدیدی از میلیتاریسم و قدرقدرتی امپریالیستی، قرار بود موقعیت آمریکا را بعنوان تنها ابرقدرت دنیا و “رهبر جهان آزاد” تثبیت کند. وحدت دو آلمان و بازارهای بکر و تازه فتح شده کشورهای سابق بلوک شرق، همزمان بحران سوسیال دمکراسی و یونیونیسم در غرب و تسلیم بیش از پیش جناحهای مرکز و کینزی به خط مشی راست جدید تاچریست و ریگانیست، فرجه موقتی به ادعای “جهان تک قطبی” و “نظم نوین جهانی” به رهبری آمریکا داد. این روند- که البته ساده طی نشد و همراه خود با جنگها و تروریسم لجام‌گسیخته و ویرانی و تعرض ضد‌کمونیستی و سیاستهای تند ریاضت اقتصادی و تحمیل عقبگرد به بشریت کارگر همراه بود- بدلیل تناقضات و ناتوانی آمریکا و بهم خوردن چهارچوب سابق بعد از چند سال به گِل نشست. در اواخر دوره بوش پسر، با بحران اقتصادی سالهای ۲۰۰۷-۲۰۰۸ و ورشکستگی بانکها و سقوط برجهای سرمایه مالی در آمریکا، مُهر باطلی بر ادعای کذب “نظم نوین جهانی” و رهبری آمریکا و مهمتر نظم سرمایه داری بمثابه “تنها راه آزادی بشر” کوبید. پایان دوره بوش بازار آزادی به سیاست ریکاوری بانکهای ورشکسته توسط دولت و بقول برخی ژورنالیستها، “سوسیالیستی کردن بدهی‌ها” گذشت. این اصطلاح به این تناقض اشاره داشت که دولتی که پرچمش رقابت در بازار و دولت کوچک و مقررات زدایی و آزادی مطلق سرمایه بود، ناگهان به دستگاه ترمیم بانکهای ورشکسته و سرمایه های سقوط کرده بدل شده و هزینه آنرا از جیب و مالیات مستقیم و غیر مستقیم شهروندان میپردازد.
این مسیر در دوره اوباما با شدت ادامه دارد. اوباما با اعلام اینکه آمریکا بعنوان شریک دست به روی جهان میگشاید، آغازی بر نفی و پایان ادعای کاذب رهبری بلامنازع آمریکا بر جهان و ایضاً جهان تک قطبی بود. امری که امروز در سند استراتژیک امنیت ملی ترامپ، به آن اعتراف و برسمیت شناخته شده است. اگر جهان تک قطبی نیست پس جهان باید بین نیروهای واقعی بازتعریف شود و این همان نکته کلیدی و محوری است. آنچه که از همان ابتدای سقوط بلوک شرق کمونیسم کارگری بر آن تاکید داشت، این حقیقت بود که در تقابل دو اردوگاه وسیعتر “شرق” و “غرب”، اردوی غرب “پیروز” شده است. اما این غرب “پیروز” هویتش را از دنیای جنگ سرد میگرفت و با کنار رفتن و شکست قطب مقابل، موضوعیت خود را در چهارچوبهای پیشین از دست میداد. بعنوان مثال ناتو معلوم نبود چه خاصیتی دارد، یا اتحادهای مختلف منطقه ای و جهانی متاثر از دنیای دیروز چه جایگاهی در شرایط جدید خواهند داشت. این “غرب” خود دچار تنش و بازتعریف میشد و شد، نکته اساسی اینبود که ادعای آمریکا کنار رفته بود اما مکانیزمها و اهرمهایی که بر جهان حکم میراند هنوز پابرجا بودند. سخنرانی ولادیمیر پوتین در کنفرانس امنیتی مونیخ در دهم فوریه ۲۰۰۷، که با لحن تندی از سیاستهای آمریکا و “یکجانبه‌گرایی” آمریکا انتقاد میکند، همین چهارچوبها و سیاستهای مترتب برآن را هدف قرار داد. روسیه با پرچم عظمت طلبی روسی بعد از سالها اغتشاش سیاسی کمر راست کرد و با زیر سوال بردن چهارچوبها ادعای سهم خود را با “جهان چند قطبی” مطرح کرد. در این میان چین شتابان بازارها را فتح میکرد و بمثابه “کارخانه جهان” جایگاهش در اقتصاد جهانی هرروز قویتر میشد. آمریکا تنها با اتکا به میلیتاریسم نمیتوانست افول اقتصادی خود را برای مدت طولانی بپوشاند و با سلطه در نهادهای جهانی این “یکجانبه گرائی” را اِعمال کند.
این درست است که هنوز با جهان چند قطبی که برای یک آینده قابل پیش بینی تعادل داشته باشد، روبرو نیستیم اما بدرجاتی تکوین یافته است. امروز اروپا و آمریکا رابطه شان از هر نظر با چهارچوب دوران جنگ سرد فرق دارد، روسیه و چین و متحدین در بریکس تلاش دارند قواعد را بازتعریف کنند و بریکس پلاس تصویر استراتژیکتری را دنبال میکند، کشورهای تازه توسعه یافته و نیمه توسعه یافته سرمایه داری بعنوان مثال در آمریکای لاتین یا در قاره آفریقا دچار یک مجموعه تحولات و جابجایی سیاسی و استراتژیک هستند که با چهارچوبهای دوره جنگ سرد و قوانین مونرو انطباق ندارند. هنوز تلاش برای قطب بندی و یارگیری در متن قراردادهای اقتصادی و نظامی، توافقات ژئوپولیتیک منطقه ای و قاره ای ادامه دارد و تشدید خواهد داشت. همه اینها در بطن تحولات امروز سرمایه‌داری و انقلابات تکنولوژیک صورت میگیرد که به سهم خود بیش از پیش اقتصاد و سازمان کار را درهم تنیده و جهانی کرده است.
لذا قبل از تکوین کامل جهان دو قطبی، ما هنوز با قطبها و ائتلافهای تجاری و سیاسی و امنیتی و نظامی همپوشان در ابعاد مختلف روبرو خواهیم بود. جهان چند قطبی همان جهان کهنه سرمایه داری است که نیروهای تعیین کننده آن دیگر دو قطب یا دو ابر قدرت نیستند بلکه قدرتهای مختلف و قطبهای موئتلف بورژوایی هستند که منافع مشترکی آنها را در محدوده معینی کنار هم قرار داده است. بدرجاتی که روند بازتقسیم جهان بین قدرتهای امپریالیستی تثبیت میشود، دو قطب اساسی تر بتدریج ظاهر میشوند که اجزأ و عناصر شکل دهنده آن، نه ضرورتاً دارای منافع و سیاستهای مشابه در تمام سطوح بلکه بازتاب و منعکس کننده تعلقات استراتژیک آنهاست. تا این واقعیت هنوز فاصله داریم. با اینحال دو قطبی مورد اشاره متأثر از دنیای امروز و مشخصات سرمایه داری قرن بیست و یکم است.
امروز سرمایه داری بیش از هر زمان جهانی شده و سرمایه بر همه مقدرات زندگی مردم در چهارگوشه جهان حاکم است. امروز تولید یک کالا تا رسیدن بدست مصرف کننده شاید محصول بیش از بیست کشور و بخشهای مختلف طبقه کارگر جهانی باشد، انقلابات تکنولوژیک و جهش هوش مصنوعی بطور کلی سیمای جوامع را عوض میکند و تبعات مثبت و منفی عدیده‌ای دارد. امروز “اقتصاد واقعی” دیگر نه تنها در کارخانه ها و فابریک و تولید صنعتی بلکه در “اقتصاد دیجیتال” انتگره شده و اقتصاد واقعی را گسترش و سهمی از سود را تامین میکند، بموازات سازمان کار و موقعیت نیروی کار بسیار تغییر کرده است و از جمله قراردادهای کار و امنیت شغلی و سطح دستمزدها تا سن بازنشستگی و بسیاری از حقوق پایه فردی و اجتماعی عملاً برسمیت شناخته نمیشوند و به تیغ خصوصی سازی‌ها و بازار بورس و “اقتصاد کازینو” واگذار شدند. سیاهه این تحولات در سه چهار دهه گذشته طولانی اند.
نکته محوری اینست که این تحولات نیاز هر کشور و قطب سرمایه داری را به بازار مصرف و منابع و منطقه نفوذ رقبا افزایش میدهد و این با سرشت سرمایه برای خودگستری و مرزها را درنوردیدن و سوددهی بیشتر خوانایی دارد. رقابتهای دیروز در چهارچوبهای متعین و کمابیش تعریف شده اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک بودند. رقابتهای امروز بیشتر برسر تثبیت حوزه نفوذ ژئوپلیتک، دسترسی به منابع انرژی و بویژه مواد خام مورد نیاز تکنولوژی جدید، برتری در هوش مصنوعی و سرمایه گذاری در زیرساختهای تکنولوژیک مورد نیاز قرن بیست یکم است. رقابتهای بلوکهای دیروز روی یک چهارچوب ارزشی و ایدئولوژیک تکیه داشت، جنگ و رقابت امروز نیروهای سرمایه داری نه تنها خالی از هر ادعای ترقیخواهانه و پیشرو است بلکه در توحش و واپسگرایی و تشدید استثمار مسابقه داغی در جریان است. امروز قطبی یا اتئلافی از کشورها نمیتوانند ادعاهای دوران جنگ سرد را تکرار کنند و کارگر و سوسیالیسم و اعتراض ضد کاپیتالیستی میتواند در اشکال روشنتری خود را در مقابل همه نیروهای نظم کنونی تعریف و افق تغییر را پیش رو بگذارد.
و بالاخره قبل از اینکه یه سمت جنگ سرد دیگری با مشخصات تعریف شده برویم، جنگهای گرم از نسل کشی و بازار برده فروشی تا قتل عام “دیگری” با خونسردی در خاورمیانه و آفریقا فی‌الحال در جریانند. نیروهای ضد جامعه و پروکسی‌ها و ارتشهای خصوصی و جنایتکار متعددی بمثابه ابزار این دولتها در جنگ و رقابت حضور دارند. بسیار محتمل است که جنگهای محدود و جبهه های متعدد در ایندوره داشته باشیم. این دوره انتقالی تا زمانی که چهارچوبهای قدیمی جهان بعد از جنگ دوم بازتعریف نشوند و مورد توافق قرار نگیرند، ادامه خواهد داشت. در این مسیر است که سرنوشت و جایگاه کشورها و قطبها معلوم و جابجایی‌ها صورت میگیرد. ائتلافها و اتحادهای ایجاد شده شکل قوام یافته تری میگیرند و جهان دوقطبی براساس همسوئی و منافع مشترک یا براساس تضاد منافع فرجام نهایی می یابد.
آیا شاهد جنگ سرد جدیدی خواهیم بود؟ “جنگ سرد” یک استعاره است و در زمان خودش هم خیلی سرد نبود و جنگهای مختلفی را شامل میشد و قربانیانش بیشمار بودند. این بازار جهانی، این سرمایه داری که اکناف جهان را فتح کرده است، بتدریج به شکل بخشهای سودآورتر آن تغییر ماهیت میدهد. مثلاً وقتی وحدت دو آلمان رخ داد، بسیاری فکر میکردند که زندگی مردم در آلمان شرقی شبیه نیمه غربی آن خواهد شد اما برعکس شد. امروز هم در آمریکا و اروپا به چین و روسیه غبطه میخورند، ازجمله چین را میبینند که با نیروی کار ارزان و نظام پادگانی سوددهی و نرخ رشد و قدرت رقابت بالایی دارد، این آرزوی هر سرمایه دار است که سودش را حداکثر کند. جوامع امروز در اروپا و کشورهای صنعتی، اگر توسط طبقه کارگر و اردوی ضد کاپیتالیست مهار نشود بدون تردید برای کسب سود بیشتر و بالا بردن توان رقابت با رقبای حاضر در صحنه، به سمت مدل چینی و هندی سرمایه داری میروند. در هر حال، جنگ سرد دوران دو ابرقدرت آمریکا و شوروی تنها رقابت در قلمروهای تکنولوژیک و تسلیحاتی و اقتصادی نبود، جنبه سیاسی-ایدئولوژیک آن نظر به عملکرد آمریکا و دولتهای غربی در دوران کولونیالیسم نسبتاً قوی بود و تلاش داشت تصویر و افق یک نوع آزادیخواهی را پیش رو بگذارد. در غرب نیز روی همین جنبه تمرکز میشد و آنرا با تقابل “دمکراسی و توتالیتریسم” توضیح میدادند.
مهمترین تفاوت امروز اینست که این ادعاها وجود ندارند و دمکراتهای دو آتشه دیروز همه فاشیست شدند یا تفاوت ماهوی با فاشیستها و راست افراطی ندارند، داستان تبعات سقوط بلوک شرق تمام شده، چپها دوباره دارند برمیگردند، جنبش ضد کاپیتالیستی تجاربی دارد و ریاکاری دمکراسی و حقوق بشر بیش از هر زمان عیان شده است. امروز در آمریکایی که کلمه سوسیالیسم و کمونیسم تابو و ممنوعه بود، یک پارلمانتاریست مدافع همین سیستم با عنوان “سوسیالیسم” شهردار مهترین شهر آمریکا میشود یا هرجا چپها کمی از چهارچوبهای دمکراسی و پارلمان – این باشگاه وراجی نمایندگان سرمایه- دور میشوند، کرور کرور مردم و نسل جدید و کارگران دورشان جمع میشوند. بعبارت دیگر در جامعه و در تمایلات اجتماعی مردم سوسیالیسم بمثابه رفاه و سعادت و برابری و رفع تبعیض زنده است و با همین ها فهمیده میشود و امروز بیش از هر زمان کمونیسم طبقه کارگر، میتواند با پرچمی ضد کاپیتالیستی بمثابه رهبر جامعه برای آزادی ظاهر شود.
کمونیست هفتگی: در دوره های قبلی، چه در دوران جنگ سر و چه در دوران پسا جنگ سرد، هر کدام از بلوک ها چشم اندازی را در مقابل جامعه بشری قرار میدادند، یکی بر “حقوق بشر” و “دمکراسی” تاکید میکرد و دیگری بر “رفاه” و “تامین اجتماعی”. اکنون این دو بلوک چه چشم اندازی را در مقابل جامعه بشری قرار میدهند؟
رحمان حسین زاده: درسطح پروپاگاند بی پایه دو طرف ادعاهای فراوانی در زمینه “تأمین اجتماعی و معیشتی” مردم کشورهای تحت مسئولیت مستقیم خود دارند. اما در دوره حاضر نه آمریکا و بلوک غرب ادعاهای “حقوق بشر و دمکراسی” و نه بلوک چین و متحدانش ادعای “رفاه و تأمین اجتماعی” را مثل گذشته دارند. این پدیده چهره بی نقاب و عریانتر سبعیت نظم نفرت انگیز سرمایه و جهش حیرت آور تباهی های تحمیل شده بر بشریت را نشان میدهد. انسانیت در دوره تجربه کردن هر روزه بربریت کاپیتالیستی در همه ابعاد اقتصادی، معیشتی، اجتماعی و سیاسی در بلوکها و دولتهای مختلف سرمایه داری جهان معاصر است.
در وهله اول با نگاهی ساده به کارکرد سرمایه در قطب آمریکا و غرب در چند قلمرو اجتماعی این واقعیت تلخ را در همین دوره بشدت لمس میکنیم. از جمله: هیچ دوره ای از تاریخ سرمایه داری شدت استثمار به معنای کسب ارزش اضافه از گرده کارگر و مزد بگیران توسط سرمایه اینچنین وسیع نبوده است. هیچ دوره ای گرفتن سهم کمتر کارگر و مزدبگیران از حاصل کار خود اینچنین پایین نبوده است. ابعاد ریاضت کشی اقتصادی، موج بیکاری و بی مسکنی، فقر به معنای واقعی کلمه تهدیدی علیه زندگی دهها میلیونی انسانها در کشورهای غربی و میلیاردها انسان در سطح جهان است. با قدرتمند شدن راست افراطی و راسیسم و فاشیسم در چهاردهه اخیر در سطح جهان و مشخصأ در کشورهای غربی و آمریکا ابعاد تعرض به زندگی و معیشت و حقوق سیاسی و اجتماعی شهروندان گسترش بیسابقه یافته است. عروج ترامپ و تکیه زدن او به بزرگترین قدرت اقتصادی سیاسی نظامی جهان با شعار ناسیونالیستی “اول آمریکا” با اقدامات اعلام شده و تاکنون اجرا شده علیه حقوق اولیه شهروندان، تعرض به حقوق کارگران و سلب مسئولیت از دولت در قبال سرنوشت و زندگی مردم، تشدید تعرض به امکانات رفاهی و اجتماعی و درمانی مردم، بیکار سازی وسیع، ضدیت جنون آمیز با میلیونها مهاجر و پناهنده و بیرون راندن بیرحمانه آنها گوشه هایی از تعرض وسیع راست افراطی و فاشیستی به حقوق اولیه زندگی انسانها در یکساله اخیر حضور مجدد او در کاخ سفید است. اکنون در آمریکا و بلوک غرب روند زدن هر چه سریعتر بیمه های اجتماعی و تأمین حداقلهای زندگی برای شهروندان و به سخره گرفتن “ادعاهای حقوق بشری و دمکراسی خواهی” تاکنونی جناحهایی از هیئت حاکمه آمریکا و بورژوازی در غرب تقریبآ به سیاست جاری تبدیل شده است. آنچه میرود نهادینه شود، رها کردن سرنوشت و زندگی انسان کارگر و کارکن به دست رقابت در بازار بیرحم سرمایه در میانه بردگی مزدی و یا بیکاری و فقر و مرگ تدریجی بدون کمترین تأمین اجتماعی است.
در قطب مقابل چین متکی به نیروی کار ارزان و استثمار شدید، پایین ترین سطح دستمزد و حقوق و استانداردهای زندگی را در سطح جهان بر طبقه کارگر در چین و در انبوه کشورهایی که در آنجا سرمایه گذاری میکند، تحمیل کرده و میکند. نشانه ای از “رفاه اجتماعی” برای طبقه کارگر میلیاردی در این بلوک مشاهده نمیشود. شواهد نشان میدهد، تنها تفاوت با بلوک آمریکا و غرب در اینست، انسان کارکن را گرسنه و بی مسکن به دست رقابت در بازار رها نکرده و حداقل معیشت و زندگی شهروندان را تضمین میکنند. آنچه عملأ می بینیم، فاصله عمیقی با “رفاه اجتماعی” شایسته زندگی انسان امروز دارد.
واقعیت اینست بربریت سرمایه داری در چهارچوب این نظم استثمارگر راه حلی ندارد. دوره “توهمات رفرمیستی” مشابه دوره بعد از جنگ جهانی دوم و عرض اندام جناح “چپ بورژوازی و سوسیال دمکراتیک” برای بستن سدی “اصلاح طلبانه” در مقابل روند منفعت طلبی سراپا ضد انسانی سرمایه به انقیاد بیشتر طبقه کارگر و بشریت در سرمایه داری معاصر و بلوک بندیهای آن به سرآمده است. این روند تنها با به میدان آمدن آگاهانه و سازمانیافته طبقه کارگر و جنبش سوسیالیستی کارگری برای درهم کوبیدن اساس نظم وارونه کاپیتالیستی و سد کردن بربریت این نظام ممکن است.
کمونیست هفتگی: چه ارزیابی ای از تاثیر این بلوک بندی ها و “جنگ سرد” جدید بر معضلات و کشمکشهای منطقه ای دارید؟
علی جوادی: برای پاسخ به این سئوال بايد از يک واقعيت تعيين کننده شروع کنيم: جهان موجود، چه بخواهيم چه نخواهيم، در درجه اول تحت تاثير کشمکشهای نظمی قرار خواهد گرفت که امروز عملا به صورت يک جهان دو قطبی سرمايه داری در حال قوام است. همانگونه که پس از جنگ جهانی دوم، جدال ميان دو بلوک مسلط، سنگين ترين سايه را بر معضلات منطقه ای انداخت، امروز نيز جنگ سرد جديد، چارچوب جهانی تحولات منطقه ای را تعيين ميکند.
اما اينجا يک تفاوت تعيين کننده با جنگ سرد قرن بيستم وجود دارد. در جنگ سرد گذشته، تعلق کشورها به بلوکها تا حد زيادی صفر و صدی، سخت و ايدئولوژيک بود. امروز چنين نيست. در جنگ سرد جديد، تعلق خاطر کشورها به اين يا آن بلوک، نسبی، متغير و عميقا معامله‌گرايانه است. کشورها نه “وفادار” که “محاسبه‌گر”اند. نزديکی و فاصله، تابع منافع مقطعی، فشارها، فرصتهای اقتصادی، و موقعيت در زنجيره های قدرت است.
عرصه های اين کشمکش همچنان روشن اند: خاورميانه، آمريکای جنوبی، اروپا و اوکراين، و مساله تايوان. اما نحوه حضور کشورها در اين عرصه ها، يکدست و ثابت نيست. به عنوان مثال، کشورهايی مانند ترکيه، هند و عربستان سعودی، نمونه های بارز اين وضعيت اند. ترکيه همزمان عضو ناتو است، با روسيه معامله انرژی و نظامی میکند، و با چين روابط اقتصادی دارد. هند در عين نزديکی استراتژيک به آمريکا، از حفظ مناسبات با روسيه و چين نيز صرف نظر نميکند. عربستان، متحد سنتی آمريکا، در عين حال به سمت چين گرايش پيدا کرده و در تنظيم مناسبات منطقه ای خود، از منطق چند جانبه بهره میبرد. اينها نه تناقض، بلکه منطق دوران جديد است. در چنين جهانی، معضلات منطقه ای نه تنها تحت تاثير رقابت بلوکها قرار ميگيرند، بلکه به ميدان مانور کشورهايی بدل ميشوند که می کوشند از شکافهای ميان قطبها امتياز بگيرند. همين امر، هم امکان تنفس سياسی ايجاد ميکند و هم بحرانها را مزمن تر و پيچيده تر میسازد. بحرانها کمتر به “حل” ميرسند و بيشتر به “مديريت” و “منجمد سازی” در توازنهای متغير بدل ميشوند.
جدال آمريکا با ونزوئلا نمونه روشن دیگری از اين وضعيت است. ونزوئلا نه صرفا يک بحران داخلی، بلکه يک گره گاه در جنگ سرد جديد است. فشار حداکثری آمريکا، تحريم و تلاش برای تغيير رژيم، با اين واقعيت جديد مواجه شده است که بلعيدن يک کشور به سادگی دهه نود ممکن نيست. ونزوئلا با تکيه بر مناسبات خود با چين و روسيه، و با بهره گيری از شکافهای موجود، توانسته است از فروپاشی کامل کماکان بگريزد. هر چند که آینده این کشمکش کماکان نا روشن است. همين منطق را در خاورميانه نيز می بينيم. صف بندی ميان آمريکا و اسرائيل از يک سو، و رژيم اسلامی حاکم بر ايران از سوی ديگر، با پيوندهای متغير با چين و روسيه، به يکی از جبهه های تثبيت شده جنگ سرد جديد بدل شده است. اما حتی در اين منطقه نيز، تعلق کشورها به بلوکها مطلق نيست. کشورها ميان قطبها مانور ميدهند، امتياز می گيرند، و از توازن برای حفظ موقعيت خود استفاده ميکنند. نتيجه، نه حل بحران، بلکه قفل شدن آن در يک وضعيت فرسايشی است.
اين نکته کليدی دوران کنونی است: جنگ سرد جديد، جنگ حذف نيست، جنگ مهار، فرسايش و معامله است. بلعيدن يک نظام يا يک حوزه نفوذ توسط بلوک رقيب، ديگر به سادگی، تاکید میکنم، به سادگی ممکن نيست. رقابت بيش از آنکه بر سر نابودی رقيب باشد، بر سر تحميل قواعد بازی و کسب هژمونی نسبی است. در اين ميان، رقابت فقط نظامی نيست. سياسی، اقتصادی و تکنولوژيک است. تلاش برای خروج از سلطه دلار، ايجاد نظامهای پرداخت جايگزين، رقابت بر سر زنجيره های تامين، تکنولوژیهای نوين، هوش مصنوعی، داده، و کنترل پلتفرمها و شبکه های اجتماعی، به قلب اين جنگ سرد جديد بدل شده است. هر دو بلوک در عين رقابت، ناچار به حفظ دسترسی متقابل به بازارها هستند. به این اعتبار حذف کامل رقيب نه ممکن است و نه الزاما مطلوب.
و نهايتا، بايد قاطعانه گفت: اين جنگ سرد جديد، جدال آزادی و سوسياليسم نيست. آن افسانه ها، آن تبلیغات عوامفریبانه، دیگر دفن شده اند. هر دو بلوک نماينده اشکال کم و بیش واحدی از سرمايه داری افسارگسيخته اند. هر دو نوعی بربریت سرمایه را به نمایش میگذارند. هر دو در منطق، در هدف و در شيوه، بيش از آنکه متفاوت باشند، شبيه اند. تفاوتها هر چند جزیی، اگر چه واقعی، اما رهايی بخش نيستند. جهان به سوی قوام يافتن يک جنگ سرد جديد حرکت ميکند؛ جنگی که در آن، بحرانهای منطقه ای نه حل، بلکه در چارچوب توازن قوای متغير بلوکها مديريت و منجمد ميشوند. تعلق کشورها به بلوکها سيال، معامله گرايانه و متغير است. اما برای مردم و طبقه کارگر، نتيجه يکسان است: تشديد بحران، طولانی شدن کشمکشها، و تعويق رهايی. پاسخ انسانی و سوسیالیستی، همچنان نه انتخاب ميان بلوکها، بلکه افشای ماهيت هر دو و پافشاری بر يک افق مستقل طبقاتی و رهایبخش سوسیالیستی است؛ افقی که رهايی انسان را نه در اردوگاههای قدرتهای سرمایه داری حاکم، بلکه در برچيدن مناسباتی می بيند که خود اين اردوگاهها را توليد ميکنند.
کمونیست هفتگی: این بلوک‌بندی‌ها چه تاثیری بر مبارزه طبقاتی جاری خواهد داشت. مشخصا اردوی سوسیالیسم کارگری در جهان معاصر چگونه دستخوش این تحولات خواهد داشت؟
سیاوش دانشور: تحولات سرمایه داری بدون تردید بر روند مبارزه طبقاتی و گرایشها و جنبشهای اجتماعی از جمله سوسیالیسم کارگری تاثیرات مهم میگذارد. اولاً، سیر تکامل و تکوین این قطب بندیهای جهانی و بعبارتی سیمای جدید سرمایه داری، با مجموعه ای از کشمکشهای سیاسی و اقتصادی و چه بسا اعمال فشارهای دیپلماتیک و حتی نظامی همراه خواهد بود. همینطور جنگهای تجاری و موانع گمرکی و تعرفه ای، ایجاد محدودیت در گردش نیروی کار و سرمایه گذاری بر سیر این رقابتها و توافق نهایی تاثیر میگذارد. این مجموعه درعین حال که علیه قانون تجارت آزاد و منطق بازار آزاد است و منافع بخشی از بورژوازی را حراست میکند، به تبلیغات ناسیونالیستی و شبه بلوکی دامن میزند و خودآگاهی طبقاتی کارگران را مخدوش میکند. درعین حال عدم وجود پرچم و ادعایی میان بورژوازی، در شرایطی که در جملگی کشورهای سرمایه داری از آمریکای تا اروپا فاشیستها و راست افراطی عصای دست بورژوازی در دوره بحران شدند، طبقه کارگر میتواند فارغ از قطبهای کاذب و بورژوایی علیه کلیت نظم کاپیتالیستی با پرچم سیاسی خویش بمیدان بیاید. همین امروز نقد ضد کاپیتالیستی جای بسیار قویتری از دهه های قبل در اعتراضات ضد ریاضت کشی اقتصادی و اعتصابات کارگری و حتی در اعتراضات علیه جنگ و نسل کشی دارد.
این تحولات یک جنبه مهم دارد مه باید دیده شود و آن اینست که جنگ بازتعریف جهان توسط طبقات حاکم، به عمل انقلابی طبقه کارگر و پراتیسین کمونیست فضا و فرجه میدهد. در جهانی که قوانین و معیارها توسط برپادارندگانش زیر سوال است، برای طبقه کارگری که هیچوقت در این روند شریک نبوده باید بسیار فرصت مناسبی تلقی شود. آنچه لنین زمانی “حلقه ضعیف سرمایه‌داری” می‌نامید، در شرایط یک تحول جهانی بسیار از حلقه‌های ضعیف میتواند فراتر رود. امروز امکان اینکه اعتراضات ضد کاپیتالیستی و اعتصابات کارگری رادیکالیزه شوند و قدرت بورژوازی را مورد هدف قرار دهند بیشتر از هر زمانی است. آنهم نه فقط در ایران و بنگلادش و نپال و اکوادور بلکه در کشورهای صنعتی و توسعه یافته. نکته بسادگی اینست که نباید تسلیم سناریوی جنگ بورژواها شد، باید از هر خلأ قدرت و ضعف بالایی‌ها در خدمت اقدام انقلابی پایینی‌ها بهره جست. و خوشبختانه در مقیاس موثر امروز با نیروهایی روبرو نیستیم که سرمایه داری دولتی را “سوسیالیسم” بنامند و بشناسند. در چین، اگرچه یک حزب موسوم به “کمونیست” حکم میراند، اما دولت سرمایه داران است و کل بورژوازی هم به آن اذعان دارد. امروز نیروئی در صحنه وجود ندارد که آرمانهای ناسیونالیستی و استقلال طلبانه را با پرچم “سوسیالیسم” بخواهد متحقق کند، مدتهاست که بستر ناسیونال رفرمیسم در قلب اروپا سپر انداخته و احزاب و نهادهایش در خدمت سرمایه دارانند. لذا سوسیالیسم بمثابه یک سنت اعتراض کارگری، یک رگه انتقادی و انقلابی علیه سرمایه داری، بدون این واسطه ها میتواند پرچم آزادی جوامع امروز باشد. این اردو باید متعین و بازتعریف شود، متاسفانه امروز یک مرجع جهانی کمونیستی کارگری یا یک انترناسیونال براستی کارگری و کمونیستی وجود ندارد که افق انقلاب کارگری و استراتژی آن در هر کشور را تبئین کند و این مهم باید با تلاش ما کمونیستها جبران شود.
ما از موضع اجتماعی کارگر کمونیست، در مورد شکست انقلاب روسیه و اردوگاه های موسوم به “کمونيسم بين‌المللى” تحليل و نقد طبقاتی و کارگری روشن داریم. سیمای کمونیسم امروز همان باید باشد که برای مارکس و انگلس و برای کمونیسم کارگری بوده است؛ کمونيسم بمثابه “دکترين شرايط رهايى پرولتاريا” و جنبشی که از طريق آن کارگران ميتوانند “عليه سازمان اجتماعى کهن”، علیه نظم بردگی مزدی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، نه بعنوان افراد بلکه بعنوان “طبقه آزاد کننده جامعه” اعتراض کنند. با شکست انقلاب اکتبر، کمونیسم و مارکسیسم در شوروی ناسيوناليزه شد و بعد از یکدهه دیگر ناسیونالیسم و رفرمیسم به محتوای اساسی “مارکسیسم” و “سوسیالیسم” شوروی بدل شد. این تغییر مسیر در تئوری و بخدمت گیری آن در خدمت اهداف اجتماعی و طبقاتی ناسیونالیستی و بورژوایی، محدود به شوروی نماند و بدرجات مختلف به رگه های دیگر از جمله مائویسم در چین و چپ نو و اروکمونیسم در اروپا و پوپولیسم و خلقی گری در کشورهای تحت سلطه تسری یافت.
برای کمونیسم کارگری از اصول بدیهی و قدیمی است که سوسیالیسم، دولتی کردن اقتصاد نیست، سوسیالیسم دولت باضافه بازار نیست، سوسیالیسم دمکراسی بیشتر باضافه رفرمهایی در اقتصاد نیست، سوسیالیسم پرچمی برای رقابت ملی و ناسیونالیستی و ضد امپریالیسم سطحی خرده بورژوازی نیست، در حالی که در طول قرن بیستم در همه جای جهان “سوسیالیسم” با دولتی کردن معرفی شده است، در اروپا سوسیالیسم به زرورقی برای اعتراض اقشار میانی و رفرمیست و دمکرات در رقابت پارلمانی، و در کشورهای تحت سلطه سوسیالیسم به پرچمی برای حمایت از بورژوازی بومى و طبقه خرده بورژوازى بعنوان چهارچوبى براى تحرک سیاسی ناسيوناليسم ضدامپرياليستى بدل و معرفی شد.
برای مارکس و جنبش کمونیسم کارگری، سوسیالیسم چهارچوبی برای امحای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منابع و طبیعت و استقرار مالکیت اشتراکی برآنها، لغو کار و بردگی مزدی و سازماندهی اقتصادیات جامعه براساس رفع نیاز انسانها و شهروندان آزاد است. از نظر سیاسی و روبنایی سوسیالیسم حکومت حزبی یا حکومت احزاب نیست، سوسیالیسم حکومت پارلمانی و مبتنی بر دمکراسی نیابتی نیست، سوسیالیسم حکومت شوراها است که شهروندان در تمام سطوح در مقدرات زندگی اجتماعی خویش بطور مستقیم و مستمر دخالت میکنند.
هویت سیاسی اردوی سوسیالیسم کارگری و ادعانامه کمونیستی علیه سرمایه داری در سیاست و جامعه باید شناسانده و از زیر بار تحریفات ناسیونالیستی و ضد کمونیستی بیرون آید. سوسیالیسم و کمونیسم کارگری در کشورهای مختلف حزب سیاسی میخواهد و باید برای تشکیل آنها از هیچ تلاشی فروگذار نکنیم. مسئله فقط ترسیم مرزهای تئوریک و بدست دادن پلاتفرمی رادیکال و مارکسیستی نیست، بعد از شکست انقلاب روسیه، کمونیسم قرن بیستم با یک جدائی تاریخی و یک شکاف عمیق روبرو بوده است و آن جدائی کارگر و مارکسیسم از کمونیسم بمثابه جنبش واقعی و جاری و زنده کارگری علیه سرمایه‌داری است. احزاب موسوم به کمونیست یا کمونیستی نبودند و یا اگر بودند کارگری نبودند و با موضوع کار و نقطه رجوع اجتماعی‌شان بیگانه بودند. این جدائی منشأ بسیاری از شکستهای چپ و تبدل شدن به فرقه‌های سیاسی است. این شکاف هنوز تماماً پر نشده و باید پر شود و کمونیسم و طبقه کارگر دو موجودیت جدا از هم نباشند و این جدایی به خصلت ممیزه “کمونیسم” تبدیل نشود. امروز مدتهاست که همه جنبشهایی که زمانی از ادبیات سوسیالیستی برای رنگ و لعاب زدن به آرمانهای بورژوائی و ناسیونالیستی و رفرمیستی بهره می‌جُستند، دیگر صریحاً از کمونیسم تبری میجویند و مدافعان مرتجع ترین نیروهای دست راستی جهان امروزند. لذا دیگر امروز کمونيسم بیش از هر زمان پرچم تغییر جهان برای انقلاب کمونیستی علیه کاپیتالیسم است.
***