جنگ را متوقف کنید، مبارزه طبقاتی را نه!
سرنگونی در کشوی “استراتژی”؛ در پاسخ به محمود قزوینی
علی جوادی
محمود قزوینی، رفیق دیرینه و گرامی ام، در نقد مناظره من با شقایق نوروزی از استراتژی سیاسی تا تکلیف سربازی که کنار لانچر ایستاده را به هم دوخته است. زیر این مسائل پراکنده یک اختلاف جدی هست. تز او این است که در دوره جنگ، سرنگونی جمهوری اسلامی در “استراتژی” بماند و از “تاکتیک” و سیاست روز کنار برود. این نوشته نشان میدهد که این جدایی غیر کمونیستی است و سابقهای تلخ در تاریخ سوسیالیسم دارد: “صلح داخلی” در زمان جنگ همان چیزی بود که انترناسیونال دوم را در ۱۹۱۴ به خاک سپرد. قطع جنگ خواستی فوری و بیقید و شرط است، اما با صلح یکی نیست. جمهوری اسلامی خودش یک طرف این جنگ ارتجاعی است و حکومتی که خود جنگ را “نعمت” خوانده، از توقف مبارزه برای سرنگونیاش بیش از هر نیروی دیگری سود میبرد. از نظر مارکسی جنگ پدیده ای جدا از مبارزه طبقاتی نیست، بلکه ادامه آن است در شکلی حادتر و عریانتر. افق “تبدیل جنگ به جنگ داخلی” آرزوی ادامه جنگ نیست، معنایش استقلال سیاسی طبقه کارگر است. همین استقلال است که به پرسش سرباز کنار لانچر پاسخ میدهد و از خطر سناریوی سیاه نه عقب نشینی، بلکه سازماندهی سریعتر قدرت مردم را نتیجه میگیرد. جنگ را باید متوقف کرد، اما مبارزه طبقاتی را نه!
در سیاست خلأ وجود ندارد
من مخالفت با جنگ را تازه امروز شروع نکردهام. سالهاست در صدها مناظره و دهها نوشته علیه جنگ، نظامیگری، حمله نظامی و تحریم حرف زدهام. این مخالفت نه تازه است و نه تبصرهای تاکتیکی در حاشیه سیاست کمونیسم کارگری!
ولی مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی هم با صدای اولین انفجار متوقف نمیشود. ما همیشه همزمان علیه جنگ و علیه این حکومت جنگیدهایم. افق ما این بوده و هست که جامعه با نیروی خود مردم و از راه یک تحول انقلابی و اجتماعی از شر جمهوری اسلامی رها شود. پس از همین ابتدا دو حکم را کنار هم بگذاریم: جنگ باید فورا متوقف شود، و مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و یک انقلاب اجتماعی نباید حتی یک روز متوقف شود. این دو با هم تناقض ندارند و جای همدیگر را هم نمیگیرند. کسی که میان این دو یکی را انتخاب میکند، در واقع هر دو را از دست داده است: نه جنگ را متوقف میکند و نه حکومت را.
با این حساب، عجیب است که چیزی که محمود قزوینی را برآشفته افق سیاست لنینی “تبدیل جنگ به جنگ داخلی” است. دقیقتر بگویم: اصرار بر ادامه مبارزه برای سرنگونی در شرایط جنگ. اگر بر سر مخالفت با جنگ اختلافی نیست، مسئله کجاست؟ پاسخ در نتیجه سیاسی تز اوست: در دوره جنگ، سرنگونی باید از سیاست فوری کنار برود. پس اختلاف ما بر سر جنگ نیست. بر سر این است که سرنگونی طلبی در زمان جنگ ادامه پیدا کند یا معلق شود. حتی پرسش ظاهرا فنی سرباز کنار لانچر هم، همانطور که خواهیم دید، شکل فشرده همین اختلاف است.
پرسش اصلی این است: آیا در بحبوحه جنگ باید مبارزه بر سر قدرت را به بعد موکول کرد، یا درست در همین شرایط در عین تاکید بر خواست پایان فوری جنگ، لحظه ای از مبارزه برای سرنگونی رژیم دست نکشید؟ هر جنبش طبقاتی که در لحظه بحران سیاست مستقل طبقاتی خودش را کنار بگذارد، سیاست طبقه دیگری را اجرا خواهد کرد. در سیاست خلأ وجود ندارد. جایی که کارگر عقب مینشیند، دولت و طبقه حاکمه جلو میآید. و حاکمیت سیاسی هرگز صندلیای را که یک بار اشغال کرده، داوطلبانه خالی نکرده است.
آتش بس فاصله میان دو جنگ است
قطع جنگ یعنی همین حالا بمباران، موشک پرانی و کشتار متوقف شود. این خواستی فوری است و به هیچ شرطی وابسته نیست. ما نه یک روز ادامه جنگ میخواهیم، نه یک بمب بیشتر و نه یک قربانی بیشتر.
اما صلح چیز دیگری است. شلیک را میشود متوقف کرد و همه شرایطی که جنگ بعدی را میسازد سر جایش بماند. آتش بس فقط فاصلهای است میان دو جنگ، مگر اینکه نیرویی پیدا شود که خود آن فاصله را عوض کند. صلحی که همان دولتهای جنگ افروز امضا کنند، چیزی نیست جز جنگ که به نفس تازه کردن مشغول است. سرمایه در زمان “صلح” برای جنگ تولید میکند و در جنگ برای “صلح” میکشد، و در هر دو حالت حسابش را از جیب کارگر میپردازد.
اما صلح پایدار در خاورمیانه بدون حل عادلانه مسئله فلسطین و به رسمیت شناختن حق مردم فلسطین برای داشتن کشوری مستقل و متساوی الحقوق قابل تصور نیست. صلح پایدار همچنین یعنی عقب راندن میلیتاریسم و راست افراطی در اسرائیل و رها شدن مردم منطقه از شر حکومتهای اسلامی و اسلام سیاسی. جنگ دو اردوگاه ارتجاعی دارد و مردم قرار نیست زائده هیچکدام باشند. در یک سو جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی ایستادهاند، در سوی دیگر دولت اسرائیل، میلیتاریسم منطقهای و قدرتهای بزرگ. این دو اردوگاه در همه چیز با هم دشمناند جز در یک چیز: هر دو میخواهند مردم فقط یکی از آن دو را ببینند.
منصور حکمت در تزهای بعد از ۱۱ سپتامبر بر همین نکته تاکید داشت. جنبش مردمی را نباید به برگرداندن “آرامش” و دفاع از وضع موجود و یا اعاده اوضاع قبل از جنگ تقلیل داد. این جنبش باید افقی برای از میان بردن شرایطی داشته باشد که جنگ و تروریسم را میسازد. مساله فلسطین، اسلام سیاسی، حکومتهای اسلامی و میلیتاریسم غرب برای او اجزای یک سیاست فعال برای تغییر بودند، نه موضوعهایی که باید یکی یکی و به نوبت سراغشان رفت.
نتیجهای که محمود قزوینی متاسفانه میگیرد درست نقطه مقابل این است. او پیشنهاد میکند در تظاهرات خارج کشور “به جای نه به جمهوری اسلامی و شعار سرنگونی” شعار “حمایت از مبارزات مردم ایران” مطرح شود. سوال من ساده است: چرا درست وقتی جمهوری اسلامی خودش یکی از طرفهای جنگ است، باید خواست سرنگونی آن از سیاست ضد جنگ حذف شود؟ ضد جنگ بودن ما نمیتواند به سیاست حفظ وضع موجود تبدیل شود. نیروی انقلابی ضد جنگی که با یکی از طرفهای جنگ کاری ندارد، نیمی از جنگ را از پیش پذیرفته است. افق ما اینهاست: قطع جنگ، پایان تحریم، سرنگونی جمهوری اسلامی در پس یک انقلاب کارگری.
در زمان جنگ سیاست سرنگونی رژیم به مرخصی نمیرود
تز محمود قزوینی روشن است: “استراتژی سرنگونی برای کمونیستها در روزهای جنگ تغییر نمیکند، اما عمل فوری سرنگونی یعنی تاکتیک سرنگونی چرا.” هسته اختلاف ما همینجاست.
ترجمه سیاسی این تز این است: سرنگونی در برنامه بماند و از عمل روزانه بیرون برود. یعنی آن را تا آخر جنگ در کشوی “استراتژی” بگذاریم و بعد از آتشبس بیرونش بیاوریم و گردش را بگیریم. ولی سرنگونیای که فقط در برنامه زنده است و در سیاست روز غایب، دیگر استراتژی نیست، یادگاری است. و یادگاریها جایشان در موزه است، نه در میدان.
استراتژی چیزی نیست که در کنار تاکتیکها وجود داشته باشد. استراتژی چیزی نیست جز مجموع تاکتیکهایی که در یک جهت حرکت میکنند. استراتژیای که هیچ تاکتیکی از آن بیرون نمیآید، نقشهای است برای سفری که هرگز آغاز نمیشود. تز “استراتژی بماند، تاکتیک برود” در واقع میگوید: هدف را نگه داریم و راه رسیدن به آن را تعطیل کنیم. اما هدفی که هیچ راهی به آن نمیرسد، دیگر هدف نیست، آرزوست. و بورژوازی هیچ وقت از آرزوی کارگران نترسیده است، از سازمان و مبارزه شان ترسیده است.
شرایط جنگ میتواند تاکتیکها، شکلهای سازماندهی و اولویتهای عملی را عوض کند. ممکن است امروز اعتصاب سیاسی عملی نباشد و فردا باشد. ممکن است جایی تظاهرات خیابانی ممکن نباشد و جای دیگر کمیته محله ضروری باشد. این تغییر اشکال مبارزه است، نه تعلیق مبارزه. اما برنامه کمونیستی برای تصرف قدرت سیاسی را به مرخصی نمیفرستد. اگر قرار باشد با شروع هر جنگی سرنگونی را بایگانی کنیم، حکومتها راه سادهای برای ماندن پیدا کردهاند: کافی است جامعه را همیشه در وضعیت جنگی نگه دارند. حکومتی که بقایش در بحران است، به سادهترین شکل با بحران دائمی خودش را حفظ میکند.
حکومتی که جنگ را “نعمت” خواند
و این برای جمهوری اسلامی یک فرض نظری نیست، تجربه زیسته آن است. این حکومت در جنگ هشت ساله ارتجاعی ایران و عراق بزرگ شد. جنگ را “نعمت” خواند و راست هم میگفت: برای او نعمت بود. در سایه همان جنگ شوراهای کارگری را برچید، کردستان را به خون کشید، مخالفان را دسته دسته اعدام کرد و هر صدای مخالفی را به “ستون پنجم دشمن” بدل ساخت. جنگ برای این حکومت دوره فترت نبود، دوره تاسیس بود. و وقتی سرانجام جام زهر را سر کشید، در همان تابستان زندانها را با قتل عام از زندانی خالی کرد. پایان جنگ برای مردم آغاز آرامش نبود، آغاز تصفیه حساب بود.
حکومتی که با جنگ متولد شده، در جنگ به خانه برمیگردد. سیاستی که امروز میگوید در زمان جنگ از سرنگونی حرف نزنیم، به چنین حکومتی همان هوایی را هدیه میدهد که در آن نفس میکشد. کسی که در شرایط جنگ مبارزه با جمهوری اسلامی را متوقف کند، شاید نداند، اما درست به همان ساعتی تنظیم شده است که حکومت میخواهد. سوال این نیست که جمهوری اسلامی از جنگ چه میخواهد؛ سوال این است که چرا بخشی از مخالفانش حاضرند درست همان را به او بدهند.
انقلاب از ویرانه نمیروید، از سازمان و رهبری کمونیستی میروید
در نقد محمود قزوینی، شعار “تبدیل جنگ به جنگ داخلی” طوری تصویر شده که انگار ما ادامه جنگ را میخواهیم تا فرصتی برای انقلاب پیش بیاید. این برداشت کمیک و نادرست است. خواست فوری ما روشن است: جنگ باید بیدرنگ متوقف شود. انقلاب از ویرانه نمیروید، از سازمان میروید. کسی که جنگ را فرصت میداند، نه مارکسیست است و نه انقلابی، فقط قمار باز است. و در این عرصه قمارباز با پول خودش بازی نمیکند، با جان مردم بازی میکند.
اما سیاست کمونیستی باید به پرسش بعدی هم جواب بدهد. اگر جنگ متوقف نشد چه؟ اگر حکومتها آن را ادامه دادند و جامعه را به بحرانی عمیقتر کشاندند چه؟ آیا کمونیستها باید مبارزه بر سر قدرت را تا روز آتش بس تعطیل کنند؟ پاسخ ما کمونیستها مطلقاً منفی است. سیاستی که فقط برای حالت مطلوب خودش جواب دارد، سیاست نیست، دعاست.
جدال ما با جمهوری اسلامی با این جنگ شروع نشده است. در همان آغاز شکل گیری این حکومت در کردستان جنگیدهایم. علیه سرکوب، اعدام، بیحقوقی زن، فقر و استثمار و علیه کل ماشین اسلام سیاسی جنگیدهایم. جدالی که با جنگ خارجی شروع نشده، با جنگ خارجی هم متوقف نمیشود. تا وقتی قدرتی که این جدال را ساخته سر جایش است، این جدال هم ادامه دارد.
“تبدیل جنگ ارتجاعی به جنگ انقلابی” به این معنا ادامه منطقی استقلال طبقاتی و اعلام جنگ تاکنونی ما علیه رژیم اسلامی است. برای جنبش ما، مبارزه علیه جنگ به مبارزه علیه قدرت حاکم گره خورده است. و اگر شرایط اجازه داد، بحران جنگی به بحران قدرت سیاسی تبدیل میشود. این یک افق سیاسی است، نه نسخهای مکانیکی برای هر ساعت جنگ. حاکمان جنگ را میان خودشان شروع میکنند و مردم، اگر سازمان و رهبری کمونیستی داشته باشند، آن را میان خود و حاکمان تمام میکنند.
پس این همه برآشفتگی برای چیست؟ آیا مسئله مخالفت با جنگ است، یا مشکل از جایی شروع میشود که مخالفت با جنگ به سرنگونی حکومت و قدرت مستقل مردم وصل میشود؟ آنچه باید نگران کننده باشد این سیاست نیست. سیاستی است که در لحظه جنگ، مبارزه دیرینه مردم با حکومت را معلق میکند.
سوسیالیستهایی که تا پایان جنگ سوسیالیست نبودند
یک قیاس تاریخی، با کمی طنز، مطلب را روشنتر میکند. فرض کنید منتقدی منشویک به لنین میگفت: “رفیق! کشور در جنگ است. چرا سربازها و ملوانها را سازمان میدهی؟ چرا شوراها را تقویت میکنی؟ اول جنگ را تمام کنیم، بعدا درباره تصرف قدرت حرف میزنیم.” لابد از این سیاست لنین هم “دود از کله” بعضیها بلند میشد.
اما طنز را که کنار بگذاریم، این گفت و گو واقعا اتفاق افتاده است و پایانش هم معلوم است. در اوت ۱۹۱۴ بزرگترین احزاب سوسیالیستی اروپا دقیقا با همین استدلال به جنگ رأی دادند: اکنون میهن در خطر است، مبارزه طبقاتی بماند برای بعد از جنگ. نامش را گذاشتند “صلح داخلی”. نتیجهاش این بود که کارگران آلمانی و فرانسوی به جای اینکه با بورژوازی خودشان و جنگ امپریالیستی بجنگند، در سنگرهای مقابل یکدیگر را کشتند. انترناسیونال دوم در همان روز مرد که برخی از سوسیالیستها (سوسیال شونیستها) تصمیم گرفتند تا پایان جنگ سوسیالیست نباشند. ضعف انترناسیونال دوم این نبود که برنامه نداشت. برنامه را داشت و همانطور که محمود قزوینی تجویز میکند در کشوی “استراتژی” گذاشته بود. ضعفش این بود که درست در لحظهای که استراتژی معنا پیدا میکرد، آن را تعلیق کرد. برنامهای که در روز آزمون کنار گذاشته شود، در روزهای عادی هم چیزی جز تزئین نبوده است.
تنها جریانی که از این آزمون سربلند بیرون آمد، همانی بود که گفت جنگ دولتها را باید به جنگ طبقات تبدیل کرد. در ۱۹۱۷، وقتی دولت موقت جنگ را ادامه داد، بلشویکها مسئله تصرف قدرت سیاسی را کنار نگذاشتند. حمایت از دولت موقت را رد کردند و تمام قدرت به شوراهای کارگران و سربازان را در دوره ای در مرکز سیاست قرار دادند. شوراها دقیقا در دل بحران جنگ به مرکز سیاست انقلابی تبدیل شدند، و اتفاقا بلشویکها بودند که سرانجام جنگ را برای مردم روسیه تمام کردند، نه مذاکرات دولت موقت.
درس این تاریخ روشن است: در زمان جنگ، آن که مبارزه و جنگ طبقاتی را معلق کرد، نه جنگ را متوقف کرد و نه جنبش طبقاتی را حفظ کرد. آن که مبارزه را ادامه داد، هم جنگ را تمام کرد و هم قدرت را گرفت. تاریخ این گفت و گو را یک بار به شکل تراژدی دیده است. لازم نیست دوباره و به شکل نسخهای ضعیفتر تکرارش کنیم. بحث من تقلید از ۱۹۱۷ نیست، اما درس سیاسی آن روشن است: جنگ مبارزه برای قدرت سیاسی را تعطیل نمیکند، آن را به مرحله دیگری میرساند.
فردا؛ تنها روزی که همه حکومتها به مردم “آزادی” دادهاند
یکی از ستونهای خط چپ “محور مقاومت” همین تقدم بندی است: الان جنگ است، دشمن خارجی مسئله اصلی است، حساب با حکومت بماند برای بعد.
لازم نیست کسی مدافع جمهوری اسلامی باشد تا در عمل به همین تقدم بندی برسد. من بیتردید محمود قزوینی را مدافع “محور مقاومت” نمیدانم. بحث من درباره نتیجه سیاسی تز ایشان، مستقل از نیت اوست. او از جای دیگری شروع میکند، اما به همانجا میرسد. در سیاست، مقصد مهمتر از نیت مبدأ است. راهها را با نیت مسافران قضاوت نمیکنند، با جایی که به آن میرسند. سیاست محور مقاومت دقیقاً در همین فضا نفس میکشد: “امروز دشمن خارجی؛ فردا حساب مردم با حکومت.”
اما حکومتها عاشق همین “فردا” هستند: آزادی برای فردا، سرنگونی برای فردا، حساب کشی برای فردا. فردا تنها روزی است که همه حکومتهای جهان در آن به مردم وعده پوشالی “آزادی” دادهاند. و فردایی که حکومتها وعده میدهند هیچوقت نمیرسد، چون آنها هر روز امروز تازهای میسازند. سیاستی که امروز را به دشمن خارجی و فردا را به حکومت خودی میسپارد، خواسته یا ناخواسته برای حکومت امروز وقت میخرد. کمونیسم کارگری این مرحله بندی را رد میکند، چون میداند هر مرحله بندیای که مردم را به صبر دعوت میکند، در واقع مردم را به سکوت دعوت میکند. و طبقه حاکم از سکوت مردم چیزی جز رضایت نمیشنود.
دولتی که در زمان صلح با مردمش میجنگد، در زمان جنگ با آنها صلح نمیکند
از نظر ما، جنگ حادثهای نیست که از بیرون بر جامعهای فاقد مبارزه طبقاتی فرود آمده باشد. جنگ ادامه سیاست طبقات حاکم است با ابزارهای دیگر. همان دولتی که امروز موشک شلیک میکند، دیروز اعتصاب کارگر را سرکوب کرده است. همان حکومتی که امروز از “دفاع از کشور” حرف میزند، زنان را سرکوب کرده و مردم را از حق سازمان یابی محروم کرده است. دولتی که در صلح با مردم خودش میجنگد، در جنگ با مردم خودش صلح نمیکند. فقط جبهه را عوض میکند.
“کشور” که در جنگ قرار است از آن دفاع شود، چیست؟ کارخانهای که کارگر در آن استثمار میشود، زندانی که مخالف در آن میپوسد، خیابانی که زن در آن به جرم مویش دستگیر میشود. “میهن” در دهان هیأت حاکمه نام دیگری است برای همان مناسبات و حاکمیت طبقه ای که جنگ قرار است حفظشان کند. آنچه را که طبقه حاکم “دفاع از میهن” مینامد، از نزدیک که نگاه کنی، دفاع از طبقه خودش است با هزینه مردم. کارگر در این کشور مالک هیچ چیز نیست جز نیروی کارش، و در جنگ از او میخواهند همان یک چیز را هم برای دفاع از مالکیت طبقه حاکمه بدهد.
جنگ این مناسبات را از بین نمیبرد، آنها را فشردهتر و عریانتر میکند. دولتها از جنگ استفاده میکنند تا نظامیگری را گسترش دهند، سرکوب را شدیدتر کنند و تضاد طبقاتی را در پرده ناسیونالیسم حل کنند. “میهن در خطر است” بارها ابزاری بوده تا کارگر فراموش کند قدرت دست کدام طبقه است. جنگ برای بورژوازی اغلب همان معجزهای است که قرار است تضاد طبقاتی را زیر پرچم ملی دفن کند. اما تضاد طبقاتی را میشود دفن کرد، نمیشود کشت. مبارزه طبقاتی زیر “پرچم ملی” هم زنده است و همانجا نفس میکشد. سیاست کمونیستی در قبال جنگ برای این است که این “معجزه” اتفاق نیفتد. اگر طبقه کارگر با هر شلیک توپ مبارزه بر سر قدرت را متوقف کند، دولتها ارزانترین راه تعطیل کردن مبارزه طبقاتی را پیدا کردهاند: کافی است یک توپ شلیک کنند. و بورژوازی هیچوقت در شلیک کردن خسیس نبوده است.
مسئولیت آتش نشانی به دست آتش افروز
محمود قزوینی مینویسد: “خطاب به رژیم باید گفته شود بروید جنگ را تمام کنید، پوئن میدهید و یا پوئن میگیرید…” و ما قاطعانه اعلام میکنیم که مشاور رژیم اسلامی نیستیم که برایش نسخه سیاست خارجی بنویسیم. حال اگر حکومت تشخیص داد بقایش در ادامه جنگ است چه؟ مگر خود رژیم یک پای این جنگ ارتجاعی نیست؟ سپردن خاموش کردن آتش به کسی که آن را روشن کرده، سپردن مسئولیت آتش نشانی به آتش افروز است. و آتش افروز، هر قدر هم که به او التماس کنی، آتش را فقط وقتی خاموش میکند که دیگر گرمش نکند.
ما خواست قطع جنگ را مطرح میکنیم و برای تحمیل آن میجنگیم. همزمان نیرویی اجتماعی را سازمان میدهیم که بتواند پایان جنگ را تحمیل کند و در همان حال برای کنار زدن حکومت مبارزه کند. خواست را به حکومت نمیگویند، به حکومت تحمیل میکنند. تفاوت گروه فشار با نیروی انقلابی همینجاست: گروه فشار از حکومت میخواهد که کاری بکند، نیروی انقلابی کاری میکند که حکومت ناچار شود. کمونیستی که در لحظه بحران فقط “توصیه” میکند، خیلی زود از نیروی تغییر به هیئت مشاوران تنزل پیدا میکند. و هیئت مشاوران، هر قدر هم که انتقادی باشد، در نهایت در اتاق حاشیه حکومت نشسته است، نه در صف اعتراضی مردم سرنگونی طلب. حکومتها بعضا منتقد را تحمل میکنند، مشاور را استخدام میکنند و فقط از یک چیز میترسند: نیرویی که نه نقد میکند و نه مشورت میدهد، بلکه جایشان را میگیرد.
سرباز کنار لانچر؛ مسئله فنی نیست، سیاسی است
همین منطق مشاوره، در پایینترین پله ماشین جنگی هم تکرار میشود. محمود قزوینی به پاسخ من درباره سربازی که کنار لانچر موشکی ایستاده ایراد گرفته است. پرسش این بود که سربازی که در ماشین نظامی جمهوری اسلامی قرار گرفته، در شرایط جنگ چه باید بکند. پاسخ من این بود که مسئله فقط ترک یک وسیله نظامی نیست. مسئله جدا شدن از سیاست جنگی حکومت، متشکل شدن، پیوستن به مردم و سازمان دادن نیروی مستقل اجتماعی است. اعتراض او از همان منطق کلی نقدش میآید: چرا در بحبوحه جنگ پای سازماندهی سربازان و مبارزه با حکومت را وسط میکشید؟
پاسخ کمونیستی به این پرسش هیچ نگوئیم و یا دستورالعمل فنی برای سرباز پای لانچر نیست. پرسش سیاسی است: سرباز باید ابزار بیاختیار سیاست جنگی دولت بماند، یا میتواند از این نقش جدا شود؟ ارتش هیچ دولتی از جنس دیگری ساخته نشده است. ارتش، مردماند در لباس دولت، دستجات اجیر شده اند. سربازی که از خانوادههای کارگری و مردم عادی آمده، آیا در لحظه جنگ اراده سیاسیاش را همراه لباس شخصیاش تحویل انبار پادگان میدهد؟ سرباز پیش از آنکه پیچی در ماشین نظامی باشد، انسان و عضو جامعه است. شکستن اطاعت کور، تشکل مستقل و پیوند با مبارزه مردم بخشی از سیاست انقلابی در شرایط جنگ است. شوراهای سربازان دقیقا از همین نقطه شروع شدند: سرباز دیگر فقط فرمانبر دولت نبود و درباره جنگ، حکومت و سرنوشت جامعه رأی و موضع مستقل داشت.
قدرت هر دولتی در آخرین تحلیل بر این فرض استوار است که وقتی فرمان شلیک میدهد، کسی شلیک میکند. روزی که این فرض فرو بریزد، دولت فرو ریخته است، حتی اگر همه ساختمانهایش سر جایشان باشند. به همین دلیل هیچ حکومتی از هیچ چیز به اندازه سیاسی شدن سربازانش نمیترسد. دولت میتواند با کارگر بیسلاح معامله کند؛ با سربازی که فکر میکند، نه. و به همین دلیل هیچ سیاستی برای حکومت مطلوبتر از این نیست که مخالفانش سرباز را فقط به عنوان یک مسئله “فنی” ببینند.
پس مسئله لانچر نیست. مسئله این است که اراده سیاسی سرباز در اختیار کیست: دولت، یا خود او در کنار مردم؟ اگر پاسخ کمونیستی فقط این باشد که سرباز وظیفه نظامیاش را بهتر انجام دهد، دیگر از کدام سیاست کمونیستی حرف میزنیم؟ کمونیست در زمان جنگ کارشناس عملیات و روابط عمومی دولت “خودی” نیست. دیروز مشاور سیاست خارجی حکومت و امروز مشاور فنی لانچرش: این دو قدم از یک راهاند، و آن راه به میدان مردم نمیرسد.
سناریوی سیاه؛ تشدید مبارزه برای سازمان دادن قدرت مردم
محمود قزوینی از این حرف من که اگر حکومت کنترل امور را از دست بدهد، مردم را برای اداره امور سازمان میدهیم، شگفتزده شده است. به نوشته او از این حرف “دود از کله آدم بلند میشود”.
اما اگر حکومت در منطقهای کنترل را از دست بدهد، کمونیست باید چه کند؟ مردم را بیسازمان رها کند و منتظر برگشتن سپاه بماند؟ شورا، مجمع عمومی و کمیته محله در چنین وضعیتی نه تشویق به جنگاند و نه آرزوی فروپاشی شیرازه جامعه. ابزار جلوگیری از فروپاشی جامعهاند، تلاشی برای سازماندهی قدرت جایگزین از پایین اند. کسی که کپسول آتش نشانی دارد آرزوی آتش سوزی ندارد.
سناریوی سیاه چیست؟ جامعهای که در آن قدرت از دست حکومت افتاده و به دست مردم نرسیده است، بعلاوه شیرازه جامعه در هم شکسته است. در این فاصله است که باندهای مسلح، نیروهای قومی و مذهبی و دولتهای خارجی سر میرسند و یا زودتر رسیده اند. سناریوی سیاه نام دیگر خلأ قدرت و از هم پاشیدگی روال عادی زندگی و مبارزه است، و خلأ قدرت را فقط با قدرت میشود پر کرد. پرسش این نیست که آیا این خلآ پر میشود، پرسش این است که چه کسی آن را پر میکند. سیاستی که به ضرورت سازماندهی کارگر و مردم در این شرایط پوزخند میزند، در واقع به آنها میگوید منتظر بمانید تا کس دیگری سازمانشان بدهد. و آن کس دیگر همیشه مسلحتر و ارتجاعیتر است. قدرتی که مردم نگیرند، بیصاحب نمیماند، صاحب بدتری پیدا میکند.
منصور حکمت هم از خطر سناریوی سیاه نتیجه نگرفت که سرنگونی باید معلق شود. مسئله او این بود که جامعه چطور با نیروی سازمان یافته کارگر و مردم از چنگ نیروهای سیاه بیرون بیاید. از این خطر دو نتیجه میشود گرفت: یا سرنگونی را عقب بیندازیم، یا قدرت مستقل مردم را سریعتر و محکمتر سازمان بدهیم. من همیشه از دومی دفاع کردهام. ترس از سناریوی سیاه، اگر به عقب نشینی ختم شود، خودش یکی از سازندگان سناریوی سیاه است.
تسلیم با آداب معاشرت
یک تظاهرات معین ممکن است فقط حول “جنگ را متوقف کنید” شکل بگیرد و یا شعار محوری اش این باشد. اشکالی ندارد. اما چرا یک حزب کمونیستی باید برنامه سیاسیاش را به شعار مشترک یک تظاهرات تقلیل بدهد؟ کمونیستی که سیاستش در برابر قدرت را جغرافیای تظاهرات تعیین میکند، یک جای سیاستش میلنگد. پرچم را به اندازه خیابان نمیبرند، خیابان را به اندازه پرچم بزرگ میکنند.
اگر هواداران جمهوری اسلامی با پرچم “مقاومت” وارد همان صف شدند چه؟ آنها آزادند سیاستشان را تبلیغ کنند و کمونیست ایرانی باید به اسم وحدت مخالفتش را پنهان کند؟ اگر “وحدت ضد جنگ” یعنی سکوت درباره جمهوری اسلامی، این وحدت از قبل یک صندلی برای حکومت آدمکشان اسلامی رزرو کرده است. وحدتی که در آن فقط یک طرف سکوت میکند، وحدت نیست، تسلیم است، شکست طلبی است البته با آداب معاشرت. مخالفت منصور حکمت با میلیتاریسم آمریکا هم هیچ وقت به سکوت درباره اسلام سیاسی در اعتراضات خارج از کشور ختم نشد. او در همان روزهایی که غرب طبل جنگ میزد، از قطب سوم حرف میزد: نه با این اردوگاه، نه با آن، بلکه با کارگر و مردم و بشریت متمدن علیه هر دو.
طبقهای که در زمان جنگ از مبارزه استعفا بدهد، در صلح راه داده نمیشود
اختلاف من با محمود قزوینی بر سر یک جمله در یک مناظره نیست. مسئله این است که سیاست مستقل کمونیستی در شرایط جنگ چیست. محک آن ساده است: آیا کارگر، سرباز و مردم را زیر پرچم یکی از دولتهای متخاصم میبرد، یا استقلال سیاسی و سازمانی و مبارزه تغییر و دگرگونی این مجموعه را حفظ میکند؟ طبقه کارگر در زمان جنگ فقط یک چیز برای از دست دادن دارد که در زمان صلح نداشت: استقلال سیاسیاش. و همین یک چیز است که همه چیز است.
سیاست مستقل کمونیستی این است: جنگ باید فورا متوقف شود. تحریم باید فورا پایان پیدا کند. هیچ قدرت میلیتاریستی حق ندارد مردم را در ایران بمباران کند یا حکومت آینده شان را تعیین کند. جمهوری اسلامی باید سرنگون شود. و راه آزادی جامعه یک تحول انقلابی است که به نیروی سازمان یافته خود مردم تکیه دارد.
اینها مراحل پشت سر هم نیستند، اجزای یک سیاست واحدند. اگر جنگ برخلاف خواست ما ادامه پیدا کرد، مردم را به تقویت دولت خودی دعوت نمیکنیم، مبارزه شان برای سرنگونی را متوقف نمیکنیم، و اگر شرایط فراهم شد، بحران جنگی را به صحنه تعرض سیاسی مردم علیه قدرت حاکم تبدیل میکنیم. اگر حاکمان جنگ را ادامه دهند، طبقه کارگر موظف نیست تا پایان جنگ از مبارزه برای قدرت استعفا بدهد. طبقهای که در زمان جنگ از سیاست استعفا بدهد، در زمان صلح به سیاست راه داده نخواهد شد. کسی که در روز سخت کنار رفته، در روز آسان دعوت نمیشود.
مبارزه و جنگ ما با جمهوری اسلامی با این جنگ شروع نشده که با آن تمام شود. این جدال تا پایان این حکومت و تا پایان شرایطی که آن را بازتولید میکند ادامه دارد. جنگ را باید متوقف کرد، اما مبارزه و جنگ طبقاتی را نه. جمهوری اسلامی را باید سرنگون کرد، نه اینکه به اسم جنگ برای بقایش مهلت خرید. حکومتها جنگ را شروع میکنند تا مردم را از یاد مبارزه طبقاتی بیندازند، و مردم مبارزه طبقاتی را ادامه میدهند تا حکومتها را از یاد جنگ بیندازند. سیاست کمونیستی انتخاب میان جنگ و سرنگونی نیست. پایان دادن همزمان به جنگ، به حکومت اسلامی و به نظمی است که هر دو را بر سر مردم آوار میکند.
۲ اکتبر ۲۰۲۶
See less

